سبک وزن


اینجانب بانو سبک وزن از روزگارش می نویسد...

جوادیت

اینجانب به دلایل زیر در اوج جوادیت یا جواتیت هستیم هر کی مثل ماست بسم الله:

١- از آلبوم جدید این بچه هه راستین بسیار خوشمان می آید....

٢- تقریبا هر روز اجرای مجری های طپش را بر روی آهنگ جدید شهرام شپره در یو تیوب تماشا می کنیم!

٣- روی آی فونمان چند تایی آهنگ از معین دانلود کردیم و آهنگی یک دلار هم پولش را دادیم.نهایت خلی با جوادی قاطی شد...خوب بابا نزن یک دلار نبود و نود ونه سنت بود..

۴- با آهنگ پارمیدا علیش مس کلی حال می کنیم و قر ریز می دهیم...۶

۵- بازم بگم... اینقدر این جوادیت به خوردم رفته که دیگه نمی تونم از صفات اولیه ام متمایزش کنم!!!

٧- بسه آبروم در خطره...بالاغیرتا بین خودمون بمونه این پست!!!!

   + سبک وزن - ۱٠:٤٩ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۳٠ خرداد ۱۳۸٧

ماجراهای ما و خوزه شماره 1

اولین بار که یکی از دوستان خوزه را به ما معرفی کرد تا وقتی که ما تونستیم رسما با خوزه تلفنی حرف بزنیم یک یک هفته ایی طول کشید ... دیگه پیغامهایی که روی تلفن خوزه می گذاشتم تقریبا عاشقانه شده بود ... که خوزه جون قربون دستت جواب تلفن مارو بده دم عیدی... علفهامون شده بود جنگل مولا و خونه مورچه و علف هرز دم باغچه رو به خیابونمون بیداد می کرد!!!!  بالاخره شانس به ما رو کرد و خوزه لطف کرد و به ما زنگ زد و قرار ملاقات حضوری با خودش و باباش باهامون گذاشت. سر  قرار مامانش هم اومده بود.... بعدا فهمیدیم که خوزه خودش چمن نمی زنه مسئول روابط عمومی رودولفو است..در حقیقت برای رودولفو ترجمه هم می کنه.... خلاصه جونم براتون بگه خوزه با عینک آفتابی سیاه و یک دفتر و دستک و رودولفو و رزی اومدن خونمون و علفها را بر انداز کردند و متر کردند و با اسپنیش با هم حرف زدن و دعوا کردن و غر زدن ... من و کاوه هم بید بید می لرزیدیم که آیا از این آزمون سخت پذیرش خوزه و فامیلهایش سر بلند بیرون می آییم یا نه... که بالاخره خوزه به اطلاع ما رسوند که بعلههههههههه .. رودولفو می آید و زمستونها ماهی یکبار بهار و پائیز دوهفته یکبار و تابستون هفته ایی یکبار و اینهم قیمتش است تا ما اومدیم چونه بزنیم که گرونه و این حرفها خودکار مدادشو جمع کرد و گذاشت پشت گوشش و قراردادو تا کرد و گذاشت تو جیبش که یعنی هررررررییی... حالا از ما اصرار از خوزه انکار!!!! که جون شما نمی شه ... اگه نمی خواهی الان بگو و وقت ما رو نگیر... یک نگاه به علفهای دراز کردم یک نگاه به قیافه کاوه که می دونستم عمرا اگر دست به ماشین چمن زنی بزنه   یک نگاه به قیافه طلبکار خوزه و رزی و رودولفو کردم و جام شوکران و نوشیدم و بعله را گفتم!!!!!! از اون موقع تا حالا بینی بین اللهی رودولفو سر وقت اومده و کارشو کرده و رفته ولی خدا نکنه زبونم لال روم به دیوار هفت قرآن در میون ما دهنمون باز کنیم و یک غر کوچولو  به رودولفو بزنیم و بگیم بالای چشم ماشین چمن زنیت ابرو است همون جا یک غری می زنه سلولار فونشو در میاره شماره خوزه را می گیره یک چیزی به اسپنیش به خوزه بلغور می کنه گوشی را می ده به من و خوزه هم هرچه فریاد داره بر سر آمریکا ببخشید من می کشه که همینی که هست و اگر راضی نیستی بکش پشت دوری و خدا روزیتو یک جای دیگه حواله بده  و غیره.... ما هم سریع غلاف می کنیم و می گیم چشم خون خودتو کثیف نکن و هر چی شما بگین !!!!یک دفعه هم بهم گفت که من یک ویتینگ لیست یاهمون لیست انتظار دارم برای مشتریهام اگر شما زیاد غر بزنید اسمتون را خط می زنم یکی از اون لیست انتظاری ها را می بینم... جل الخالق...یک دفعه هم به رزی گفتم تو خونه هم تمیز می کنی که یکهو با اون سیخی که داشت علفهای هرز را در می آورد براق شد تو سینه ام که نه!!!!! من فقط کار بیرون می کنم یعنی که ما از اوناش نیستیم!!!!!!!

