سبک وزن


اینجانب بانو سبک وزن از روزگارش می نویسد...

تولد بهترین برادر دنیا

فردا ٢۵ آذر تولد بهترین برادر دنیاس.... این بهترین برادر دنیا دقیقا ٩ سال و ١١ ماه از من بزرگتر است.... وقتی بچه بودیم اینقدر بزرگ بود که یکمی ( یکمی) ازش می ترسیدم یا شاید هم حساب می بردم...اولین کلمه ای که گفتم به روایتی اسم نادر بوده که به جای نادی ددی صداش می کردم!!!!! و بابام تا مدتها ذوق می کرده که دخترش به زبان انگلیسی زبون باز کرده و به جای بابا می گه ددی.... بعدها کاشف به عمل آمد که من داشتم نادر را صدا می کردم..... تمام کارهای باحال بچگیم را نادر بهم یاد داده.... از وقتی یک الف بچه بودم منو می برد موتور سواری.... بعضی وقتها صبح از خواب پا می شد و می گفت عصری می ریم موتور سواری ...من هم از صبح تا بعد از ظهر فال می گرفتم استخاره می کردم دعا می کردم و نذر می کردم که قولش یادش نره....معمولا هم یادش نمی رفت....نادر بود که بهم دوچرخه سواری را یاد داد ...نادر بود که اولین دندون لق منو کشید... نادر بود که بهم موتور سواری را یاد داد.... نادر بود که همیشه بود و همیشه بود....نادر بود که وقتی مامان و بابا نبودن (برای معالجه مامان خیلی مسافرت می رفتند) منو می برد خیابون فرشته و بهم اولین بستنی ایتالیایی زندگیم را می داد...نادر بود که بابا را راضی می کرد که منو بفرسته اسکی.... نادر بود که منو می گذاشت رو شونه اش را این ور و اونور می برد.... نادر بود که منو می برد سینما فیلم چارلی چاپلین و حتی اگر بلیظ پیدا نمی کردیم باز هم بهمون خوش می گذشت چون می رفتیم روی پل هوایی و از اون بالا رو ماشینها تف می کردیم و همون که کنار نادی بودم برای من کافی بود.... نادر بود که منو از بزرگترین اشتباه احمقانه کودکیم در سن 18 سالگی نجات داد...نادر بود ....نادر بود....

نادر همیشه  بود و هست....حالا هم علاوه بر برادر و بزرگتر بهترین دوستم هست.... برای همیشه بودنش از خدا ممنونم.... تولدش مبارک...

نادی جونم تولدت مبارک عزیز دلم.....

پی نوشت: راستی برای تولدت چی می خوای؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

   + سبک وزن - ۱٠:٥٩ ‎ق.ظ ; یکشنبه ٢٤ آذر ۱۳۸٧

برف و این حرفها

دیشب اینجا یعنی هیوستون بعد از ۶۴ سال برف اومد!!!!!! بگذارید از دیروز یا شاید هم پریروز شروع کنم!!!! سه شنبه شب کولر و هیتر خاموش بود و فقط پنکه سقفی روشن بود!!!!!! چهارشنبه شب یکمی خنک شد و مثلا شد ١٠ درجه سانتی گراد که هیتر را زدیم دم صبح.... از دیروز یکمی باد خنک می آمد ساعت حدودای ٢ بعد از ظهر بود که هوا به شدت سرد شد و باد مرطوبی هم می آمد جدودا صفر درجه.... عصری که از سر کار می آمدم بارون و سرما و رطوبت بیداد می کرد.... رفتم دنبال شروین باهم رفتیم اسباب بازی فروشی... ساعت ۶ که از اسباب بازی فروشی اومدیم بیرون به جای بارون از آسمون یخ می بارید.... به شروین گفتم شروین اینها برفه شروین هم با قیافه حق به جانب گفت نه برف نیست چون خیسه...برف که خیس نیست!!!!! ( گفته بودم که بچه غربتی من تا حالا برف تو عمرش ندیده!!!!!) تا رسیدیم خونه اون یخهای کوچولو تبدیل به برف شد و یک ریز تا نصف شب بارید.... مردم تو کوچه و خیابان خل شده بودند .... همه ریخته بودن تو خیابونها و عکس می گرفتند.... البته چهار سال پیش هم گویا یک برفی اومده ولی نشسته چون زمین گرم بوده ولی اینبار یک ١٠ سانتی نشست.... دیشب قبل از اینکه بخوابم وب سایت مدرسه شروین را چک کردم تا مطمئن بشوم که مدرسه تعطیل نیست ( چون مدرسه خصوصی می ره سیستمش با مدارس دولتی فرق داره) خلاصه چیزی روی سایتشون ندیدم....صبح با بدبختی بیدار شدیم و هوا شده بود عین بهشت حدودا ١٠ درجه سانتی گراد بود و آفتاب و اون برفها از خوشگلی و تمییزی چشم را می زد.... شروین می خواست یکمی برف بازی کنه که من با داد وفریاد کردمش تو ماشین.... تو راه که می رفتیم می دیدم همه بچه ها دارند تو خیابون برف بازی می کنند... زنگ زدم به دوستم که پسرش مدرسه دولتی می ره بپرسم که تعطیلن یا نه گفت که مدرسه ساعت ١٠ شروع می شه امروز... رفتم دم مدرسه شروین دیدم هیچکس نیست.... مدیر اصلی مدرسه دکتر براک اومد دم در ماشین ازش پرسیدم که کلاسها برقراره؟؟؟؟ بهم گفت که آره ولی همه تو سالن عمومی هستن تا کلاسها شروع بشه...گفتم چرا اینقدر خلوته ؟؟؟ بهم گفت تو باید بری سرکارت و به مریضها برسی ...برو و خیالت از شروین راحت باشه ....( یونیفرم پرستاری تنم بود) 

