سبک وزن


اینجانب بانو سبک وزن از روزگارش می نویسد...

اندر احوالات يک پسر بچه دلتنگ

دیروز دیگه زد به سیم آخر .... تو استخر کلی گریه کرد و بهانه گرفت و شب اومد خونه و فریاد زد:

  I need Dada Kaveh....Dada Kaveh is my bestfriend...He is my bestfriend

جیگرمون داغون شد براش....

-----------------------------------------------------

شروین: سلام بابایی (بابای من)

بابایی: علیک سلام بابایی.....

شروین: I am not Babaie...you are Babaie ...I am shervin

-----------------------------------------

 شروین به بی بی (گربه چاقم) : سادی بی بی (sorry BiBi) 

من: چرا از بی بی معذرت خواهی می کنی مامی جان؟ 

شروین: Because I step on BIBI DOM  

من: بی بی دم چیه عزیز؟

شروین: دم شبیه Tale است!!!!!!

   + سبک وزن - ۳:٥۸ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۳٠ خرداد ۱۳۸٦

سردرد

نمی دانم چرا از وقتی سایه سایه سرمان بر سرمان نیست سردرد های چپ و راست در قسمتهای راست و چپ سرمان می گیریم ..... البته باور کنید این به علت کمبود سایه بر بالای سرمان نیست فکر می کنم علت اصلی گرما و رطوبت بیش از اندازه هواست علتهای فرعی هم نبودن سایه و این حرفهاست.....هوا اینقدر مرطوب است که امروز در طی یک تصمیم جدی و انتحاری می خواستیم  در محوطه سبز مجتمعمان لنگ و قدیفه را علم کنیم و با سفیدآب فتیله فتیله چرک از سر و صورتمان در بیاوریم که منصرف شدیم و آن هم تنها به این خاطر که یکی از پزشکان محترم بیمارستان در این مجتمع زندگی می کنند و صحیح نیست مارا در حین عمل شیک پیلینگ یا شنیع کیسه کشی ببینن....

داشتم از سردرد می گفتم هر روز یک قسمت است اونهم فقط به این خاطر که تنوع در زندگی نمناک ما ایجاد کند یک روز چپه یک روز راسته یک روز بالاست و یک روز پس گردن...احساس سردرد پس  گردنی مثل احساس وقتی که از یک دست سنگین پس گردنی خورده باشی ...از فرو رفتگی پشت سر شروع می شه و تا بین دوتا کتف ادامه داره با هر حرکت گردن هم بدتر می شود.... از همه بدتر سردردمیگرنی است که با یک ریتم تمبک مانند از بالای سرت یا گوشه راست یا چپ سرت شروع می شه که اگر بهش توجه نکنی تبدیل به تمبک زدن استاد تهرانی تو دستگاه شیش و هشت میشه....به همراه جرقه در چشم و حساسیت به نور و آخرو عاقبتت این می شه که پیژامه سایه سررا ببندی رو چشمات و بری زیر لحاف دنبال یک قطره سایه و یک ذره منطقه بدون نور....سر درد های سینوزیتی بدبختیهای مخصوص خودشو داره. از فشار دور چشم شروع می شه و دقیقا لحظه ایی که فکر می کنی الان همه محتویات چشمات می ریزه بیرون به روی پیشونیت منتقل می شه و آخرش خودتو می بینی که در به در به دنبال تخم بابونه و اکالیپتوس و غیره هستی که بریزی تو قابلمه و کله ات را بکنی تو بخار اونها تا از فشاری که روی استخوانهای صورتت هست فقط یکمی کم بشه...... از سر درد هایی که ریشه اش استرس و کم خوابی و گریه و عرق خوری است فاکتور می گیرم.......

خلاصه اینجوری این پست بی سر و ته را ببندم که بنده طی هفته گذشته هر روز به یکی از این سر درد ها دچار بودم که خودش رکوردی در تاریخ سردرد های ماست.... علت این پستهای پشت سر هم و درب داغون هم خوردن مقادیر متنابهی قرص مسکن اعم از مخدر و غیر مخدر می باشد که همان جور که مستحضر هستید افراد اهل عمل دارای فکهای بسیار قوی می باشند ......

