سبک وزن


اینجانب بانو سبک وزن از روزگارش می نویسد...

همینجوری

از وقتی فهمیدم اینجا قیلتر است اسهال نوشتاری پیدا کردم... همه اش می خوام بیام اینجا فحش و بد بیراه و حرفهای بدبد بزنم تا حداقل کو....م از این قیلترینگ بی انصاف نسوزه... حداقل یک کاری کرده باشم که ارزش قیلترینگ داشته باشه!!!!!!!!!! 

ولی یک کاری کردم که نمی دونم درسته یا نه... لینک یکسری وبلاگهای اسمشو نبر را از توی لینکهای بغل دستیم برداشتم... به هر حال اونها این قدر ویزیتور دارند که احتیاج به لینک من نداشته باشند....  نمی دونم تاثیری داره یا نه؟؟؟؟؟؟؟

 

   + سبک وزن - ۳:٢۸ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢۳ فروردین ۱۳۸۸

چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

چرا خودم نفهمیده بودم؟؟؟؟ هر وقت استتم را چک می کردم بین 25 تا 30 تا ویزیتور بیشتر نداشتم و همشون هم از خارج از ایران بودن.... چرا آقای قیلتر چی منو قیلتر کردی؟؟؟ مگه من چی می نویسم که ایرانیهای مقیم ایران نباید بخونن؟؟؟ هنرهای شروینو؟؟ روزمرگی های خودمو که مثل خر کار می کنم و نمی فهمم کی روزم شب می شه؟؟؟؟ دلم گرفته.... یکی از دوستان به نام پرستو گفته می تونی ایمیل بدی و بپرسی که چه کلمه ایی باعث قیلتر شدنم شده... من هیچ کلمه ایی از چرندیاتی که می نویسم را عوض نخواهم کرد...به اندازه کافی به علت اینکه آشنا و دوست و فامیل اینجا می خونن خودم را سانسور می کنم دیگه نمی گذارم آقای قیلتر چی هم مدل حرف زدن و نوشتن منو سانسور کنه...فکر می کنم اگر کسی بخواهد این سخنان نغز را از ایران بخواند می تونه از گوگل ریدر بخونه.....خیلی دلم گرفته.... همین....

   + سبک وزن - ۱۱:٢٧ ‎ق.ظ ; شنبه ٢٢ فروردین ۱۳۸۸

سوال ...

آهای آدما که از ایران اینجا را می خونید.... آیا اینجا فیل تر است؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

   + سبک وزن - ۱٠:٠٢ ‎ب.ظ ; جمعه ٢۱ فروردین ۱۳۸۸

ماجراهای من و بیمارستان......

از بیزینس ومن های پر کار قدیمیه!!!! البته با تفاصیلی که بعدا ازش شنیدم  خیلی هم قدیمی نیست....یعنی بازنشسته بازنشسته هم نیست!!!!! یک هفته است که بیمارستان است... خیلی مریض نیست یک سرطان قدیمی داره که تحت کنترل است... از روزی که اومده تصمیم داره همه اهالی بیمارستان را سو کنه!!!! اینقدر با نرسهای طبقه سوم غربی کل کل کرده که منتقلش کردن بخش ما طبقه دوم جنوبی!!!  از بخش ما خوشش اومده اتاق خصوصی داره یک نرس مرد هندی هم داره.... دیروز به آقای نرس پیشنهاد های بیشرمانه داده!!!!!! مردک که حرفهای خانوم را نصفه نیمه فهمیده سراسیمه از اتاق زده بیرون مستقیم رفته پیش هد نرس بخش و هد نرس بخش از لابلای حرفهای خورده خورده شده نرس هندی بلو  و جابش را شنیده!!!!!!!  به روی خودش نیاورده و یک نرس خانوم را مسئول خانوم خانوم ها کرده و ورود هر موجود دوپای ذکوری را به اتاق ایشون ممنوع کرده!!!! امروز صبح خانوم خانومها را  که احتمالا از دیدن این همه نرس خانوم حوصله اش سر رفته با یک دونه گان که از جلو بندهاش باز بوده  و زیرش هیچی تنش نبوده وسط بخش گیرمیارن که مشغول خود نمایی بوده....  یکی از نرسها به اتاق خودش راهنماییش می کنه و ازش می خواد که بندهای جلوی گانش را ببنده و از اتاق بیرون نیاد.... چند ساعت بعد خانوم خانومها در بدر دنبال خودکار  می گشته... وقتی مدد کار اجتماعی برای ویزیت به اتاقش می ره می گه که خیلی گرفتاره و باید یک نامه برای دکترش بنویسه بعد هم چند تا تلفن بکنه و بره حموم و مدد کار اجتماعی را دست به سر می کنه!!!!!!  بعد هم نرس را پیج می کنه که که به یک تیکه چسب احتیاج داره!!!!!! ساعت 3  دکترش منو پیج کرد که پاشو بیا ببین ایشون چی به در اتاقش زده.... یک کارت تبریک بود با کلی سلام و احوال پرسی و عذر زحمات و گفته بود که امروز بعد از ظهر ایشون خیلی بیزی یا همون گرفتار هستند و از پذیرش نرس و دکتر معذورند و اگر کسی نرس یا دکتر نیست می تونه وارد اتاق بشه و اگر ایشون رو تختشون نبودند می تونه وارد حمام بشه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! من که دیگه داشتم از خنده می ترکیدم.... با دکتر و هد نرس وارد اتاق شدیم و خانوم خانومها را روی تخت مشغول تلفن کردن پیدا کردیم!!!!! با قیافه هراسون پرسید مگه پیغام روی در را نخوندید... هد نرس بخش دیگه تقریبا ترکید که بابا اینجا بیمارستانه و چند نقطه خونه نیست و دکترش هم گفت که امروز مرخصت می کنیم و منهم اضافه کردم که چون ماشالله هزار ماشالله حالتون روبه راهه و دوباره برگشتی سر کار دیگه بیمه ات  هاسپیتالیزیشن را کاور نمی کنه!!!!!!! ( به این واضحی نگفتم!!!!) زد زیر گریه که بابا من هنوز سرطانم خوب نشده!!!! می خواستم اضافه کنم که سوزاک وسفلیستم همینطور!!!!!!! که روم نشد.... بعد هم عذر ما رو خواست و گفت باید برم حموم...  این وسواسش منو کشته!!!!!!

آخر شیفت که داشتم بر می گشتم از دم در اتاقش رد شدم و دیدم یک سیبیل از بنا گوش در رفته داره می ره تو اتاقش..... خدا را شکر که امروز می ره خونه وگرنه کم کم نرسش باید دم در اتاقش ژتون می فروخت !!!!!!!

پی نوشت: من توی تیمارستان کار نمی کنم به خدا!!!!!!!!!!!! 

   + سبک وزن - ٦:٠٧ ‎ب.ظ ; جمعه ٧ فروردین ۱۳۸۸