سبک وزن


اینجانب بانو سبک وزن از روزگارش می نویسد...

هفت هفت هفتاییاش....

۱- به نظر شما ایمیل می دهند یا ایمیل می زنند؟ یا شاید هم ایمیل می فرستند؟؟؟؟ خلاصه هر جوره اش را که حساب کنید دادنی یا زدنی یا فرستادنی من الان نزدیک ۲ هفته است که از هیچ احدالناسی حتی یک خط هم محض دل خوشی نگرفته ام... نه از این ور آب نه از اونور آب!!!! ( این اصطلاح این ور آب و اون ور آب بدجوری رو اعصابم رژه می ره اگر سیزده تایی می نوشتم می تونستم این را برای شماره ۱۳ بگذارم!!!!)

۲- جمعه ما یک سفر دیگر به دکتر اطفال جهت گوش درد آجر زاده مشرف شدیم که خوشبختانه چیز جدی نبود و فقط گوش هم به سینه و گلو و جاهای دیگر پیوسته و عفونت کرده که خوشبختانه الان بهتره... هفته پیش فقط دو روز رفتم سرکار و شروین هم پشتش حسابی باد خورده به طوری که امروز صبح می گفت نریم اسکول بریم چاکی چیز!!!!! همون طور که قبلا گفته بودم چاکی چیز یک مکان جهنمی در حد سرزمین عجایب تهران است!!!!!

۳-حالا بابای بچه مریض شده و ما از خدا برایشان شفای عاجل التماس داریم چون ایشون وقتی مریض می شوند به موجود نازنینی تبدیل می شوند!!!!( به قول مشهدیها ورچپه)!!!!!

۴- خودمان هم هنوز وقت نکرده ایم که مریض شویم اینقدر که گرفتار مریضیی اطرافیان بودیم!!!!!

۵-می دونم  که آزمایش ماهیانه سینه ها که هر ماه خانمها خودشون انجام بدهند را قول دادم که ترجمه کنم و برایتان بگذارم ولی به خدا وقت نکرده ام... در اسرع وقت در خدمتم ...بد جور...

۶-شروین به آنتی بیوتیک می گه آنتو ویکا.....!!!!! با لهجه ایتالیایی بخوانید!!!!!

۷-بهترین اتفاق این هفته این بود که شروین حالش بعد از ده روز بهتره خدا را شکر.....

پی نوشت: یک مسلمونی پیدا بشه مارو پینگ کنه ...صواب داره به خدا ....پیشاپیش ممنونیم....

   + سبک وزن - ۸:٥٢ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٢۸ آبان ۱۳۸٦

چس ناله اساسی

الان دو حالت برام وجود داره یا اینکه یک متن شاد و شنگولی بنویسم و موقع نوشتن هرهر بخندم یا اینکه بشینم زار زار گریه کنم!!!!! ساعت شیش و نیم صبح بلند شدیم و حاضر شدیم برای شروع روزمون که آقای شروین خان شروع کرد به بهونه گرفتن که نیخوام برم اسکول!!!! دست زدم به سرش دیدم بعلههههههههه دوباره تب کرده .... مجبور شدم دوباره از سرکار آف بگیرم و بمونیم خونه.... بهش مسکن تب بر دادم و مطمئنم که الان تبش خوب می شه و شروع می کنه به آتیش سوزوندن و منهم حرص خوردن که چرا نرفتم سرکار!!!!!! ولی چاره ایی نداشتم بچه تب دار را نمی تونستم بفرستم مدرسه.... امان از بیکسی... امان از تنهایی ..... امان از غربت..... امان از......