من تا بیشتر از این آبروی خودم نبردم از حضورتان مرخص می شوم!!!!!!!!!

   + سبک وزن - ۱٠:۳۱ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٢۸ خرداد ۱۳۸٦

اندر احوالات يک فروند دختر گل بابا....

باید حضور انورتان عرض کنم که همون جوری که قول داده بودم دیروز جن های محترم بالاخره ولم کردند و بنده به همه اطرافیانم لطف فرموده و لبخند زدم.....دستم درد نکنه!!!! با پدر مربوطه و بقیه اهالی منزل رفتیم کادو روز پدر خریدیم بعد هم رفتیم لب دریا بعد هم گم شدیم حسابی و کلی خندیدیم بعد هم رفتیم پیتزا خوردیم (غذای مورد علاقه بابا ) ساعت ۱۱:۳۰ هم برگشتیم خونه.....حالا راضی شدین؟؟؟ از من دختر با حال تر تو دنیا دیده بودید؟ که بعد از اون اخلاق گه مرغی عظیم یکهو اینجوری بشم قند و عسل؟؟؟؟ خداییش خیلی رو خودم کار کردم....

شروین خان هم صبح اول صبح زنگ زدند ایران و روز پدر را به ابوی مربوطه تبریک گفتند و از ایشان به مناسبت روز پدر یک ماشین آبی درخواست کردند که براشون از ایران بیارن..

۳ روز پیش یک سی دی که نمی دونستم چیه گذاشتم تو کامپیوتر و ناگهان صدای سایه سر ما بلند شد از توی کامپیوتر ( فیلم بچگی های شروین را روی سی دی آدیو ضبط کرده بودیم به اشتباه در نتیجه سی دی فقط صدا داشت و تصویر نداشت ) داشتم می گفتم توی سی دی سایه سر داشت با شروین که ۵-۶ ماهش بود حرف می زد و مثلا می گفت شروین جونم عزیزم... که یکهو شروین از اون سر اتاق پرید این سر اتاق و روشو کرد به مانیتور و گفت های دد کاوه... کوجایی یو؟؟؟ (تو کجایی؟) !!!!!!!!! یفتی اییان؟( رفتی ایران؟) بعد هم کلی با رو به مانیتور با صدای باباش حرف زد و آخرش هم که خسته شد روشو کرد به من و گفت : یو حرف با دد کاوه...(تو با دد کاوه حرف بزن) بعد هم با مانیتور خداحافظی کرد و رفت!!!!! جیگرمون برای خریتش کباب شد!!!!!!

همین دیگه.....

   + سبک وزن - ٩:٥٢ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٢۸ خرداد ۱۳۸٦

روز پدر بارانی...

روزگار بی ترانه...آسمون خاکستری بدترکیب....رعد و برق بی داد می کنه...روز پدر را در کنار نازنین ترین پدر دنیا می گذرانم در حالیکه دلم مثل تموم اون ابرهای سیاه و زشت گرفته.... نمی دونم چرا؟؟؟؟ باید خدا را شکر کنم که روز پدر این بابای نازم کنارم است باید از لحظه لحظه این روز نهایت استفاده را ببرم ..... اگر این دلهره لعنتی بگذارد.... دلم را باید بگذارم کنار تمام آدمهایی که آرزو دارند کنار باباشون باشن و نیستن .... دلم شور می زنه.....  من آدم ناشکری نبوده ام ونیستم.... از خدا می خواهم که بهم آرامش بده تا بتوانم مثل همیشه از زندگیم لذت ببرم.... باید نیرویم را جمع کنم تا از تمام دقایق زندگیم نهایت استفاده را بکنم...زندگی کوتاه است .... وقت این نیست که روز پدر در کنار بابات باشی ولی از بد اخلاقی با صد من عسل نشه خوردت.... اونهم بابایی که ۳۶۵ روز سال هم برای قدر دانی از تمام زحماتی که کشیده کمه.....یک روز دیگه که روی مود بهتری بودم یک پست فقط راجع به او خواهم نوشت...به زودی ...تا دیر نشده....زندگی کوتاه است...

   + سبک وزن - ٢:٢٢ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢٧ خرداد ۱۳۸٦

ناف ....

