سبک وزن


اینجانب بانو سبک وزن از روزگارش می نویسد...

تولد ۳ سالگی سبک وزن

ماجرا از این جا شروع شد که......

خواستم بگم که امروز این صفحه ۳ سال و ۳ روزه شد....

این یکی هم ۳ سال پیش همچین روزی.....

   + سبک وزن - ٥:٠٤ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٢۸ تیر ۱۳۸٦

کمک....

آهای مردم فقط من وبلاگمو نمی تونم ببینم یا شماها هم نمی تونید وبلاگ منو ببینید؟؟؟؟ چه بلایی سر وبلاگ نازنینم داره میاد؟؟؟ چرا این پرشین بلاگ لعنتی قاطی کرده؟؟؟ راسته که عراقیها هکش کردن؟؟؟ چرا ساروی کیجا را میشه دید منو نمی شه.....مارمول را بعضی وقتها می شه بعضی وقتها نمی شه.... هممون که پرشین بلاگی هستیم؟؟؟؟؟؟

کمکککککککککککککککککککککککککککککک........................

   + سبک وزن - ۱:٢٦ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٢۸ تیر ۱۳۸٦

همینجوری....

۱- تو روزگاری که آدمها یک عکس می شوند می روند توی یک قاب بالای تاقچه و خاطرات یک خط می شوند و می روند تو یک دفتر تو کتابخونه فایده زندگی کردن تو گذشته ها چیه؟؟؟

۲-امروز تولد دوست داشتنی ترین عزیزترین ملوس ترین دختر زندگی من است... امروز تولد کسی است که شاید اگر نبود منهم مسیر زندگیم به کلی عوض می شد چون فقط وفقط به عشق بودن با او از ایران آمدم... ۹ سال پیش... وقتی اومدم اینجا فقط ۱۸ روزش بود ... برادرزاده کوچولوی خوشگلم...نیکا جونم تولدت مبارک...عشق همه مایی... می دونم که اینجا را نمی خونی ولی مطمئن هستم که ته دل منو خوب بلدی بخونی عزیزم...

۳-آماده بودم که یک عالمه وراجی کنم وسطش تلفن زنگ زد وراجی ها را پای تلفن کردم و کافئین قهوه از سرم پرید.....شانس آوردید...

۴-شاید وقتی دیگر....

۵- الان جناب آقای شروین خان دوتا ماشین کوچولو آورده به من نشون می ده می گه : این ماشین  آبی خانومه است این ماشین گیربیزه (قرمزه) آقاهه است  حالا بوس می کنن همدیگرو.. بعد هم سر دو تا ماشینو چسبوند بهم.... بعد یک نگاه به قیافه مات و مبهوت من کرد و گفت :  !Because they love each other

۶- من یک جورهایی نگران پرگلک هستم ...شما چطور؟

۷- مقادیری د د ت برای از بین بردن آفات بین جامعه هنری موجود است.... دقت دارید که آقای جیمی دلشاد شهردار بورلی هیلز پای ثابت تشییع جنازه های لس آنجلسی است؟؟؟ نمی دونم که چرا یکهو یاد فرخ لقا خانم در سریال دائی جان ناپلئون افتادم از بس خبر مرگ و میر تو وبلاگم نوشتم... دیگه نمی گم کی خدا بیامرز شد...هر کی نمی دونه بره بگرده!!!!

۸- اگر خواستم شماره دیگه ای اضافه کنم قول می دم یک پست جدا بنویسم... اینها اثرات چایی عصر است...چه می کنه این کافئین و تئین!!!!! البته ذغال خوب هم بی تاثیر نیست!!

   + سبک وزن - ۱٠:٤٧ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٢٦ تیر ۱۳۸٦

اندر احوالات بی بی

 بی بی حالش بهتره...خیلی هم بهتره...احتمالا پائین دمش ضرب دیده... تو کامنتهای پست  پائینی توضیح داده ام!!!!

شروین از وقتی بی بی مریض شده بی بی جون صداش می کنه!!!!

همین دیگه....