بی بی (گربه چاقه) از صبح که دید ما رفتنی نیستیم داره دور و بر من می گرده و فحش و بد و بیراه بهمون می ده که چرا نمی ریم.... آخه صبحها که تنهاست خونه را متعلق به خودش می دونه و از آرامش خونه استفاده می کنه و کم خوابیهاشو جبران می کنه!!!!!.... اونهایی که گربه دارند می دونن که گربه ها معمولا ۲۱ ساعت شبانه روز را خوابند!!!!!  خلاصه بی بی جان اون ۳ ساعت را که بیداره (معمولا بین ۴-۷ صبح ) معمولا غذایی می خورده و جیشی می کنه و غری می زنه و سر و تنشو می لیسه ...بقیه اش را هم که خوابه.... وقتی شروین خونه است معمولا اینقدر این بیچاره را انگولک می کنه که نمی گذاره اون طوری که باید و شاید استراحت کنه!!!!!! خلاصه بی بی خانم از صبح تا حالا چشم ندید مارو برداشته و داره زیر لب به خودش و روزگار و بختشو و من و بقیه فحش می ده !!!!!

روزگار غریبی است نازنین....

هر چی فکر می کنم یک سوژه شنگولی به مغزم نمی رسه فعلا این چس ناله ها را داشته باشید تا بعدا که روحیه ام بهتر شد خدمتتون برسم!!!!!

   + سبک وزن - ۸:٥٩ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٢۳ آبان ۱۳۸٦

طبيب کوچولوی من.....

۴-۵ شب پیش بود که شروین شربت ایبوبروفن یا همون موترین را آورد و بهم نشون داد و گفت : مامان نیگار این نیمش چیه (اسمش چیه؟) گفتم : موترین گفت : مال سورفه است؟ گفتم : نه مال تب و درده گفت: من تب دارم ..بوخورمش؟ منهم چون فکر می کردم از مزه اش خوشش میاد یکمی غرولند کردم و گفتم دوا خوردنی و آبنبات و شکلات نیست و ازش گرفتم... چند ساعت بعدش یکی از این داروهایی که روی زبون می گذاری و مال سرفه است را آورد و گفت: مامان نیگار این مال سورفه است؟؟؟؟ با تشر و غر ازش گرفتم و گفتم مامان جون شما مریض نیستی این مال وقتییه که خدای نکرده مریض باشی اونهم گفت : گلوم درد می کنه ببین سورفه دارم ...اوهو اوهو...منهم یک کنفرانس غررایی راجع به مضرات دارو و دوا در سنین طفولیت و اوور دوز داروهای اور د کانتر برای بچه سه سال و نیمه ام دادم و فرستادمش پی کارش!!!!! فرداش از مدرسه برش داشتم تو راه پرسیدم حالت خوبه عزیزم گفت بیرم خونه شربت بوخورم خوب می شم ... دیگه کفرم در اومده بود... عصرش دوباره برای خوردن شربت پافشاری کرد... دیگه داشت عجیب می شد چون نه سرفه می کرد و نه تب داشت به کاوه گفتم ته گلو این بچه را چک کن ببین چشه....کاوه گلوشو نگاه کرد و گفت اوه اوه اوه چرک کرده.... به مجرده اینکه این حرف از دهن کاوه اومد بیرون شروین تب کرد...۴۰ درجه.... و الان هم داره آنتی بیوتیک می خوره ... اولین و آخرین باری که آنتی بیوتیک خورده بود ۱۴ ماهش بود یعنی نزدیک دو سال و نیم پیش.... طفلکی خیلی داغونه ... یکسره سرفه می کنه و آب دماغش هم آویزونه... تبش بند اومده ولی ضعیفه... یاد اون دو روزی که خودش دنبال دوا دارو و درمان می گشت میوفتم جیگرم داغون می شه!!!!!!!!!!! دیروز مدرسه نرفت و موندیم خونه ولی امروز رفت.... تقریبا ۴ شبه که نخوابیدم از سرفه های شروین... خوبیش اینه که خودش تو خواب عمیقه و بیدار نمی شه وقتی سرفه می کنه....

   + سبک وزن - ۳:٥٠ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٢٢ آبان ۱۳۸٦

۲۱ آبان....

