سبک وزن


اینجانب بانو سبک وزن از روزگارش می نویسد...

هفت تائیهای عیدانه

۱- هنوز بوی عید تو خونه ما نمی آید ....امروز یکمی همه جا وایتکس پاشیدم بلکه بوشو حس کنم!!!!!پرده ها از خشک شویی گرفته شده و روی مبلها آویزانه!!!!! آیینه جدید برای روی شومینه خریده شده و کنار دیوار سرگردانه!!!!! دیش ماهواره ایرانی وصل شده و هنوز سیمش از کنار در آویزانه!!!!! آهای ملت قافیه ها را که دارید؟؟؟؟ ما داریم شعر می گوییم و کسی حالیش نیست.... حیف از این همه ذوق.

۲- سبزه ها هنوز سبز نشده ولی هنوز یک ۴-۵ روزی وقت است که برای هیوستون کافیه... اینجا علفها با سرعت نور رشد می کنند.

۳- شروین از امروز تعطیلات بهاره اش آغاز شده که مصادف با عید است بسیار شنگولاتیم.

۴-آره بابا امشب کنسرت گوگوش با اون پسره مذلف در کونش خواهیم رفت و شروین را هم خواهیم برد و دهانمان سرویس خواهد شد!!!!! می گم می خواهیم بریم کنسرت امشب می گه کنسرت داییوش؟؟؟؟؟؟ می گم نه گوگوش می گه من داییوش می خوام!!!!! شبها باهم قبل از خواب در یو تیوب داریوش تماشا می کنیم بچه بدبختم حسابی آلوده شده... حتی بعضی از آهنگهای ابی را هم که دوست داره بهش گفتم که داریوشه که از الان ذهنش قاطی نکنه که کی بهتره ....خواننده فقط یک خواننده است و بس!!!!! می دونم که اینکارم نهایت بدجنسی بوده ولی هر وقت آسون نشو را می شنوه فکر می کنه که صاحب صدا داریوشه!!!! هاهاهاهاهاهاها.... بدجنسم و بدجنسم خیلی بد و ناجنسم...جنسم شیشه خرده داره هیچکس منو دوست نداره!!!!! کسی این شعر را یادشه؟؟؟؟

۵- کمی تا اندکی دچار سینوزیت شده ایم و هر وقت که نفس می کشیم از دماغمان یک حباب می آید بیرون ......

۶-نمی دونم که ماهی برای هفت سین بخرم یا نه ...ماجرای فیشی اوجن را که یادتون هست... شروین خیلی دلش می خواد ولی فکر مردنشو که می کنم می خوام فریاد بزنم!!!


۷-یک فامیل عزیز فینقلی داریم ما که الان برای خودش خانمی شده ...امروز باهاش حرف زدم گفت برای فوق لیسانس داره می ره هلند... کلی خوشحال شدم براش ... باعث افتخاره... برای همین این ماجرا را شماره هفت این دفعه می گذارم....در ضمن عید هم که داره می آید... خوشحالیم....

   + سبک وزن - ٩:۱٤ ‎ق.ظ ; شنبه ٢٥ اسفند ۱۳۸٦

20 اسفند 1378

هشت سال پیش این روزها من خوشحال ترین عروس دنیا بودم.... با همه استرسهای قبل و بعدش با همه بالا پائین شدنهاش هنوز هم وقتی به یاد ۲۰ اسفند میافتم تمام تنم از خوشی می لرزه.... یادمه روز قبل از عروسی برادرم بهم گفت :ما اجازه بعله را به شما الان می دهیم لطفا سر سفره از  بزرگترها اجازه نگیر!!!!! بعله خالی کافیه.....فقط یادت باشه که داد نزنی...
بنده هم وقتی آقا داشتند خطبه را می خوندن همه اش حواسم به این بود که موقع بعله گفتن داد نزنم...آخه در جریان هستید که بنده بلند گو قورت داده ام!!!!... یکسری هم موقع خوندن خطبه بار اول و دوم چون همه دور و برم داشتن حرف می زدن بنده مجبور شدم یک شیشششششششششش بلند بالا بگم و اطرافیان را ساکت کنم که متاسفانه این هنر نمایی عروس خانم  در فیلم مشهود است!!!!!!!! بعد هم موقع بله گفتن آنچنان بلند گفتم که ۴ تا همسایه اونورتر هم در خوشی ما شرکت کردن!!!! بعد هم نیشمو تا بناگوشم باز کردم که یعنی ببخشید داد زدم.... که آن قسمت هم در فیلم مشهوده!!!!! موقع عسل گذاشتن در دهان جناب آجر به رسم خراسانیان بنده پای جناب داماد را لگد می کردم که آجر جون بی خبر از همه جا هی به من چپ چپ نگاه می کرد که چرا جفتک می اندازی عروسم؟؟؟؟!!!! که بعدا در فیلم معلوم شد که جناب داماد نیم نگاهی به کفشهایش می اندازد و می بیند که به علت جفتک اندازی عروس نازش خاکی شده است کمی اطراف را نگاه می کند و می بیند همه مشغول کر کشیدن و خوشی کردن هستند پائین لباس عروس خانم را از زمین می گیرد و کفشهایش را با دامن لباس  عروس نازش پاک می کند بعد هم لبخند زنان در خوشی دیگران شریک می شود که این قسمت هم در فیلم مشهود است!!!!!!
هشت سال از اون روز می گذره و به قول شما وارد نهمین سال زندگی مشترکمون می شویم...خوشحالم که اون روز بعله را به اون بلندی گفتم و تو این هشت سال با همه پست و بلندیهاش هنوز خوشبخت ترین عروس دنیام....
کاوه عزیزم هشتمین سالگرد ازدواجمون مبارک.... مرسی که همسر عزیز و دوست داشتنی من هستی...مرسی که این خوشبختی را هر روز برام تازه می کنی..مرسی برای صبوریت ..مرسی برای آرامشت...مرسی برای بودنت .... مرسی برای عشقت...