ایکاش منهم بلد بودم قدر کاری که بلدم را بدونم و اینقدر خودمو دست کم نگیرم و از خوزه و رودولفو و رزی درس بگیرم... اصلا دفعه دیگه که دارم رزومه می نویسم باید بگم خوزه بیاد کمکم!!!! 

 

   + سبک وزن - ٩:٥۱ ‎ق.ظ ; شنبه ٢٥ خرداد ۱۳۸٧

غاشی جون کجایی؟

می گن تو جهنم اژدهاهایی پیدا می شه که آدم از ترسشون به مار غاشیه پناه می بره....یک سوال کوچولو خدمتتون داشتم می شه بفرمایید این آقای مار غاشیه الان کجا هستند تا ما یک لحظه ملاقاتشون کنیم؟؟؟؟؟

   + سبک وزن - ۱۱:۱٦ ‎ب.ظ ; جمعه ٢٤ خرداد ۱۳۸٧

ماریو....

این منم ...زنی در آستانه فصل سرد.... منی که استاد سیمز بودم حالا باید برای رد شدن از یک مرحله مشکل ماریو در نینتندو دی اس صد بار دست به دامان آقای شروین خان بشوم... هر وقت این بازی لعنتی دست من است شروین مثل یک گاریچی پیر یک روند به من و بازیمو و روزگار بد و بیراه می گوید...باباش برای جلوگیری از این اتفاق شوم شبها تا دیر وقت تمرین می کند که جلوی پسرش سر بلند باشد...وای بر من!

   + سبک وزن - ۸:۳٥ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٢۱ خرداد ۱۳۸٧

ولادت با سعادت آجر ما!

ولادت باسعادت مولای متقیان جناب آجر معروف به سایه سر جمعه می باشد به همین مناسبت در روز شنبه مجلسی در منزل آن فقید!!! ببخشید آن عزیز برقرار است به صرف سرویس شدن دهان همسر سبک وزنشان!!!!!خواستیم این اتفاق میمون و مبارک را به این وسیله به اطلاع دوستان و آشنایان برسانیم و بگوییم که جهت کادو شماره کردیت کارت هم قبول می کنیم!!!!!.... امروز به مناسبت پیش درآمد این ایام مبارک عازم کنسرت شجریان هستیم و آجرزاده  معروف به مستر دودره پور به منزل یکی از دوستان نازنینشان خواهند رفت.... جای همگی خالی است...

   + سبک وزن - ٥:٢۳ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱٤ خرداد ۱۳۸٧

شعار این هفته....