مکان: جلوی تلویزیون

شروین : مامان نیگار خانمه سد (said)  ناف ایز ناف!!!! (اشاره می کنه به شکمش)

من: نه مامی جان ...گفت enough is enough .....

شروین: آهان .... گوفت این ناف ایز این ناف.....(اشاره می کنه به شکم خودش و من!!!!)

--------------------------------------------------------------------

مکان: شب موقع خواب....روی تخت ما...

من: مامی جان بخواب دیگه ...سرتو بگذار رو بالش...

شروین: BIBIN MAMAN WE DON'T HAVE DADA KAVEH INJA..... BIBIN

با دست به جای خالی باباش اشاره می کنه.... بعد هم می گه دد کاوه وفت اییان(رفت ایران) بیبین نیست! با هاواپیما وفت اییان....بیبین!!!!!!! (با دستش ادای هواپیما در میاره)....فردا میاد...بعد هم منو ناز می کنه که دلداریم بده!!!!!!!!!!!!!

   + سبک وزن - ۸:٤٤ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٢۳ خرداد ۱۳۸٦

همین جوری.....

فقط خواستم بگم هنوز ۲۴ ساعت از رفتن سایه سر ما نگذشته است و ما احساس بیکسی مون به بینهایت رسیده.... دلمان هم تنگ شده و به شروین هم گفتیم که دد کاوه رفته ایران و اونهم قبول کرده و به هر کی می رسه می گه دد کاوه وفت اییان(رفت ایران)...باباش قبل از رفتن بهش کیف پول قدیمی خودش را داده و ۳ تا یک دلاری هم توش گذاشته با این سه دلار تا حالا همه دنیا را خریده و آزاد کرده...دیروز قرار بود با این ۳ دلار بره برای ما بستنی بخره...توی این گرما مارو تا دم بستنی فروشی کشید و آخرش دبه کرد و پول را نداد که نداد.... امروز هم می خواهیم بریم سینما فیلم surf's up ......حالا ببینیم می تونیم راضیش کنیم با ۳ دلارش برامون پاپ کورن بخره!!!!!......

   + سبک وزن - ۱٢:٠٤ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٢٢ خرداد ۱۳۸٦

گزارش روزانه

۱- صدای شروین داره از اتاق خودش میاد....داره با یک اردک صورتی و دوتا اردک زرد و یک شتر زرد که خیلی قیافه احمقی داره بازی می کنه...هر کدوم از ما ها را یکی از این ۴ تا کرده و داره باهاشون حرف می زنه...امیدوارم شتره من نباشم!!!!!! برم یادش بدم که بدونه شتره کیه!!!!

۲- هوا بس ناجوانمردانه گرم است... رطوبت به طرز وحشتناکی بالاست و اون پشه های معروف دوباره تشریف مبارکشون را آورده اند....تابستان طولانی تگزاس اومد و ما اینجا داریم لیچ میندازیم..... جای همه خالی...

۳- دیروز یک ایمیل بسیار شعفناک از اون دوستامون که چند ماه پیش رفته بودند ویزای آمریکا بگیرن گرفتم که بالاخره ویزاشون آماده شد و دارن میان...بسیار شنگولیم ما...متاسفانه وقتی میان آمریکا از ما دورخواهند بود ولی بالاخره مثل همیشه دلامون که پیش هم است!!!! تبریک و تبریک.....

۴-جناب مستطاب آجر هم امروز تشریف می برند یا میارند ایران.... که امیدوارم بهشون خوش بگذره ... که می دونم می گذره...آهای ایرونی ها برای تولد آرشیا اگر دور هم جمع شدید جای منو هم خالی کنید.... مشغول ذمه (یا یک چیزی شبیه این) هستید که دم در تئاتر شهر وقتی که با پای چپ وارد سالن چهارسو می شوید یا  با پای راست وارد سالن اصلی اسم منو ۳ بار نبرید..... همین طور که می دانید در روایات آمده چهارسو را با پای چپ باید وارد شد و سالن اصلی را با پای راست و قشقایی را هم با کله!!!!!! کیک تولد آرشیا را هم لطفا از بی بی بگیرید و جای من هم یک تیکه بخورید.... ساندویچ هم از فری کثیفه ( سوسیس با پنیر) ..... بستنی منصور فراموش نشه...خامه ایی...وقتی تیکه های خامه اش زیر دندانهایتان آمد لطفا یک صلوات به روح و روان من هم بفرستید..... آجر جان تو بازار تجریش دم در امامزاده صالح واستا و ۱۴ کیسه نمک بخر و بین مردم تقسیم کن..... شمع هم یادت نره....نگران ما هم نباش..... با ما هم به از این باش که با خلق جهانی..... ( این را بهش می گن لوس گیری دم آخر که برهر ضعیفه ایی واجب می باشد!!!!!)