   + سبک وزن - ۱٠:٥٥ ‎ق.ظ ; یکشنبه ۱٩ اسفند ۱۳۸٦

یک خاطره شکلاتی

گذر عمر و بزرگ و بزرگتر شدن روند طبیعیه و از بیشتر زوایا که بهش نگاه کنی یکی از زیباییهای طبیعته... فقط از یک زاویه که بهش نگاه می کنی قلبت درد می گیره و اون اینه که وقتی بچه ات رشد می کنه تو بزرگ می شی و پدر و مادرت مسن می شوند و مادر بزرگها و پدر بزرگهات پیر ...یک وقتی می رسه که می بینی خونه مادر بزرگه فقط یک خاطره است... یک خاطره شیرین....این سفر که اومدم ایران شروین را برای چند دقیقه هم که شده خونه همه بزرگترها بردم ...می دونم که دو سال و نیم داشت و ممکنه هیچی یادش نمونده باشه ولی مطمئنم که خونه مامان بزرگ پدرش را یادش میاد .... یک کاسه بزرگ پر از ام اند ام فقط برای گل روی شروین خان روی میز بود .... یک کاسه بزرگ هم پر از انواع از اقسام شکلاتها روی میز دیگه و شروین اون خاطره شکلاتی را مطمئنم یک جایی تو مغزش ضبط کرده ...و مطمئنم یک روزی مثل یک رویای شیرین به یادش خواهد آورد.... اون خاطره شکلاتی و شیرین دیگه برای همه ما شد یک خواب یک خاطره دوست داشتنی چون دیگه اون صاحب خونه پیش ما نیست ... یک بزرگتری که دیگه سایه اش بالای سر ما نیست... دلم می گیره وقتی عوض شدن نسل را لمس می کنم...دلم می خواست یک جوری این قانون لعنتی طبیعتو عوض می کردم... 

   + سبک وزن - ۳:٠٧ ‎ب.ظ ; شنبه ۱۸ اسفند ۱۳۸٦

کت بی ناموس

خوب باید یک چیز جدید بنویسم تا مطلب پائینی شوت بشه و سوت بشه و بخار بشه بره هوا...اون مطلب پائینی هیچ مخاطب خاصی که اینجا را می خونه نداره!!!! بنده و جناب مستطاب آجر و جناب بیبی ولنتاین و بی بی خانم در کمال صحت و سلامت و عشق در کنار همیم... یکمی خواستم به در و همسایه غر بزنم که همه را نگران کردم...ببخشید!!!!
پریشب هوا سرد بود و بی بی (گربه چاقه) را گذاشتم بودم تو گاراژ ...صبح که می خواستم از گاراژ ببرمش تو حیاط از دستم در رفت و من بدو بی بی بدو تو خونه... در گیر و دار این کشمکش من سر بی بی داد زدم که ای بی بیه بیشرف بی ناموس کجا در می ری... که جناب شروین خان فرمودند: مامان نیگار خوشم نمی یاد به بی بی می گی کت بی ناموس!!!! ( اصلا نمی دونه بیشرف بی ناموس یعنی چی!!!!!!) گفتم مامی جان من به بی بی گفتم کت لالابوس!!!!! گفت هر چی گفتی خوشم نیومد!!!! می خوام با بی بی نایس باشی...می خوام با بی بی فرند باشی!!!!!
خلاصه کت بی ناموس ما وکیل وصی پیدا کرده!!!!!!!!!!!!!!!