روزی روزگاری اون قدیمها یعنی حدودا چهار سال پیش وقتی تصمیم به وبلاگ نویسی کردم اصلا قصد اولیه ام روزمره نویسی نبوده و الان هم نیست... دلم می خواست که از هرچی که دلم خواست بنویسم هروقت و بدون خود سانسوری ... الان هر وقت که می خوام یک پست جدید بنویسم چیزی به غیر از روزمره نویسی به ذهنم نمی آید .... یک مقداری هم تقصیر خواننده های عزیزم است که تا من می آیم راجع به یک چیز دیگری به غیر از شروین و روزگارم بنویسم همه سوالها به این برمی گردد که حالم گرفته است و غیره... و از اون جائیکه این وبلاگ را تقریبا همه دوستها و فامیلها و آشنایان می خوانند بنده برای جلوگیری از نگران شدن اهل قبیله اون جوری که دلم می خواد نمی نویسم و خود سانسوری بیداد می کنه... روزگار روزگار سوتفاهمات است .... من در زندگی واقعی آدم شنگولی هستم و پرانرژی ولی ٢۴ ساعت شبانه روزم به خنده و شادی و شنگولی نمی گذرد چون اگر این جور باشد قبول کنید که بیشتر به مایه های فلان خلی خواهم زد تا شنگولی...شروین هم ٢۴ ساعت شبانه روز نمک نمی ریزد و حرفهای بامزه نمی زند  چرا اگر که بزند بچه آدم نیست و ربات است...چیزهایی که تحت عنوان غرنامه می نویسم زهرشان به شدت گرفته شده است تا بانمک بشوند ولی اصل ماجرا به همون تلخی زهر گرفته شده اشان می باشد....باور کنید الان هم که دارم اینها را تایپ می کنم صدبار این بک اسپیس لعنتی را فشار دادم تا یک جوری بنویسم که منظورم اشتباه برداشت نشه ... این یعنی خودسانسوری به معنای واقعی کلمه.... دارم رو خودم کار می کنم تا بتونم اون جوری که دلم می خواد وبلاگ داری کنم...شعار این هفته من: خود سانسوری دیگه بسه....

پی نوشت: هاهاها اینو ببینین .... این کامنت برای بانو سبک وزن رسیده...هاهاهاها...گفتم یک کار انقلابی می خوام بکنم....مرسی از همگی... همون ۱۰۰ تا اول هم خودش خیلی عالیه...مرسی برای رای هاتون...مرسی... دم همگی گرم...کیبوردتون هم گرم...!!!!!

وبلاگ شما در بین 100 وبلاگ برتر نظر سنجی پرشین بلاگ قرار دارد از شما دعوت میکنیم در مراسمی که به همین مناسبت برای تقدیر از وبلاگ نویسان برتر ترتیب داده شده است شرکت فرمائید . برای ثبت نام و دریافت اطلاعات بیشتر می توانید از روز یکشنبه   یازدهم خرداد  بین ساعات 16 تا 20 با تلفن های  زیر تماس حاصل فرمایید .
تاریخ برگزاری 23 خرداد ماه
محل برگزاری دانشکده مدیریت دانشگاه تهران
ساعت : 16 الی 19
09354224229
09359459999
نویسنده:
روابط عمومی جشن پرشین بلاگ

 

   + سبک وزن - ٦:۱٧ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱٢ خرداد ۱۳۸٧

بر می گردیم......

١- ما برگشتیم.... خیلی خوش گذشت... مرسی نادر جون کمند جون نیکا جون و بقیه..... از خداحافظی بیزارم ..مخصوصا الان که پسرک هم به جمع زرزررو های خداحافظی کن پیوسته!!!! وقتی از کمند خداحافظی کرد بغض غریبی داشت اشکهاش که ترکید تنها چیزی که می تونستم بگم بهش این بود : "ببخشید مامی جونم ...ببخشید که تو از همه عزیزات اینقدر دوری...اینقدر...." 

٢- ولی دیدن روی گل جناب مستطاب آجر معروف به سایه سر بعد از یک هفته کمی تا اندکی غم و غصه را از رویمان برداشت....

٣- از صبح تا حالا مشغول سابیدن توالتهای منزل هستیم که به طرز اسفناک و عجیبی کثیف شده اند!!!بی بی گربه چاقه قدیمها وقتی ناراحت می شد یا غذاش دیر می شد روی موکتها جیش می کرد حالا ماها حیران مانده ایم که آیا کسی در منزل از نبودن ما ناراحت بوده که این سر و وضع توالتها شده است؟؟؟؟؟؟!!!!!!