۵- به قول شروین دتس ات.....That 's it

   + سبک وزن - ۸:٤۱ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٢۱ خرداد ۱۳۸٦

ميلاد با سعادت مولای متقيان جناب آجر یا همان سايه سر

آجرم تولدتان مبارک

۳۶ سال پیش به دنیا آمدید 

 تا امروز سایه تان بالای سر ما باشد

یا همون سایه سر ما باشید

۳۶۴ روز سال را به امید امروز

جشن می گیریم

 و  شکر می کنیم خدا را

که عشق شما را

در دل ما انداخت

۳۶۴ روز سال را به امید دیدن

کیک خوردنتان

کیک می خوریم

و خودتان می دانیدکه چگونه

و با چه اشتهایی

کیک می خورید...

روز مبارک و میمون ۱۶ خرداد

در تاریخ ثبت شده

چرا؟

چون شما عشق مائید

و در این روز به دنیا آمدید

تا ما عاشق شما

باشیم

باشد که ۱۰۰ سال دیگر

در محضر حضور نازنینتان

باشیم

تا ما دلداده شما

و شما عزیزدل ما

باشیم

و باشید

آجرم تولدتان مبارک

   + سبک وزن - ۸:٢٤ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۱٦ خرداد ۱۳۸٦

فاصله يا نيم فاصله مسئله اين است....

واقعا وجود فاصله یا نیم فاصله چقدر  ضروری است؟؟؟ اصلا می دونی فاصله چیه که نیم فاصله نصفش باشه؟؟؟ اصلا چرا فاصله؟؟؟ چرا نیم فاصله... مثلا فرق اینکه من اسپیس را بزنم یا شیفت و اسپیس را بگیرم یا کوفت و زهرمار را با هم فشار بدم چیه؟؟

می دونم که وجود فاصله ها و نیم فاصله ها دلیل با سوادیست و متن و قشنگتر می کنه چشم بیننده را کمتر اذیت می کنه و از این حرفها ...خود منهم وقتی متونی که این قوائد را رعایت می کنن را می خوانم بیشتر لذت می برم ولی راجع به خودم و زندگی خودم ترجیح می دم که یخلا تر برگزار کنم....

چرا تو زندگیمون هم همش درگیر فاصله و نیم فاصله هستیم؟؟؟؟ چی داریم که مجبوریم تو این فاصله ها دفنش کنیم؟؟؟؟ حالا فاصله قبول نیم فاصله را هم یکجوری بالا پائینش می کنیم ولی مقدار و مسافت این فاصله ها و نیم فاصله ها  را کی تعیین می کنه؟؟؟؟ تو زندگی روزمره امون که ادیتور ویندوز و ازین چرندیات نداریم ؟؟؟

می دونی چیه اینقدر روزها و شبها درگیر این بودیم که فاصله مون را با اصغر و اکبر حفظ کنیم یا نیم فاصله مون را با حمید و مجید که اصل قضیه یادمون رفته.....

من بلد نیستم فاصله و نیم فاصله را رعایت کنم...... مثل نوشتنم.... اگر قراره خودم را مقید این نکات ظریف کنم باید بگم که ظریفکاری بلد نیستم.... یا هستم  همه جوره یا نیستم هیچ جوره ....

می دونی رعایت فاصله برای من چه جوری معنی می شه؟؟؟؟ اگر روزی روزگاری مجبور شدم که فاصله ام را با کسی نگه دارم اون آدم و از زندگیم دیلیت می کنم اسپیس خالی  را فشار نخواهم داد ...... باور کن.... نیم فاصله یا همون اسپیس و شیفت را هم حرفشو نزنم که دربست نیستم!!!!!!