هر سال که به ۲۱ آبان نزدیک می شم یک حس غریبی گلومو می گیره...پارسال برای فرار از اون خفه شدگی پست عزاداری یا تئاتر حرفه ای را نوشتم.... خیلی احساس سبکی کردم بعد از اینکه احساسمو راجع به اون روزها بعد از ۲۲ سال نوشتم.....واقعیت امر به اون سیاهی که نوشته بودم شاید نبود ولی احساس من بود که سیاه بود و غمگین...سالهای بعد وقتی که برای مامان سال می گرفتیم همون فامیلهای دسته دیزی رو دعوت می کردیم همون هایی که سال به سال فقط ۲۱ آبان به هوای چلوکباب می کشوندیمشون خونه امون لابد می پرسید چرا؟ چون اولا مامانم اون فامیلهای عزیزشو خیلی دوست داشت و دوما لابد می خواستیم بهشون بگیم که هنوز ما ها تنهاییمون و سوژه جدید خاله زنکی دستشون ندیم... البته اونها  برای حرف چرند زدن احتیاج به سوژه نداشتن.....یک عزیزانی هم بودند که می گفتند ما دیگه نمی تونیم پامونو تو خونه شیرین بگذاریم چون جای خالیشو نمی تونیم تحمل کنیم!!!!!!! چه خزعبلاتی همه تحویل ما می دادند؟؟؟؟؟؟

همیشه با خودم فکر می کنم اگر مامان زنده بود الان با دیدن شروین و نیکا و کمند و کاوه چه احساسی داشت ...... درسته که وجود نازنینش همیشه در قلب همه ما حس می شه ولی اگر اون دستهای گرمش روی سر ما کشیده می شد چه احساسی بود؟؟؟؟  چشمهامو می بندم و تجسم می کنم که اگر مامان تو ۳۵ سالگی اصلا مریض نمی شد زندگیمون چه جوری ممکن بود ادامه پیدا کنه؟؟؟؟ شاید من اصلا کاوه را نمی دیدم .....چون فکر می کنم  مریضی مامان و سالهای متمادی توی بیمارستان آراد و ایرانمهر بود که منو از کوچیکی به این وا داشت که به حرفه پرستاری فکر کنم ....

 بگذارید این خاطره از اون موقعها را براتون بگم و برم.... بیمارستان ایرانمهر اون موقعها یک مترون (سرپرستار کل بیمارستان) داشت که اسمش خانم فکری بود.... اوایل سالهای ۶۰ بود خانم فکری خوشگل و قد بلند و لوند و خدای مهربونی بود.... خانم فکری بود که به من اجازه می داد که برم تو آی سی یو و پیش مامانم بشینم یا اینکه خانم فکری بود که می گذاشت ما خارج از وقت ملاقات بریم تو بخش... خانم فکری بود که همیشه منو بغل می کرد و پشت در اتاق عمل دلداری می داد... خانم فکری برای من نمونه یک نرس یک آدم یک زن زیبا و مهربون بود .... همون باعث شد که از همون بچگی به این نتیجه برسم که من می خوام خانم فکری بشم!!!!! سالها بعد که خواستم برم و بیمارستان ایرانمهر کار کنم دوباره خانم فکری را دیدم ...خدودا ۲۰ یا ۲۲ سال بعد از آخرین دیدارمون بود.... پیر شده بود ولی هنوز خوشگل بود ولی قدش به بلندی سابق نبود...خودمو معرفی کردم...نشناخت....بهش گفتم که تو زندگی من چی بوده و چه تاثیری داشته .... مال مال نگام کرد.... ازم پرسید که برای چی اومدم پیشش ...بهش گفتم می خوام توی بیمارستانش کار کنم.... با بی تربیت ترین لحن ممکن بهم گفت برو بچه تو هنوز فارغ التحصیل نشدی ... گفتم که هم کلاسی هام اینجا کار می کنند... گفت هم کلاسیهات حتما پارتی داشتن... گفتم شما بیا پارتی من بشو ... گفت برو هر وقت یاد گرفتی که آنژیوکت بزنی بیا... گفتم بلدم خانم فکری بهم فرصتشو بدید که بهتون ثابت کنم....داشتم تمام تلاشمو می کردم که اون بت عظیم را نشکنم ولی اون بت تو خالی خودش داشت می شکست تقصیر من نبود.....با توهین و تحقیر منو از دفترش بیرون کرد.... حتی مامانمو یادش نبود.... همون جا تصمیم گرفتم که حالا که نرس شدم حداقل کاری که می تونم بکنم اینه که خانم فکری نشم!!!!!! امیدوارم که از فامیلهای خانم فکری کسی اینجا را نخونه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

   + سبک وزن - ٩:٥۳ ‎ق.ظ ; یکشنبه ٢٠ آبان ۱۳۸٦

تموم شد!!!!

