سبک وزن


اینجانب بانو سبک وزن از روزگارش می نویسد...

حال ما خوب است شما چطور؟

۱- از شواهد و قرائن پیداست که ما هر وقت می خواهیم از خودمان افاضات عالیه در کنیم دوست و آشنا حضورن یا تلفنن یا ارکاتن یا کامنتن احوال ما را جویا می شوند که مبادا کسالتی داشته باشیم یا تبی چیزی گریبان گیرمان شده باشد...گویی ما دلقکیم و کارمان فقط خنداندن عزیزان است و بسی!!!!!!! بابا ما از خودمان کلی دانش متشعشع کردیم کلی تجربه های ریز و درشت در زمینه صبر و استقامت ارائه دادیم ( در ضمن اون متن پائینی کلی مخاطب خاص ریز و درشت داشت!!!!!) اونوقت هر کی رسید احوال ما رو پرسید !!!!!!!! بعد از نوشتن اون پست بسیار از خودمان راضی و شنگول بودیم به این امید که خوانندگانمان را از تاریکی جهل و نادانی و تنبلی در آوردیم اونوقت شما احوال ما را می پرسید عزیزان دل خواهر؟؟؟؟؟؟؟؟ یکبار دیگر هم وقتی گفتم به جای گریه و زاری برای عزیز بیماری بروید بالای سرش آهنگهایی که ساخته به طور زنده اجرا کنید یکی از دوستان ازمان پرسید حالت خوبه؟؟؟؟؟؟ این جوری بوش میاد که ما حالمان خوب نیست این روزها!!!!!!!!

۲- ورود اولین کامنت بد و بیراه را بعد از سه سال و اندی وبلاگ نویسی در کامنت دونیمون تبریک می گوییم....از همه کسانی که جواب این سامیار پدرسوخته را داده اند ممنونیم بدجور... برای روشن شدن نقاط تاریک ذهنتان در این باره لطفا به کامنت دونی پائینی مراجعه فرمایید...دوست عزیزی می گفت احمق عوضی حتی بلد نیست فارسی بنویسه و اونوقت زرزر می کنه!!!!!

۳- امروز ما بدجوری همه را به پست پائینی حواله می دهیم...چه مان شده است؟ آیا حالمان خوب است؟؟؟ خودمان هم نگران خودمانیم!!!!

۴-این روزها جناب مستطاب آجر معروف به سایه سرمان بسیار گرفتارند.صبحها ساعت ۴-۵ از خونه می روند بیرون به دنبال یک لقمه نون حلال و ساعت ۷-۸ شب بر می گردند و تلپی بر روی مبل نزول اجلاس کرده و از لای چشمان نیمه باز به وراجیهای همسر نازنینشان کمی تا اندکی گوش می کنند و بقیه ساعات شب را در چرت کفتری به سر می برند....الان هم عینک به چشم مشغول خروپف می باشند و هر از گاهی چشمانشان را باز می کنند و در گوهر باری می فشانن و دوباره همانند مرغ کرچ روی کاناپه مچاله می شوند...

۵-امروز دونفر از همکاران خانممان در جلوی چشم همه خشتک همدیگر را بر روی سرشان کشیدند و کمی تا اندکی گیس و گیس کشی کردند و ما هم عین موش به زیر میز پناه آوردیم که مبادا ترکش این سخنان محبت آمیز دامان ما را بگیرد که ناجی از غیب سرم بیمار اتاق چهارم را تمام کرد و ما یورتمه وار صحنه جنگ را برای کمک به بیمار اتاق چهار ترک کردیم و خدا را شکر.....

۶- سخنان نغز ما تمام شد و حکایت همچنان باقیست.....

۷- دوهفته دیگر پیش به سوی کالیفرنیا برای یک هفته.... آخ جون نیکا....آخ جون همه و همه و همه...

.
پی نوشت: یکبار دیگر که این پست را مرور کردم حتی از فکر اینکه ساروی کیجا بیاید و این را بخواند پشتم لرزید از بس که غلط املایی و انشایی و فاصله ایی و نیم فاصله ایی دارد......