۴-در عرض یک هفته ۵٠ نفراز دوستان عزیزم را دیدم.... حالا به نظر شما من آدم دوست بازی هستم یا نه؟ تازه بازهم نشد که یک گروه ١٠ نفری را ببینم...

۵-پنجشنبه با نیکا و شروین رفتیم لگو لند ...بسیار خوش گذشت... شروین داشت خل می شد از شنگولی... جای همه بچه دارها خالی. شاید بعضی از عکسهاشو گذاشتم.

۶-از دوشنبه کار شروع می شه و من هنوز چمدونها را باز نکردم نشستم به وبلاگ نوشتن...وای بر من.

٧- شماره هفت این هفته: هوای زیبای کالیفرنیا ... آسمون سرمه ایی لاگونا بیچ....عشق و عشق و عشق.

   + سبک وزن - ۱۱:٠٦ ‎ق.ظ ; شنبه ۱۱ خرداد ۱۳۸٧

فقط همین

بنده از کالیفرنیا می لاگم...فقط خواستم بگم که دلمان برای جناب آجر تنگ شده و به ما بسیار دارد خوش می گذرد... جای همه خالی.

   + سبک وزن - ۱٢:٠۸ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٥ خرداد ۱۳۸٧

summer camp و دغدغه های ذهنی بانو سبکی

شب قبلش به یک معجزه فکر می کردم ...مثلا رئیسم بیاد بهم بگه تابستون نیا سر کار ولی حقوقتو بهت می دهیم...یا بلیط لاتاریم ببره نه یک مبلغ کلان همون قدری که تو تابستون می تونم پول در بیارم ... دلم نمی خواست به هیچ وجه شروین تابستون بره مهد کودک.... فکر گرما ...صبح زود از خواب پاشدن ... غرغر... بارون ... رطوبت...پشه...پشه...پشه....تو دلم گفتم خدایا مسپارم دست خودت یک کاریش بکن!!! و چشمامو بستم... فرداش دم مدرسه شروین مدیر برنامه های تابستانی یا همون summer camp یک پوشه داد دستم توش برنامه های تابستانی بود. در ضمن گفت که از کلاس شروین دو نفر دیگه هم ثبت نام کردند که از بهترین دوستهای شروین هستند کوبی و الایژا...بهشون تو مدرسه می گن سه تفنگ دار... مسئول تمام شیطنتها و آتیش سوزوندنهای گروه خودشون  هستند... وقتی بهم گفت که کوبی و الایژا هم هستند نیشم تا بناگوشم باز شد...بهش گفتم پس کپسول آتش نشانی را هم در دستتون داشته باشید تو تابستون!!!! سر کار پوشه را باز کردم ... برنامه های هر روزشون بود... سه شنبه و پنجشنبهها  می برندشون استخر و جیم و کاردستی و بازی.... چهارشنبه ها فیلد تریپ است که هر هفته یک جا می روند... ناسا و باغ وحش و باغ تمشک و پارک آبی و .... دوشنبه ها و جمعه ها تو مدرسه می موند که باهاشون روی خواندن و نوشتن و ریاضی کار می کنند و برنامه آشپزی هم دارند که مثلا مربای تمشک درست می کنند و غیره!!!!! تمام تابستون با الایژا و کوبی و این همه تفریح.... خدایا شکرت.... در ضمن مجبور نیست هفت و نیم بره می تونه هشت و ربع بره !!!!!! یعنی می تونه ۴۵ دقیقه بیشتر بخوابه که دقیقا همون مقداری است که آخر هفته ها بیشتر می خوابه.... اگر قرار بود تو خونه وردل هم باشیم من اصلا نمی تونستم این همه سرگرمی براش جور کنم... خدائیش خدای من یکی که خیلی بزرگه...مال شما چطور؟

   + سبک وزن - ۱٠:۳۱ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۱ خرداد ۱۳۸٧