   + سبک وزن - ٤:٤٩ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٢٥ تیر ۱۳۸٦

ماجراهای من و بی بی

پریروز بی بی (گربه چاقم) را برای هواخوری فرستادم بیرون ...هواخوری هواخوری که نبود کمی هم تم تنبیه چاشنیش بود.... خلاصه تا دیروز صبح پیداش نشد ...صبح که در را باز کردم دیدم کز کرده دم در... آوردمش تو و اونهم با قهر رفت زیر تخت و خوابید.... عصری رفتم ببینم چرا اینقدر باهام قهره .... بغلش کردم دیدم داره ناله میکنه... بعد هم دیدم که نزدیکی های دمش یکمی خونی است ... نشستم زمین دو دستی کوبیدم تو سرم... کاوه که اومد خونه اونهم دلش نیومد ببینه دقیقا چی شده از بس که این زبون بسته درد داره...یکمی نازش کردیم و غذا بهش دادیم .... صبح به شروین می گم برو احوال بی بی را بپرس رفته می گه : مامان دم بی بی خراب شد.... ددکاوه دیشب درستش کرد  دوباره خراب شد!! ( همه ر  ها را  ی بخونید!)

بی بی امروز بهتره ولی دمش و هنوز پائین نگه می داره... فکر می کنم شکسته... جیگرم براش کباب می شه... امروز می برمش دکتر.... نگرانشم... خدایا حالش خوب بشه زود زود منهم قول می دم که دیگه ناشکری نکنم....

   + سبک وزن - ٩:٢٦ ‎ق.ظ ; جمعه ٢٢ تیر ۱۳۸٦

همینجوری....

۱-از گرما گفتن حرف کهنه ایی است ... پس شماره یک را درز می گیرم.

۲-از سردرد گفتن حرف تازه ایی نیست ...پس شماره دو را هم درز می گیرم.

۳-از دلهره و تنبلی و ایستایی گفتن حرف ملال آوری است...پس شماره سه را هم درز می گیرم.

۴-از اینکه دیشب نشد که بریم هری پاتر را ببینیم گفتن حرف جالبی نیست ...پس شماره چهار را هم درز می گیرم.

 

سبک وزن نگو خیاط بگو...یکهو بگو زندگیتو بنداز زیر چرخ خیاطی خیال خودتو و همه را راحت کن....

 

   + سبک وزن - ٩:۱۳ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ٢۱ تیر ۱۳۸٦

خدا رفتگان همه را بيامرزه

دیدید گفتم دست از سر ما بردارید ما می خواهیم اشکامونو برای مامان حجی جون نگه داریم؟؟؟؟  خدا ایشون را هم بیامرزه ...طفلکی آقای شب خیز داغونه... خوبیش اینه که جنازه مامان حجی جون مال شب خیزه و دیگه امیر قاسمی سگ کی باشه که تشیع جنازه منحصر به فرد برگذار کنه!!!!!

چه آفتی افتاده تو جامعه هنری..... خدا به همه صبر بده.. خدا رفتگان شما را هم بیامرزه...

پی نوشت:  حالا ببینیم وکیل وصی های مامان حجی جون چه کسانی هستند؟؟؟

   + سبک وزن - ۱۱:٥٢ ‎ق.ظ ; جمعه ۱٥ تیر ۱۳۸٦

بانو جون

بانو جون خدا بيامرزتت
اين روزها از بس به خوردمون دادنت
که ديگه می خواهيم ما بزنيم
و تو از توی وست وود مورچوری
عربی برقصی....

بانو جون خدا بيامرزتت
اين روزها از بس شرح زندگی
و بیماری و مردنت را شنیدیم
که ديگه به اين نتيجه رسيديم
که با کمک خدا بهتره عشقمون
رنگ ترحم بگیره

بانو جون
خدا پدر این عینکهای سیاه گنده را بیامرزه
که چشمهای از گریه داغون
همراه و همرازتو و منیجر و مصاحب و...
پوشانده بود
وگرنه پشت سرت و سرش بدجوری
آدمهای بی کلاسی مثل من
حرف در میاوردند
ولی خدائیش عینک هما میر افشار
مثل عینک مگس بی باک نبود؟

 


بانو جون خدا بيامرزتت
خدائيش صدات حرف نداشت
ولی اين کرکسها بدجوری
استخونهاتو قاطی گل ختمی
بهمون ..... کردن

بانو جون ببخشيد که تلخم
ولی به خدا بالا آوردم
اينقدر که با شهبال وساسان و
کیوان و بیژن و...
 مصاحبه کردن
راجع به تو...


