سبک وزن


اینجانب بانو سبک وزن از روزگارش می نویسد...

ما و شروین خان

١- هفته پیش از وسط یک شهر ساحلی به نام گلوستون رد می شدیم که به قبرستان شهر رسیدیم ... پشت چراغ قرمز بودیم و من همین جوری سرمو تکون دادم و گفتم جالبه ..خیلی جالبه....( به نظرم قبرهای تو در تو و خیلی قدیمی شهر جالب اومد) شروین که پشت سرم نشسته بود و اصلا مسیر نگاه منو نمی دید از توی صندلیش گفت: مامان نیگار اصلا هم جالب نیست ...آدمها وقتی دایو* می کنن  بریشون** می کنند زیر خاک برای همین اصلا هم جالب نیست!!!! هاج و واج مونده بودم ازش پرسیدم از کجا می دونی؟ گفت: توی اسپانج باب دوست پاتریک دایو کرده بود بریش کردن زیر خاک و همه هم ناراحت بودن!!!!!! اصلا هم جالب نیست خیلی هم سده***!!

٢-دیروز توی مال شروین بهانه خریدن یک هلی کوپتر را می گرفت. وقتی که دید گریه و زاریش به جایی نمی رسه به من گفت: I am really disappointed at dadakaveh   گفم چرا مامان جون؟ گفت : چون به حرف من گوش نمی کنه! بعد هم که اومدیم تو ماشین و یکمی آرومتر شد گفت: دد کاوه من دیگه از دستت عصبانی نیستم !!!!!

٣- توی کفاشی مشغول امتحان کردن کفشهای مختلف بودم...شروین گفت : مامان نیگار نمی شه این کفشها را بخری ! گفتم : چچچچچرررا؟؟؟؟؟ گفت:because dadakaveh said so

۴- امروز شروین می گه مامان نیگار من دیگه نیمی خوام تو تگزاس لیو ****کنم میخوام با تو و دد کاوه بریم کالیفرنیا لیو کنیم پلیییییز بریم کالیفرنیا!!!!!!! تو دلم گفتم منهم همینطور !!!

* دایو: فکر می کنم منظورش Die یا همون مردن بوده!

** بریشون می کنند: Barrie یا همون خاکشون می کنند یا دفنشون می کنند!!!!

*** سده: sad یا همون غمگینه!!!!

**** لیو: live یا همون زندگی کردن!

 

   + سبک وزن - ٦:٥٤ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۳٠ تیر ۱۳۸٧

تولد سبک وزن و غیره

١- ٢۵ تیر این وبلاگ ۴ ساله می شه....اوایل روزی ۶ تا ١٢ تا ویزیتور داشتم الان  وقتی مطلب جدید دارم حدودا ۱۵۰ نفر... باعث افتخارمه... می دونم  که خیلی از وبلاگها بعد از ۴ سال نوشتن حالا به ویزیتورهای بالای ۵٠٠ نفر رسیده اند ولی من احساس خوبی دارم چرا که  هنوز اینجا خونه بی در و پیکری نشده که نتونم کنترلش کنم ... هنوز تو کامنت دونیم فحش و چرند خیلی دیده نمی شه... هر کی که می اد اینجا معمولا یا دوستم داره یا براش بی تفاوتم که سعی نمی کنه حالمو بگیره.... مرسی.... تولدت مبارک سبک وزن.....

٢- کار جدیدمو گرفتم از ٣ هفته دیگر شروع می کنم... حقوقش خیلی بیشتره... تا ٣ هفته آینده هم سر کار فعلیم خواهم بود.... مرسی برای همه اونهایی که انرژی مثبت برام فرستادن....

٣- ما خوبیم...شما چطور؟؟؟ فقط ٣ تا ماشین رخت نشسته داریم که گرفتاراونیم که امیدوارم این مشغله ذهنیمون هم به زودی مرتفع بشه!!!!!!!!

۴- در راستای بند یک خواستم حضور انورتون عرض کنم که چهار ساله ما هر روز صفحه سبک وزن را باز می کنیم ولی هنوز اون جوری که خودمون دلمون می خواد سبک وزن نشدیم... تو این چهار سال ۴۵ پاند لاغر شدیم ٢٠ پاند چاق شدیم ٣٠ پاند لاغر شدیم ٣۵ پاند چاق شدیم ١٠ پاند لاغر شدیم ..... پیدا کنید پرتقال فروش را!!!!!!!!

۵- الان تلویزیون گفت که داریوش ١۶ آگوست پرفورمین آرت سنتر کنسرت داره.... یادش به خیر اون موقعها خونه ما تا پرفورمین آرت سنتر اورنج کانتی فقط ١۵ دقیقه فاصله داشت یعنی کمتر از ٢٠ مایل الان حدودا ٣٠٠٠ مایل فاصله است.... دنیا دنیای فاصله هاست.... فاصله ها دردناکن... از فاصله ها بدم میاد... چاره ایی نداریم به غیر از تحمل .... یک وقتهایی حتی دلمون برای پرفورمین آرت سنتر اورنج کانتی هم تنگ می شه چه برسه برای سر پل تجریش!!!!!!

۶-خدمتون گفته بودم که لیندزی خانم حدودا چهار ماه پیش ما را به صورت شیر نر در آورده بودند؟؟  اون کات افتضاح وقتی بلند شده بود افتضاح تر هم شده بود یعنی رسما کله من شبیه قارچ های سمی شده بود.... نه بهتر بگم یک دم دراز از پائین موهام آویزون بود و انگار روی کله ام یک لگن رختشویی یا کلاه خود را وارونه گذاشته بودن.... دیروز خدمت لیندزی خانم مشرف شدیم و التماس کردیم که مارا از این وضعیت وخیم نجات بدهند ایشان هم نامردی نکردن و اون دم دراز را کوتاه کردند وکلاه خود را باقی گذاشتن... حالا قیافه امان شبیه سربازان صف مقدم جبهه های جنگ حق علیه باطل شده است....

