سبک وزن


اینجانب بانو سبک وزن از روزگارش می نویسد...

وراجی.....

۱- تا حالا این احساس را داشتید که دلتون بخواد با وردنه بزنید تو سر کسی؟؟؟؟ الان که داشتم وردنه را می شستم این احساس در دلم شعله کشید....

۲- هوا بس ناجوانمردانه خوب است.... شاید در ۳۶۵ روز سال ۱۰ روز هم هوا اینجوری نباشد ... و ما در این روز آفتابی زیبا در خانه و شهر محبوسیم به علت مسائل کاری!!!!!!

۳- در این روز آفتابی ما صبح خود را در سایت بیا تو با داریوش و ابی ساختیم... مقادیری جفتک و چهارگوش توسط اعضای کبیر خانواده زده شد و کافئین قهوه صبحگاهی مصرف شد...

۴- شما به چشم اعتقاد دارید؟؟؟؟ من که تو این یک ماه گذشته شدیدا به این عقیده یا خرافه ایمان آوردم.... تمام مدت دستم به تخته است و مشغول صدقه دور سر خودم گردوندن!!!!! از بس چشم خوردنی هستم.... اینو این دوست عزیز به یادم آورد....

۵- کمی تا اندکی دچار اسهال نوشتاری شدم.... از دیروز تا حالا چپ می رم راست میام دلم می خواد یک چیزی بنویسم....خدا به خیر کنه...

۶- آجر زاده ماههای میلادی را اینقدر قشنگ و ریتمیک یاد گرفته که از دیشب تا حالا قریب بر ۱۰۰ بار برای ما تکرار کرده.... و ما مقادیری قربون صدقه و فیلم و عکس و غیره از این واقعه تاریخی برداشته ایم ...برای ثبت در تاریخ اینجا هم می نویسمش....

۷ - سلامتی همه اعضا خانواده ... با اتفاقات اخیر همه اش خدا را شکر می کنم که سلامتم و سلامتیم..... راستی این ماه ماه مبارزه با سرطان سینه است خانمهای خوشگل بالای ۳۵ سال ماموگرافی رفته اید؟؟؟؟؟؟ و خانومهای جذاب جیگر بالای ۴۰ سال ماموگرافی سالانه اتان را فراموش نکنید لطفا...... آدرس سایت مبارزه با سرطان سینه را اینجا می گذارم که همه هر روز یک کلیک روش بکنیم و ساپورتشون بکنیم....باشه؟... فقط یک کلیک .... مجانیه.... ولی جون یک عالمه خانم و نجات می ده...یادمون نره...یادمون نره... ا

http://www.thebreastcancersite.com/clickToGive/home.faces?siteId=2

پی نوشت: راستی این ماه ماه پیشگیری از سرطان سینه است  .... خودمو تصحیح می کنم..

پی نوشت شماره ۲: راستی خواستم بگم که معاینه ماهیانه را خودتون باید انجام بدهید ( بعد از تمام شدن پریود تا یک هفته قبل از پریود بعدی بهترین زمان است) لطفا یادتون نره ...خیلی آسونه و فقط ۲-۳ دقیقه وقتتون را می گیره ولی می تونه زندگیتون را عوض کنه....این هم آدرس سایتی که بهتون آموزش می دهد که هر ماه چه جوری خودتون سینه هاتون را معاینه بکنید...

http://www.breastcancer.org/symptoms/testing/self_exam/bse_steps.jsp

اگر کسی احتیاج داره که ترجمه اش را داشته باشه برام کامنت بگذاره و اگر تعداد متقاضیان زیاد باشه در یک پست جدا براتون ترجمه به فارسیش را می گذارم...

پی نوشت شماره ۳: فکر می کنم باید دوباره پینگ کنم ...نه؟؟؟؟؟ لطفا دعوام نکنید...برام خیلی مهمه که حداقل ۵ نفر خانم از این اطلاعات استفاده بکنند...

   + سبک وزن - ۱۱:۳٩ ‎ق.ظ ; شنبه ٢۸ مهر ۱۳۸٦

روزانه.....