ولی بينی بين اللهی ليلا خانم
علی علی را خوشگل خوند
اگه گفتی چرا؟؟؟
به کوری چشم وارطان خان آوانسیان

بانو جون خدا بيامرزتت
خدا رفتگان مارو هم بيامرزه
ولی باور کن از سر شب
تا حالا
ديگه به لطف آقايان سياه پوش
و گردن باريک
هر بار صدای نازنيت را می شنوم
کهير می زنم

بانو جون بعد از اينکه
يک هفته به طور متوسط
روزی ۸ ساعت به خوردمون دادنت
فکر می کنم تا هفت سال ديگه
از طرف خودم و  هفت نسل قبل و 
هفت نسل بعد خودم
برای توو خواهرت و مادرت
اشک ريخته باشم
و از خدا طلب آمرزش
برای شما حنجره طلایی ها
کرده باشم


 
اگر صلاح بدونيد
ما از عزا در بیاییم

بعدش هم دست از سر ما برداريد
ما می خواهيم يکمی هم
برای مامان حجی جون گریه کنیم.....

بانو جون
خدا بیامرزتت

   + سبک وزن - ۱٠:٥٥ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱٠ تیر ۱۳۸٦

جشن شکوفه ها

۱- امروز روز جشن شکوفه های جناب آجر می باشد!!..... ( اولین روز رزیدنتی) .... صبح با کلی شوق و ذوق از زیر قرآن روانه بیمارستان کردیمشون.... دیروز هم به مناسبت آغاز سال تحصیلیشون رفتیم براشون لوازم التحریر بخریم که بیشتر برای خودمان مداد و پاکن و تراش و ماژیک خریدیم تا ایشون!!!!!! امیدوارم که همیشه موفق و خوشحال باشن مثل امروز.

۲- خدا مهستی را بیامرزه که خداییش صداش حرف نداشت....

۳- این هم عکس آقا شروین ما  و این هم یکی دیگه....برای کسانی که قبلا ایشون را زیارت نکرده بودند....

۴-ما داریم کلی با سوغاتی هایی که خانواده عزیز جناب مستطاب آجر برامون فرستاده اند ذوق می کنیم و بسی شنگولیم....

۵- یکی مارو با چوب بفرسته سرکار ...... تنبلی می کنیم آی تنبلی می کنیم!!!!

   + سبک وزن - ۱٢:٤٩ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٤ تیر ۱۳۸٦

روزانه.....

۱- دیشب فیلم The Lake House را دیدم و بعد از مدتها از یک فیلمی خوشم اومد... می خواست بگه که سرنوشت می شود از سر نوشت!!!!!  یا برعکس یا یک همچین چرندیاتی....

۲- امروز سایه سر ما بر می گردند و سه تا ماهیچه بره به طول یک وجب در پیاز داغ مشغول قل زدن می باشند تا باقالی پلو با گوشت جهت پذیرایی از ایشان مهیا شود!!!!!

۳-به شروین می گم که دد کاوه امروز میاد ...می گه نه اون اییانه نمی یاد...حالا از ما اصرار از ایشون انکار.....

۴-مقادیر زیادی کوزت گیری در منزل انجام شده و خانه مشغول برق زدن می باشد...به من می گن آدم شوهر ذلیل بدبخت.....

۵-دیروز شروین داشت منو در حال دستشویی شستن نگاه می کرد بعد اومده می زنه پشتم می گه:          Good Job Maman ... بعد هم به گوشه اتاق که بهم ریخته بود نگاه می کنه می گه : اونجا خیلی ناجوره مامان ..... باور کنید تا چند ساعت از خنده غش و ریسه می رفتم ...نمی دونم این کلمه خیلی ناجور را از کجا یاد گرفته؟؟؟!!!!

 

   + سبک وزن - ۱٠:٢۱ ‎ق.ظ ; شنبه ٢ تیر ۱۳۸٦