٧- شماره هفت این هفته : کار جدید....... خدایا متشکرم.

پی نوشت: این مطلب دویست و بیست و دومین پست این وبلاگه ... جالب نیست؟ ۲۲۲؟؟؟؟!!!!!!!!

   + سبک وزن - ۱۱:٤٠ ‎ق.ظ ; یکشنبه ٢۳ تیر ۱۳۸٧

انشا:20

آدم وقتی حرفهای گنده گنده می خونه دلش می خواد حرفهای گنده گنده بنویسه حتی اگر آدم گنده ایی نباشه... دلم مغزم نوک انگشتام بهم می گن که یک روزی بدون نوشیدن یک لگن قهوه می تونم اونجوری که دلم می خواد اوریجینال و ناب و تمییز بنویسم ....شاید همه اش توهمه... شاید.. کلاس اول راهنمایی بودم دومین زنگ انشا بود خانم انشامون از بچه ها پرسید کی بیاد انشا بخونه؟ همه گفتن نگار.... خانم انشا گفت انشات خوبه؟ گفتم نه گفت: پارسال  انشا چند شدی؟ گفتم :٢٠ گفت اگه انشات خوب نیست چه جوری ٢٠ گرفتی گفتم: همه نمره هام ٢٠ بود معلممون برای اینکه معدلم ٢٠ بشه بهم انشا و هنرو ورزش ٢٠ داد!!!!!  تمام کلاس خندیدن.... نکنه واقعا اون ٢٠ ها شوخی بوده؟؟؟؟ منکه هنر و ورزشم تخمی بوده و هست و خواهد بود شاید انشام هم همینطور بوده..... شاید تمام عمرم خودمو گول زدم که می تونم تراوشات ذهن مغشوشم و به روی کاغذ بیارم و بهش یکمی ساختار بدهم اسمش بگذارم یک اثر... حتی اگر اثر بیاد ماندنی نباشه ولی اثر منه....  این افکار از کجا شروع شد  که به اینجا رسید؟ از اونجا که نوشته های نارنج و پیاده رو را می خوانم و بهشون بدجوری بدجوری بدجوری حسودیم میشه؟؟؟؟؟؟؟؟ و همان جور که همه می دانیم حسود هرگز نیاسود !!!! آخره شبی بدجوری دارم مخ خودمو و همه را می زنم... ببخشید.... 

پی نوشت: من اصولا و کلا و عمرا آدم حسودی نیستم!!!!!

پی نوشت بدون ربط: تولدت مبارک مانا خانم گل!

   + سبک وزن - ٩:۳٦ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱٩ تیر ۱۳۸٧

هفت تائیهاش....

١- خواستم بگم که بنده هنوز از کار بیکار نشده ام...هنوز یک ماه و نیمی وقت دارم که یا جام شوکران را سر بکشم یا یک خاکی بر سرم بکنم که شما ها لطفا دعا کنید بنده یک خاکی بر سرم کنم!!!!!

٢- هفته پیش شروین در راه رفتن به توالت در جهت انجام کار شماره ٢ :

   ? Who is gonna wash my KO*ON 

در کمال شرمندگی خدمت حضار محترم در منزل ما به آن عضو بدن که شامل دو تا لپ و یک خط در وسط می باشد می گوییم کو***ن و نمی گوییم باسن!!!!!! شرمنده از حضور با ادبان مجلس!

٣-یکشنبه قبل شروین به کاوه می گه : دد کاوه می خوادی بریم چاکی چیز من بازی کنم تو ریلکس کنی؟!!!!!!!!!!!!!!

۴-حرف زیادی برای گفتن ندارم فقط خواستم حال و هوای ترکوندن اساسی پائین عوض بشه!

۵- تا بعد....

   + سبک وزن - ۱:٠٢ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱٦ تیر ۱۳۸٧

نجات از گه عظیم!

روزگار پر استرسی دارم .... همه اش ازیک روز اعصاب خرد کن شروع شد سر برنامه on call های ماه آینده....قیافه های حرص آور حرفهای چرند صورتهای حق به جانب ولی تا دسته گهی!!!!! اومدم خونه و همین جوری که پای تلفن با دوستم غرغر می کردم گفتم ای خدا منو از این گه عظیم نجات بده!!!! دو سه روز بعدش برای ارزشیابی سالیانه روانه دفتر رئیس شدیم که بعد از به به و چه چه فراوان یک نامه را ضمیمه ارزشیابی کردند که باید این را هم امضا بفرمایید که فقط می تونم بگم نهایت زورگویی بود .... بنده که روز و شب کله ام را جهت ریدمان در خدمت تمام فامیل و دوست و آشنا قرار داده ام این یک ترکمون را نتوانستم تحمل کنم و همان جا خدمت رئیس جان گفتم نه خیر یا به عبارتی No way! از عصبانیت درحال انفجار بودم انفجاااااااااااار.... تو ماشین در حالی که فریاد می زدم  تلفنی جریان را برای دوستم  تعریف کردم که بهم گفت مگه نگفتی خدایا منو از این گه عظیم نجات بده؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

حالا هم دنبال بدو بدو های یک کار دیگه هستم که امیدوارم بتونم بگیرمش .... از استرس در حال ترکیدنم... کی بود  می گفت این روزها می ترکونیم اساسی؟؟؟؟؟؟

   + سبک وزن - ٤:٥۳ ‎ب.ظ ; شنبه ۱٥ تیر ۱۳۸٧