به نظر می رسه که سالهاست ننوشته ام... البته به نظر خودم اینجوری می رسه!!!! بارها نوشتم و پاک کردم از بس لوس و بیمزه بود... مخم یک جورهایی گو....یده!!!! لطفا آدرس اینجا را به زیر ۱۸ ساله ها ندهید که چشم و گوششان باز می شه.... روزها عین برق و باد می گذرد... هر روز صبح ساعت شش و نیم ساعت زنگ می زنه و من بعد از بیست دقیقه کش و قوس و جنگ و جدل بین خواب و بیداری بلند می شوم.... ساعت هفت و ده دقیقه معمولا شروین بیدار می شه که بعد از برنامه مسواک و جیش و دست صورت شستن کمی کارتون می بینه ساعت هفت چهل  از خونه می زنیم بیرون .... با همسایه روبرو که زن و شوهر پیری هستند بای بای می کنیم ... خودشون گفته اند که به عشق دیدن شروین و دختر کوچولوی همسایه که اسمش کیت است  هر روز میان رو بالکن.... بعضی وقتها کیت همزمان با ما باخواهر و برادر و مادرش راهی مدرسه هستند و بعضی وقتها باید چند دقیقه منتظر بشیم تا کیت بیاد .... شروین هر روز صبح باید این فینقیل مو فرفریه بور یک سال و نیمه را ببینه و باهاش بای بای کنه ... عاشقه دیگر ... منهم درد آشنام و به حرف دلش می رم....دو سه تا تلفن صبحگاهی به چند تا دوست سحر خیز و سفارشات لازم به شروین و تمرین حروف و ماهها و اعداد و روزهای هفته و کلمات اسپنیش که یاد گرفته مارو می رسونه دم مدرسه... تقریبا ساعت هفت و پنجاه و پنج دقیقه می شه... بعدش هم پیش به سوی کار.... تو پارکینگ بیمارستان یک نگاه سرسری تو آینه و آویزون کردن پیجر و موبایل و کارت شناسایی و چپوندن آدامس و آبنبات و خودکار تو جیبم و دویدن به سوی در بیمارستان.... ساعت هشت کارت می زنم یک دقیقه اینور یا اونور...وارد اتاق عمل که می شم یک سری دیگه زلمبو زیمبو به خودم آویزون می کنم ... بی سیم بیمارستان و دستگاهی که مقدار اشعه دریافتی روزانه ام را ثبت می کنه و چند تا کاغذ که برنامه روزانه است و مقادیر دیگری خودکار و مداد!!!!!  بعد از ظهر هم ساعت دو و نیم کارت خروج می زنم و بین دو سی و پنج تا چهل می رم دنبال شروین و باهم میاییم خونه .... تمام زلمبو زیمبو ها را باز می کنم و شروین دو تا آبمیوه می خوره و کارتون می بینه .... من ایمیل ها مو چک می کنم و یکمی استراحت تا شیفت خانم خونه و کوزت گیریم شروع شه..از ساعت پنج تا شش تمیز کاری شش تا هفت و نیم درست کردن شام.. ساعت هفت و نیم شام ... هشت شروین می ره حموم ... تا نه باهاش سرو کله می زنیم .... نه من یا کاوه می بریم  که بخوابونمش و خودمون برگردیم پای تلویزیون که معمولا با شروین خوابمون می بره.... فرداش روز از نو روزی از نو......

   + سبک وزن - ۳:٠٠ ‎ب.ظ ; جمعه ٢٧ مهر ۱۳۸٦

چس ناله می کنیم....

الف: با سلام خدمت حضار محترم اینجانب لیدی سبک وزن تصمیم دارم که مقادیری چس ناله برایتان تایپ کنم ... قبلا از همکاری و تحملتان ممنونم.

ب : با تشکر از بلفی عزیز و خانم شین که ترتیب الفبای عربی را به بنده آموزش دادند و اینجانب به علت علاقه وافر به زبان عربی و بلاد عرب تصمیم گرفتم که این پست را با این ترتیب به سرانجام برسانم....

ج : با تشکر از پرگلک نازنین که تقریبا کتاب آخر هری پاتر را در یک پست خلاصه کردند و تمام شوق و ذوق خواندن کتاب را از من گرفتند...هر چه سعی کردم که موقع خواندن آن پست کذایی چشمانم را ببندم نشد که نشد!!!!

د : با تشکر از آلوچه خانم که زحمت فرستادن جلد آخر هری پاتر را برای من به عهده گرفته اند و تولدشان هم خیلی مبارک و خواستم که مستدعی بشوم که اگر هنوز نفرستاده اند لطفا کتاب بادبادک باز را هم ضمیمه بکنند.... و تمام این زحمات به این دلیل بر دوش ایشان است که نامبرده در سفر پارسال بنده به وطن به من و آجرزاده جوجه کباب آلوچه پز ندادن....

ه : راستی یادم رفت که خدمتتون عرض کنم که بنده از پائیز بدم می آید..... !!!!!!!!!!!!!!