تموم شد و تموم شد....

خواندن این پست را به کسانیکه  جلد آخر هری پاتر را نخوانده اند و به آنهایی که علاقه ایی به هری پاتر ندارند و کسانیکه کتابهاشو نخونده اند و فقط فیلمهاشو دیده اند و قضاوتشون تنها از روی فیلمهاست و یا اونهاییکه فیلمهاشم ندیده اند و از بیخ و بن از اصل موضوع شوت و پوتند پیشنهاد نمی کنم!!!!!!

فکر نکنید دو هفته است که دارم هری پاتر می خونم .... نه بابا ۳ روزه تمومش کردم البته در عرض این سه روز شروین نزدیک بود که خودش بره پروشگاه تا یک مادر بالیاقت پیدا کنه که ازش نگهداری کنه و کاوه هم نزدیک بود مهریه امو بگذاره کف دستمو روانه خونه بابام بکندم!!! نه آبی نه خوراکی ....حتی یکبار اومد خونه دید که همه چراغهای خونه خاموشه (ساعت ۶ عصر ) شروین خوابیده و منهم توی نور چراغ خواب اتاق خوابمون با قیافه آشفته برای دابی اشک می ریزم!!!!!!! در آن لحظه بود که کاملا متوجه شد که من عقل از کله ام پریده.....جلد اولش (به فارسی) خیلی خوب بود ... یکمی ترسناک بود... جلد دومش اشکالات تکنیکیش زیاد بود ...مثلا یک جاش رون یک سوال خیلی احمقانه می کنه که البته به شخصیتش در این چند سال اخیر خیلی میاد ولی بعدش یکهو به طور معجزه آسایی یاد می گیره که به زبون مارها حرف بزنه و در حفره اسرار را باز کنه !!!!!! تا جایی که همه می دونیم از این استعدادها نداره ... البته می دونم که می خواهید بهم بگید که رون همیشه همه را سورپرایز می کنه و وقتیهایی که آدم ازش انتظار نداره غیر منتظره ترین کارها را می کنه ولی یاد گیری اون جمله به زبون مارها اونهم وقتی فقط یکبار شنیده ؟؟؟؟؟ نمی دونم لابد می شه.... از طرف دیگه بنده انگشت به دهان حیران مانده ام که خانم جی رولینگ فرد را برای چی کشت؟؟؟؟؟؟ آنقدر مرگش در آخر کتاب بی اثر بود که منی که برای دابی اشک ریختم برای فرد هیچیم نشد.... چرا کشتش؟؟؟؟ اگر کسی می دونه بگه..... از طرفه دیگه ماجرای اینی که ولدمورت خون هری را خورده و از مصونیت هری وارد بدنش شده هم یکمی تخماتیک بود.... من می گم دلیل اینکه هری دفعه اول نمرد به خاطر یادگارها بود ..... ماجرای خون و مصونیت و اینها چرند بود و اصلا احتیاجی به گفتنش و مطرح کردنش نبود....شاید هم من فصل آخر را خیلی سریع خوندم و ماجرا را نگرفتم.....موضوع اینی هم که جینی را گیر بهش داده بودند که تو اتاق ضروریات بمونه هم کمی تا اندکی رضا بیک ایمانوردیی بود!!!!!!! من فکر می کردم اونجایی که جینی از اتاق می ره بیرون و بقیه هم می مونن میخوان ماجرا را یک جوری بپیچوننش و ربطش بدن به اینکه اتاق ضروریات حالا از بین می ره چون نویل گفته بود تا وقتی یکی تو اتاقه اون اتاق به اون شکل باقی می مونه ولی موقعی شد که هیچ کس تو اتاق نبود و من همه اش منتظر بودم که یکی از اون کافه بخواد بیاد اونجا و نشه چون همه از جمله جینی اونجا نبودن که البته هیچ اتفاقی در این مورد نیوفتاد!!!!!! ماجرای اسنیپ شاهکار بود.... شاهکار.... خیلی حال کردم... خیلی قوی بود..خیلی.