   + سبک وزن - ٤:۱٩ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱٥ خرداد ۱۳۸٦

آدم متفاوت يا آدم شاخدار مسئله اين است.....

وقتی مامان رفت بابا برای برادرم یک آلفارمئو سبز خرید برای من یک پیانو مشکی تا روحیه امون عوض بشه...از بچگی دوست داشتم که پیانو بزنم ولی نمی دونستم که استعدادشو ندارم.... بعدها بعد از اینکه سه چهارم بیر را زدم و هانون را شروع نکرده انداختم اون طرف به خوابهای طلایی و فور ا لیز و پیش در آمد اصفهان بسنده کردم و پیانو را بوسیدم و گذاشتم کنار.... نه چرا دروغ بگم یکی از تارهای پیانو پاره شد و بابا به جای اینکه تار و عوض کنه پیانوی خاک گرفته را فروخت و یک ارگ بد هیبت از اونهاییکه تو کلیسا ها هست برام خرید و منهم به این مناسبت از زدن هر چی ساز و دهل است منصرف شدم!!!!!!

یک روز به بابا گفتم برام تمبک بخر می خوام تمبک بزنم برادرم گفت این همه زحمت کشیدیم پیانیست بشی داری تنبکی از آب در میایی.... بابا یک سوال کرد و من یک جواب دادم که همین یک جواب باعث شد که روی نداشته تمبک را هم برای مدتی  ببوسیم بگذاریم لب تاقچه.... پرسید چرا تمبک؟؟؟ گفتم برای اینکه با بقیه آدمها تو دنیا متفاوت باشم!!!!!! گفت پس برو یک شاخ بگذار رو سرت که تفاوتت آشکار تر بشه...... بعدها دوباره تمبک خواستم دوباره سوالشو تکرار کرد این دفعه درسم و بلد بودم گفتم چون از سازهای تکمیلی خوشم میاد.... فرداش تمبک و خرید و از هفته بعدش رفتم کلاس.... ۳ ماهی می رفتم بعدش که استادم گفت باید ناخنهاتو کوتاه نگه داری تا تمبک بزنی تمبکم هم رفت پیش ارگه وردست پیانوئه.....

هنوز که می خوام خودمو برای بابا لوس کنم با لب و لوچه آویزون می گم چرا پیانومو فروختی ؟ می دونه و می دونم و همه عالم می دونن که من حتی تمبکی هم نشدم چه برسه به پیانیست.....

   + سبک وزن - ۱٢:۱٠ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱٠ خرداد ۱۳۸٦

اندر احولات که فروند نگار غر غرو....

امروز تصمیم گرفتم که کامنتهای چرت و پرت از قبیل وب خوبی داری به من هم سر بزن را دیلیت کنم.....بدجوری روی سلسله اعصابم این کامنتها رژه می ره.... شخص شخصیص بنده هر روز اگر وقت بشه به تمام دوستانی که تو لیست بغل هستند به اضافه ۷-۸ تا وبلاگ دیگه که تو لیست نیستند ولی من دوستشون دارم سر می زنم ...و به گفته میمون بی مغز عزیز یکی از دقیق ترین خواننده های این مرز و بوم هستم و از هیچ مطلبی به طور سرسری نمی گذرم مخصوصا اگر که نویسنده اش مورد علاقه ام باشد.... اگر حرفی برای گفتن داشته باشم کامنت می گذارم اگر نه می خونم فقط ... و اگر کامنت نمی گذارم به این دلیل نیست که از اون مطلب خوشم نیومده خیلی وقتها خیلی خیلی هم خوشم میاد ولی از هیچ چیز به اندازه کامنت بی ربط یا وب خوبی داری یا آپم سر بزن و این حرفها حرصم نمی ده......قبلا ها یا به قولی  پیش تر ها فقط کامنتهای جانک یا تبلیغاتی را دیلیت می کردم ولی از امروز تصمیم گرفتم کامنتهای آپم بدو بیا و این قضایا را هم دیلیت کنم....اگر کسی این مطالبو می خونه و این کامنتها را می گذاره که می دونه از این به بعد نباید بگذاره اگر کسی هم که نخونده می گذاره که وقت خودشو تلف می کنه!!!!!!!