و : هفته پیش مادر یکی از همکلاسیهای شروین برای همه کلاس از هندوراس یک تی شرت سوغاتی آورده بود... از شروین پرسیدم مامی جان امروز مامان دوستت برات از هندوراس تی شرت آورده؟؟؟؟ یکمی با چشمان از حدقه در آمده به من خیره شد بعد گفت : آره امروز تو مدرسه هندونه خوردم تی شرتم خیس شد!!!!!!!!!

ز : امروز شروین به سلمانی مشرف خواهند شد و مقادیری موهای حلقه حلقه طلایی از کله ایشان قیچی خواهد شد...ما بسی ناراحتیم ... ولی چاره ایی نیست به جز تحمل این مصیبت....

ح : راستی نماز روزه هاتون قبول.....

ط : می شه یک شیر پاک خورده ایی به من بگه که چرا همه می تونن پینگ کنن الا من؟؟؟؟ و اگر ممکنه اونهایی که می تونن پینگ کنن این بنده صغیر و حقیر را پینگ بفرمایند.... قبلا از محبتهای شما ممنونیم....

ی : باور کنید هر وقت که یک چیزی دارم می نویسم قیافه تنها کسی که جلوی رویم است  ساروی کیجاست .... چون می دونم که اگر یک روزی بیاد اینجا رو بخونه هزاران هزار غلط املایی و انشایی از اینجانب خواهد گرفت ....

ک : جاشون خیلی خالیه ....خیلی....امیدورام که زود برگردن....

ل : چس ناله بسه.... فعلا خداحافظ و عزت زیاد....

   + سبک وزن - ٩:٠٦ ‎ق.ظ ; یکشنبه ۱٥ مهر ۱۳۸٦

شنگوليات و منگوليات من...

 امروز جمعه است و ما اندکی شنگولیم و اندکی  منگول..... این هفته جهنمی تموم شد و اومدم خونه... یکمی داغم که فکر می کنم مختصری تب دارم.... شروین امروز مدرسه نرفت  و خونه موند به بهانه سرفه کردن ولی دلیل واقعیش این بود که بابا اینها فردا می روند کالیفرنیا و از آخرین فرصتهایش استفاده کرد که از وجود نازنینشان نهایت استفاده را ببرد.... تصمیم دارم که گریه نکنم ... این هفته به اندازه کافی استرس داشتم که امیدوارم روزی به همه این استرسها بخندم.... تصمیم دارم به دو روز تعطیلی در پیش فکر کنم ..... هوا دم داره...خفقان آوره....ابریه... دلم برای آسمان سرمه ایی جنوب کالیفرنیا تنگ شده.... دلم برای آسمون بد رنگ و طوسی تهران تنگ شده.... پائیز لعنتی داره خودشو هر جوری شده نشون می ده حتی اگر برگها زرد نشوند یکجورایی گوشه کنار قلب و دلت خزان می شه.... و همیشه همین طوری بوده... وقتی روزها کوتاهه و عمر خاموشی بلند هر چی هم که ستاره سعی کنند یک گوشه ایی چشمک بزنن ابرهای پائیزی جلوشونو می گیرن....

داشتم از دو روز تعطیلی می گفتم که یکهو یاد پائیز افتادم.... از دو روز تعطیلی چی بگم؟؟؟ فردا بابام اینها می رن و پس فردا کاوه کشیکه....  اینهم از تعطیلات هیجان انگیز آخر هفته ما...

بر می گردم.....

   + سبک وزن - ۳:۱۳ ‎ب.ظ ; جمعه ۱۳ مهر ۱۳۸٦

هفتگانه های لوس من.....

۱-راجع به به اتفاقات سیاسی اخیر بی نظرم... می دونید چرا ؟ چون عاشق گذرنامه ام هستم!!!! و عاشق ایران و عاشق همه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! اصلا من عاشق سینه چاک هر چی چشم ریز بدترکیب و بد تیپ عالم و آدمم .... چرا؟؟؟ چون من یک مادر و یک همسر ترسو هستم که از ترسم حتی جرات اظهار نظرم را هم ندارم و گذرنامه ام را چون جان شیرین در آغوش می گیرم و سکوت می کنم..... ای شجاعان عالم همه شما ها را تحسین می کنم.....مرحبا.

۲- از پائیز خوشم نمی آد ...بهم استرس می ده... پائیز بر همه پائیز دوستان مبارک.

۳-حوصله ام از شماره ایی نوشتن سر رفته....شاید به جای یک و دو و سه بنویسم الف  ب ج د ... اگه گفتید بقیه اش چیه؟؟؟؟ ابجد و ....؟؟؟؟؟

۴-از وقتی شروین خودشو صاحب اصلی این کامپیوتر بی زبون می دونه بیچاره حسابی قاطی کرده فکر می کنم باید ویندوز را دوباره اجراش کنم!!!!!