وقتی اومدم سرکار دیدم هیچ کس نیست به غیر از رئیسم...نگو همه به خاطر دیر باز شدن مدرسه ها و ترافیک دیر می آمدن....اولین کاری که کردم وب سایت مدرسه شروین را چک کردم و دیدم توی سایتشون نوشته که کلاسها ٩:٣٠ شروع می شه... نگو اون موقع که من رفته بودم دم مدرسه دکتر براک مادر پدر ها را ارزیابی می کرده که خانه دارن یا کارمند... بچه های کارمندها را قبول می کرده و بچه های خانه دارها را می فرستاده خونه که ٩:٣٠ برگردند چون تعداد کمی از معلمین به آن زودی اومده بودن.... عذاب وجدان داشت خفه ام می کرد..داشتم از بغض می مردم ... رفتم تو دستشویی و تا جا داشتم گریه کردم و حسرت زندگی مامانم و مامان بزرگم و مامان مامان بزرگمو خوردم ..پسرم می خواست صبح برف بازی کنه که نگذاشتم و سرش داد زدم و کله سحر کردمش تو مدرسه ای که تا یک ساعت و نیم بعدش باز نمی شد..می تونستیم دیشب به جای اینکه ساعت ٩:٣٠ با بدبختی بکنمش تو تخت باهم شیرکاکائو بخوریم و از پشت پنجره اولین برف زندگی شروین را نگاه کنیم... می تونستیم صبح تو حیاط باهم آدم برفی درست کنم به جای بدو بدو پریدن تو ماشین و غیره..... اینها را دارم به تفصیل می نویسم برای خودم برای آینده.. برای اینکه آدم بشوم و اینقدر خودم را موظف و مسئول نکنم.... و به خودم بگم که بزرگترین و مهم ترین مسئولیت من خوشحالی خودم و خانواده ام است......می دونم که هیچ کدومتون حوصله خوندن ندارید....عصری که شروین را از مدرسه برداشتم درجه حرارت ١٧ درجه سانتی گراد بود و آفتاب همه اون برفهای خوشگل را آب کرده بود..... موقعیت برای خوشی ها خیلی کوتاهه اگر تو هوا نگیریش می آیند و می روند بدون اینکه بفهمی چی به چیه....

پی نوشت: تنها چیزی که یک ذره از عذاب وجدان آزادم کرد این بود که الایژاه ( دوست صمیمی شروین) هم صبح زود اومده بوده و با شروین و بچه های دیگر که صبح زود اومده بودن رفتند تو زمین بازی و کلی برف بازی کردن....خدا را شکرت.... حالا ببینیم ۶۴ سال دیگه من آدم می شوم یا نه؟؟؟؟؟؟

پی نوشت٢: دلم می خواد زمان برگرده  به دیروز و من یکبار دیگه قبل از خواب وب سایت مدرسه شروین را  چک کنم یا صبح قبل از بیدار کردن شروین حداقل وب سایتو چک کنم!!!!.... کسی زمان برگردان هرمیون را سراغ نداره؟

   + سبک وزن - ٥:٤٦ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٢۱ آذر ۱۳۸٧

تاریخچه گربه در منزل ما (قسمت اول "قلی" )

 ونگول خان رفت.... براش یک خونه جدید پیدا کردم... ( اون بچه گربهه را می گم) ... از بس کاوه غر زد.... امیدوارم که خیال همه اونهایی که ونگول خان رو شونه اشون نشسته بود و سنگینیش اذیتشون می کرد راحت شده باشه....مثل این دیوونه ها شب تا صبح صدای میومیوشو می شنوم....شروین هم تا اسمش میاد بغض می کنه.... هنوز وقتی می رویم بیرون شروین براش اسباب بازی و غذای مورد علاقه اش را می خره...