   + سبک وزن - ٩:٠٦ ‎ب.ظ ; جمعه ٢٠ اردیبهشت ۱۳۸٧

گل گلدون من...

همه اش از یک گلدون ارکیده شروع شد که مال منهم نبود هدیه تولد یکی دیگه بود که از ارکیده خوشش نمی آمد... من صاحبش شدم ...اوایل هر دو هفته یک دفعه برام گل می داد... بعد که هوا سرد شد تبدیل شد به یک چوب خشک.... یک چوب خشک زشت و بی خاصیت... همه بهم می خندیدند که چرا این چوب خشک و تر و خشک می کنم ولی من ازش دست نکشیدم هر دو روز یک دفعه آبش دادم و باهاش حرف زدم... من با اون انگشتهای تیستو سبز انگشتیم بهش امید دادم .... بعد از یکسال برام یکدونه گل داد... بعدهم تمام درهای بسته زندگیمون رومون باز شد...یکی پس از دیگری.... چوب خشک من هم هر دو هفته یکبار بهم گل داد... اون گلدون الان ۴ سالشه ...تقریبا همسن پسرم.... پیش من نیست... دادمش به یک عزیزی که ازش نگهداری کنه نمی دونم هنوز گل می ده یا نه....تا پارسال می دونم که گل داشت... زندگی یعنی همین ...صبر و امید ...مقاومت و تلاش... تو سن و سال ما وقت عقب نشینی نیست ...وقت محتاط بودن نیست ...باید دریا دل بود و دل به دریا زد...تمام لحظات شیرین زندگی تو سختی ها مزه می گیرند....تمام زیبایی ها تو دشواریها شکل می گیرند.... تنها چیزی که لازمه یک پوست کرگدنه* که بپوشی و بپری وسط گود... پوست کرگدن هم نداشته باشی اشکالی نداره پوستت خود به خود کلفت می شه.....خواستن توانستن است....باور کن..وقتی آدم نمی خواد خودش  با دستهای خودش سنگهای گنده را می اندازه جلوی پاش ....خواستن توانستن است! تنها چیزی که لازم داری اینه که از ته ته ته دلت بخواهی.....پوست کرگدن یادت نره!!!!!!


*:برگرفته از کتاب کلاس پرنده نوشته اریش کستنر..

   + سبک وزن - ۱٠:٤٧ ‎ق.ظ ; شنبه ۱٤ اردیبهشت ۱۳۸٧

وراجی

۱- می خوام یک کار انقلابی بکنم.... می خوام رو دست ویولت و بقیه برو بکس بلند شم...می گید نمی تونم؟ بشینین و نگاه کنید!!!! البته به نظر من همین جوری که نشستید لطفا دست رو دست نگذارید!!! بروید و به وبلاگ محبوبتان که همانا وبلاگ بانو سبک وزن است رای بدهید.....کجا؟؟؟؟ اینجا...... کلیک کن مادر ...گاز نمی گیره... کلیک کن.... مگه بانو سبک وزنتان دل ندارد؟؟؟ باید التماستان کنم؟؟؟؟ با یک کلیک دل یک بچه سید در غربت را شاد می کنید...اینقدر سخته؟؟؟

۲-هفته پیش من و شروین داشتیم بازی می کردیم شروین همین جوری که موهای منو از رو صورتم کنار می زد گفت: مامان نیگار تو خیلی خوشگلی!!!!!!! ... منهم خودمو لوس کردم و گفتم اگه خوشگلم پس برای چی ددکاوه هر وقت از جلوی ویکتوریا سیکرت رد می شیم بهت می گه بریم مامانو پس بدیم به جاش یکی از این مامانها بخریم؟؟؟؟؟؟؟؟ شروین با قیافه عصبانی گفت: ددکاوه خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی جوکینگ ویت یو!!!!!


۳- بنده بروم شروینو بخوابونم و برگردم خدمتتون شما هم تا وقت دارید بروید به من رای بدهید و برگردید....

 

   + سبک وزن - ٩:٥٢ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۸ اردیبهشت ۱۳۸٧