 وای نمی دونید که چقدر راحت شدم حرف دلم را زدم....آخه شما خودتون قضاوت کنید من تو هر پستی ماکزیمم کامنتی که دارم بین ۱۰ تا ۱۲ است بعد از این ۱۰ -۱۲ تا ۲-۳ تاش داره می گه که وب خوبی دارم و مطالب متنوعی دارم و غیره!!!!!! بعد هم آخرش که به وبلاگ منهم اگر وقت کردی سر بزن!!!!!!!!!!  این جمله آخر بدجوری عصبانیم می کنه....منهم آدم عصبی مزاج!!!!

می دونم که شبیه این پست را تقریبا تمام وبلاگ نویسان دنیا نوشته اند ولی منهم اگر این حرفهای سر دلم را نمی نوشتم حناق می گرفتم!!!!!!! مرسی که گوش کردید... به هر حال خواستم از همین تریبون از همه دوستان و خواننده های گرامی که برای من زحمت می کشند و کامنت می گذارند تشکر کنم می دونم که این یکی از نشانه های اهمیت دادن به من و نوشته هایم است و لذت وبلاگ نویسی صد برابر بیشتر می شود اگر آدم احساس کند که مطالبش خونده می شود و برایش نظر داده می شود.... بازم برای وقتی که برام می گذارید ممنونم....

چقدر غر زدم...دهنم کف کرد!!!! شاید هم نوک انگشتام!!!!!

   + سبک وزن - ۱:٢٠ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٩ خرداد ۱۳۸٦

دو کلمه حرف حساب...

 سایه سرمان همیشه مارا نصیحت می کند که چیزی در وبلاگت بنویس که فایده ایی برای کسی داشته باشد.... وقتی هم که تئاتر بازی می کرد می گفت که یک بازیگر باید یک پیغامی را برای مخاطب داشته باشد....صبح به صبح هم که می رود سرکار با هدف اینکه دنیا را مکان بهتری برای زندگی بکند از در خونه بیرون می رود.... آدم از این مثبت تر سراغ دارید؟؟؟؟ حالا بنده وبلاگ می نویسم که توش چرندیات ذهنم را خالی کنم و مطمئن هستم که این چرندیات برای هیچ کس مفید نیست!!!!! تئاتر بازی می کردم که اون فوران آدرنالین که روی صحنه احساس می کردم را تجربه کنم و بیحسی بعدش را و فکر نکنم هیچ احدالناسی از دیدن بازی بنده در روی صحنه متحول شده باشد.... صبح به صبح که از خونه می رفتم بیرون بیشتر در گیر شمردن دلارهای دریافت شده بودم تاخدمت به خلق.....( راجع به این قسمت یکمی اغراق کردم!!!!!) ....  ولی جالبیش اینه که به طور کلی بیشتر کسانی که منو می شناسن بنده را جز آدمهای مثبت و مفیدجهان طبقه بندی می کنن!!!!!!!!! حالا بالاغیرتا یکی بیاد به من بگه آدمها چه جوری مثبت و منفی می شن؟؟؟؟؟

 به نظر من آدمها باید بلد باشند که خودشونو خوب پرزنته کنند ...(باور کنید که الان نمی دونم به جای پرزنته چی بگذارم ایران هم که بودم به پرزنته می گفتم پرزنته....مطمئنم پرزنته کردن به معنای نشان دادن یا ظاهر شدن نیست چون اونجوری تم تظاهر و خودنمایی توی معنیش احساس می شه!!!!!)  من معتقدم که آدم باید بلد باشه که نکات خوب وجودش را پررنگ کنه و در عین حال سختگیر ترین منتقد برای خودش در خلوتش باشد... همه ما می دونیم که از صبح تا شب داریم چیکار می کنیم.... همه مون می دونیم که چی غلطه چی درسته... چی ارزشه چی ضد ارزش... چی پیامه چی شعاره...چی نمازه چی نیازه .....چی کشکه چی پشمه...وقت اون نرسیده که کلاه هامون رو قاضی کنیم ببینیم که از صبح تا شب داریم دنبال چی می دویم؟؟؟؟ ماهایی که خودمون بهترین و عادل ترین و صالحترین و منصفترین! کلاه قاضی را در وجودمون داریم؟؟؟؟؟