۵- این شماره را برای خودم اینجا می نویسم تا یادم باشه که یادم نره وقتی بعد از ده سال اگر زنده بودم اینو خوندم یادم بیاد... که امیدوارم یادم بیاد....

۶-آهای خانمهای خونه دار و کارمند و خونه ندار و بیکار آیا شما هر شب برای شوهر های عزیز تر از جانتان  پلو درست می کنید؟؟؟؟؟ فقط برای اینکه آماری در دست داشته باشم می پرسم وگرنه سایه سر ما اگر سنگ هم بر سر سفره باشد بدون هیچ غری میل می کنند... خدا سایه شان را از سر من و آجر زاده کم نکند....

۷-اتفاق خوب این هفته ؟؟؟؟ چی بود؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ اتفاق خوبی که آدم باید فکر کنه تا یادش بیاد به درد عمه اش می خوره!!!!! .......... اگر بعدا یادم اومد حتما می گم!!!!!

   + سبک وزن - ٢:٥٩ ‎ب.ظ ; جمعه ٦ مهر ۱۳۸٦

آدم تکراری يا آدم برنامه ريز مسئله اين است........

دلم می خواد یک چیز ناب بنویسم ولی چیز ناب نوشتنم نمیاد..... دلم می خواد یک سوژه تازه و خوشگل تو سرم جرقه بزنه و همین جوری راجع بهش وراجی کنم ولی انگار که تمام سوژه ها برای من و برای همه تکراری شده.... یک موقعی بود که خدای این بودم  یک ماجرای بامزه را پیاز داغشو زیاد کنم و تعریف کنم و همه از خنده غش و ریسه برن... الان وقتی دهنمو باز می کنم یک جورهایی حرف تو حرف میاد و من می فهمم که چقدر تکراری شدم.... شاید تمرکزم را از دست دادم ....شاید فکر و خیال زیاد تو سرم است... شاید مثل بابای نیمو که جوکهای بیمزه تعریف می کرد نگرانم... ولی خیلی احمقم که نگرانم چون راستشو بخواهید از الان تا سه سال آینده برنامه زندگیمون ریخته شده و جای نگرانی برای هیچ چیز جز سلامتی چند تا عزیزان اطرافم نیست....

هیچ وقت تو زندگیم اینقدر برنامه چیده شده نداشتم حتی وقتی که دانشگاه می رفتم بازم نمی دونستم که آیا این رشته را ادامه می دهم یا می رم آمریکا یا شوهر می کنم یا غیره ... الان تقریبا می دونم که تا سه سال آینده در تگزاس خواهیم بود ... کاوه رزیدنسی اش را تمام خواهد کرد...شرو ین به مدرسه خواهد رفت ... من سر کار خواهم بود .... من لاغر خواهم شد... شروین بزرگ خواهد شد...... بابام سالم و سلامت خواهند بود (چون بهم قول داده اند)... و بچه دیگری نخواهیم داشت حداقل تا سه سال آینده....

می دونید چیه؟؟؟؟ شاید برای همینه که اینقدر تکراری شدم.... مثل یک فالگیر متبحر ته فنجون قهوه ام را دیده ام و خوانده ام و الان تمام کار زندگیم شده که دعا کنم که تمام اتفاقات بالا بهمون ترتیبی که قراره اتفاق بیوفته صورت بگیره....اصلا می دونید چیه همین الان به این نتیجه رسیدم که این تکراری شدن را دوست دارم .... از خدا برای این تکراری شدن متشکرم... اصلا کدوم آدم عاقلی اون همه استرس را که ندونه ۶ ماه دیگه زندگیش کجاست و چی می شه را از خدا می خواد؟؟؟؟؟ ..... خدایا ازت متشکرم..

فقط یک کاری می تونم بکنم و اون اینه که یکمی رنگ و مزه به برنامه های زندگیم بدم یا همون کاری که قبلا می کردم پیاز داغشو زیاد کنم.... برنامه یک سفر هیجان انگیز ... یک آشپزخونه خوشگل... یک حیاط بزرگ.... یک کلاس جالب.... برنامه ریزی برای یک فوق لیسانس با ارزش... خریدن یک پیانو یا یک ویلون خوشگل برای شروین .... برنامه ریزی برای اینکه چگونه می توان یک همسر متفاوت بود.... همیشه خندید و صبور بود.... اصلا من خدای برنامه ریزی هستم....

کسی برنامه جدید برای زندگیش نمی خواد؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

   + سبک وزن - ٩:٠۱ ‎ق.ظ ; یکشنبه ۱ مهر ۱۳۸٦