 ما از بچگی با گربه تو خونمون بزرگ شدیم.همیشه تا جاییکه یادمه یک گربه تو خونمون داشتیم. مامانم هم مثل همه ما عاشق گربه بود. ولی نمی دونم چرا از دل بستن به جک و جونور وحشت داشت و یا شاید هم همیشه استرس اینو داشت که وقتی تابستانها می خواهیم برویم مسافرت گربه را چیکارش کنیم؟؟؟؟؟ هر وقت که زمان رفتن گربه ها از خونه می رسید مامانم پای تلفن به مامان بزرگم یا خاله ام می گفت : باید ردش کنیم بره!

خلاصه اولین گربه ایی که من یادم میاد مال نادر برادرم بود به اسم قلی.... قلی سیاه سفید بود و خوشگل و بازیگوش. یک روز اومدیم دیدیم که قلی نیست. مامان می گفت قلی رفت خودش . همیشه هم دلیل می آورد که چون گربه نر بود و گربه نرها بی وفان رفت.بعدها فهمیدیم که عمو جون مصطفی یا دایی ابولقاسم قلی را سر به نیست کردن.( اون فامیلهای دسته دیزی مامانم که قبلا براتون گفتم!)   ماجرا این جوری بوده که مامانم به هوای یک ناهار چرب و چیلی اونها را دعوت می کنه و دم رفتن به اضافه تمام هدایایی که می ده زیر بغلشون قلی را می کنه تو یک کیسه و می گه قربون دستتون ایستگاه دوم که از اتوبوس پیاده می شوید قلی را هم دم یک قصابی بگذارید بره... دفعه اول که مامانم مهمونی قلی برون داده بود بعد از اینکه عمو جون مصطفی یا دایی ابولقاسم می روند  بعد از ٢ ساعت مامانم می بینه که قلی توی ایوون داره خودشو می لیسه!!!!!!! هفته بعد دوباره یک مهمونی قلی برون می ده و می گه این دفعه لطفا سه تا ایستگاه اونور تر پیاده اش کنید ... این دفعه قلی بعد از ۴-۵ ساعت رو ایوان داشته حموم می کرده.... دفعه آخر طفل معصوم معلوم نشده کجا سر یه نیست شده که دیگه پیداش نشد.... بعد از اینبار بود که مامانم می گفت گربه نرها بی وفان و از این حرفها. البته ما توضیح دقیق این ماجرا را سالها بعد شنیدیم وگرنه به همون تئوری بسنده کرده بودیم که گربه نر نیاریم که بی وفاس...

این داستان حالا حالا ها ادامه دارد....

   + سبک وزن - ٩:۱٧ ‎ق.ظ ; شنبه ۱٦ آذر ۱۳۸٧

چی بگم؟

این یعنی چی که آدم تو سن ٣۵ سالگی ( آره جونم من هنوز سی و پنج سالمه و سی و شش سالم نیست و به قول آمریکایی ها دفنتلی سی و هفت هشت ساله نیستیم.. آخه از نظر بنده خدای عزیزی وقتی ما سی و رد کردیم شدیم یک خانم سی و هفت هشت ساله....به قول گیلاسی آیکون مصبتو شکره!!!!) حرفم یادم رفت!!!!!! باور کنید حرف اصلی یادم رفت.... اصلا وقتی صحبت سن میاد وسط من یاد عقده های دوره نوجوانی و کودکی و بزرگسالی و غیره میوفتم!!!!!!

آهان می خواستم .... چی می خواستم بگم؟؟؟؟ باور کنید که آلزهایمر زود رس گرفتم...باور کنید تو ٣۵ سالگی هم می شه آلزهایمر گرفت و پیر نبود....

   + سبک وزن - ۱٠:٤٠ ‎ب.ظ ; جمعه ۸ آذر ۱۳۸٧

همین جوری

اینو از دست ندید!!!!!

   + سبک وزن - ٩:٠٤ ‎ب.ظ ; جمعه ۱ آذر ۱۳۸٧