ببینین هر وقت من به حرف سایه سرم گوش می کنم و یک چیزی می نویسم که به نظر  خودم فایده ایی برای کسی داشته باشه حوصله همه را سر می برم و آدم حرص آوری می شم.... واسه همینه که زیادی حرف شوهرمو گوش نمی دم و آخر عاقبتم می شه زنی که از شوهرش تمکین نمی کنه!!!!!! یا همون ناشزه؟؟؟؟؟.!!!!!!!!!..

 آدمها برای مثبت بودن باید خودشون باشن....باید راههای وجودی خودشون را طی کنند .... شعار ندیم که همه عالم و آدم از شعار دادن ما خسته ان.

پی نوشت: صد دفعه به خودم گفتم بعد از قهوه قوی صبح وبلاگ ننویسم بازم آدم نمی شم!

   + سبک وزن - ۱٠:۱۸ ‎ق.ظ ; یکشنبه ٦ خرداد ۱۳۸٦

منصف.....

دوم خرداد ۱۰ سال پیش بود..... اصلا  تصمیم به رای دادن نداشتم یکمی گیج و واویج بودم راجع به سید خندان..... گفتم میرم به خودم رای می دهم!!!!! دکتر خاتمی (برادرش) تو بیمارستان ما بود.... می گفتن که آدم منصفی است یادمه که اولین باری بود که کلمه منصف را به غیر از هیئت منصفه جایی شنیده بودم...خیلی خوشم اومده بود به هر کی می رسیدم استفاده اش می کردم . صبح دوم خرداد با بر و بچه ها قرار ناهار گذاشتیم....کباب می ریم از سر دولت می گیریم می ریم خونه فروز اینا می خوریم....مریم پای تلفن بهم گفت شناسنامه ات یادت نره..... گفتم رای نمی دم گفت من به جات رای می دم!!!!  بعد از اینکه کباب را زدیم مریم گفت برین رای بدین ....فروز گفت لاک دارم حوصله ندارم لاکهام رو پاک کنم مریم از تو کیفش یک چادر سیاه در آورد و گفت شناسنامه ات را بده من می رم برات رای می دم!!!!!! می خواست شناسنامه من را هم بگیره که ندادم گفتم شنیده ام که برادرش که تو بیمارستان ما است آدم منصفی است ....وای که چقدر از این کلمه خوشم اومده بود بعد ها هر جا از تعریف کسی وا  می موندم می گفتم فلانی منصفه!!!!!!!........ساعت نزدیک ۵ بود مریم که داشت مثل سیر و سرکه می جوشید داد و هوار می کرد که الان مهلتش تموم می شه دست رو دست نگذارید پاشید برید..... گفتم تمدید می کنن می رم از تو پایگاه بیمارستان رای می دم ..شب با نوشین کشیک بودیم... ساعت شیش و نیم بود دم بیمارستان امام با یک خودکار و کاغذ سفید تو دستم درگیر این بودم که اسم خودم و بنویسم یا آقا سید خندان برادر آقای دکتر منصف بیمارستان..... در یک لحظه قیافه جز جیگر زده مریم که برای ایشون سینه چاک می کرد جلوی چشمم اومد گفتم به هر حال هر چی باشه ایشون از من واجد صلاحیت تر هستند که این همه جوون خوشگل و تحصیل کرده دارن سنگشونو  به سینه می زنند... اسمشونو نوشتم و انداختم تو صندوق..... یک سال بعد هم دمم را گذاشتم رو کولم و خودم را آواره غربت کردم.... دستمون درد نکنه...دستشون درد نکنه....

********

پی نوشت: آهنگ گنجشک لالا را از وبلاگ یک ایرانی در آمریکا برداشتم برای نسل* گنجشک لالا* یی ها.... قلبمو لرزوند....

   + سبک وزن - ۱٠:٠۳ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٢ خرداد ۱۳۸٦