یک چیزه دیگر را هم اعتراف کنم و التماس دعا دارم اگر یکی به من توضیح دقیقشو بده... ابر چوب دستی چی شد که مال مالفوی از آب در اومد.؟؟؟خدا به سر شاهده کاوه اگر دوباره هری پاتر را در عرض این یکی دو روز دستم ببینه کتابو آتیش می زنه جرات نمی کنم که دوباره بخونم و تجزیه تحلیلش کنم....

ولی روی هم رفته خوب جمع و جورش کرده بود و فصل آخرش که ۱۹ سال بعد بود هم خیلی خوب بود. .کتاب با یک احساس خوب تموم شد نه با سر شکستگی و ناامیدی و تو ذوق خوردن ....

اگر چیز دیگری یادم اومد می نویسمش...

مرسی خانم رولینگ...

   + سبک وزن - ٤:۱٩ ‎ب.ظ ; جمعه ۱۸ آبان ۱۳۸٦

محموله رسيد

یک عدد دوست جیگر طلا دارم من که شاه نداره... این دوست جیگر طلای من اسمش آناهیتا و رسمش آلوچه خانم و معروف به آلوچه بانوست.... من و این دوست جیگر طلا دوم دبیرستان با هم همکلاس بودیم... از اونجایی که اون دوست جیگر طلا سنشو تو وبلاگش هر سال و هر روز جار می زنه بنده هم باید خدمتتون عرض بکنم هر سنی که اوشون است ۹ ماه روش بکشید و بکنیدش سن من.... در دبیرستان هاجر یا همون مهر ایران سابق ایشون از اون بچه خوبهای روزگار بود و من به خاطر اینکه کمی تا اندکی دوست خلاف داشتم خیلی مورد تحویل اوشون قرار نمی گرفتم الان اوشون به علت اینکه کمی تا اندکی شوهر خلاف و دوستان ناباب داره بنده را تحویل می گیره و به این نتیجه رسیده که لات و پوتهای محل لزوما آدمهای بی جنبه و بدی نیستند !!!!!!!!!!       

 و اینجوری شد که من آناهیتای عزیز را بعد از سالها پیدا کردم....خدا پدر ارکات را بیامرزه!!!!!  اون اول منو تو ارکات پیدا کرده بود ... از طریق ارکات آلوچه خانم و آرشیوش را در عرض ۲۴ ساعت خوندم و براش ایمیل کردم که آلوچه با ما چه کردی با این وبلاگت....پارسال که رفتم ایران بعد از سالها دیدمش و شناختمش و داستان ندادن جوجه کباب آلوچه پز به ما مقوله کهنه ایی است که راجع بهش قول می دم دیگه تا دوماه آینده حرف نزنم!!!!!!!

و اما امروز .... کتاب هری پاتر نازنینم رسید.... آناهیتای عزیز دستت درد نکنه.... قبلا گفته بودم که هری پاتر را همیشه فارسی خوندم برای همین منتظر شدم که ترجمه فارسیش به دستم برسه تا تمومش کنم.... شاید یک روزی به انگلیسی هم به خونمش این رویای نیمه تمام را...

بعد از این همه وراجی خواستم بگم که یک دوست خوب و قدیمی چقدر تاثیر می تونه بگذاره تو روح و وجود آدم حتی اگر این دوست را در طی ۱۵ سال اخیر ۲ ساعت دیده باشی... مرسی که هستی آناهیتای عزیز....مرسی...

   + سبک وزن - ٤:٢٢ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۳ آبان ۱۳۸٦