   + سبک وزن - ٩:٠۱ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۱٥ اسفند ۱۳۸٦

من.....

من آدم صبوریم
        من تو زندگیم از هیچ کس و هیچ چیز
    دلسرد نشدم...
اگر چیزی سرد شده
     اون دل من نبوده..
همیشه تو دست راستم نمک
                      تو دست چپم فلفله....
  برای مزه دادن به لحظه های بی مزه...
من آدم صبوریم...
من علاوه بر صبوری خیلی هم با گذشتم
      من از خیط کردن آدمها متنفرم...
 ولی بارها و بارها و بارها...
          دوستام و عزیزام خیطم کردن...
همه اینها نشانه های خریتند
                     خریت نه تنها علف خوردن است!!!!!!
من اگر <می دونستم> که می تونم
   برای زخم کسی مرهم باشم...
               حتما بودم.....
  اگر نبودم....
به خاطر این بوده که <نمی دونستم>
من از پنهان کاری بیزارم....
     من از حسادت بیزارم.....
من از انجام وظیفه بیزارم.....
      تا به حال هم به هیچ یک از وظایفم
   در قبال عزیزانم عمل نکرده ام!!!!!
تمام اعمالم از روی عشق و خواستن بوده.....
        از کسانی هم که به زور تعارف و رودربایستی
            تو روی من نگاه می کنند هم بیزارم...


منی که به قول خودم اینقدر آدم مثبتی هستم.....

    نباید از چیزی بیزار باشم

           ولی چه کنم که هستم!!!!!!

 

 

   + سبک وزن - ٦:٥۳ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱٢ اسفند ۱۳۸٦

هفت تائیهاش

۱-این لعنتی هنوز موقع تایپ برک دنس می رقصه یا به قول قدیمها برک میزنه!!!! راستشو بگید چند نفر از شما سالهای هشتاد به برک می گفتید برییک یا بیریک؟؟؟؟؟؟ جوادیهاش صلوات.

۲- دو روزپیش شروین می گه مامان نیگار دودولم درد می کنه؟؟؟ ( لوس می کرد خودشو) می گم : چرا مامان به جایی خورده ؟ می گه : نه با itself درد می کنه ! ( فکر می کنم منظورش خود به خود بود یعنی جایی نخورده!!!!!)

۳- دیروز یکی از دوستاش که یک دختر نازه که ۳-۴ سالی هم ازش بزرگتره مهمون ما بود تا جا داشتند باهم آتیش سوزوندند .....با گچ تمام زمین حیاط را لی لی کشیدند و نقاشی کردند و کثافتکاری کردند و آخرش هم دوتایی تصمیم گرفتند که با دوچرخه از روی گچها رد شوند تا گچها تبدیل به پودر های رنگی شود....اولش که با تصمیمشون مواجهه شدم یکمی رگ بی انصافیم جنبید که بابا نکنید گچها حیفن و از این فکر ها که یکهو با خودم فکر کردم اگر من هم همسنشون بودم همین کار و می کردم به این نتیجه رسیدم که بهتره این ایده ناب را عملی کنن...فقط ازشون خواستم گچهای بزرگتر  که هنوز قابل استفاده بودند را جمع کنن و ترتیب گچهای کوچیکتر را بدهند....بعد از کلی بازی با کمک همدیگر حیاط را شستیم و اومدیم تو ...نه خانی رفته نه خانی اومده.... فایده این همه بکن نکنی که بعضی مامان بابا ها راه می اندازن چیه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ ( روح خانم شین یکدفعه در جلدم حلول کرد!!!!)

۴-همون دوست شروین داشت راجع به مدرسه اش برام حرف می زد که یکی از دوستاش باهاش قهر کرده چون فکر کرده تو مدرسه این ازش تو صف جلو زده و از این حرفها همیین جوری که داشت با هیجان ماجرای دعوا را تعریف می کرد شروین پریده وسط حرفش و می گه : you just need to say I am sorry. that 's all

۵- دیروز تو ماشین شروین داره بستنی می خوره ...می گه : مامان نیگار بخاری رو خایومش (خاموش ) کن ...اگر بخاری یوشن (روشن) باشه بسیس( بستنی) من زودتر melt می شه!!


۶- دلم برای دبیر فارسی سال چهارم دبیرستانم تنگ شده ( آره بابا جون ما نظام قدیمی هستیم !!!!) کسی بین شما خانم خزاعلی را می شناسه؟؟؟ کسی ازش خبر داره؟؟؟ اگر کسی می شناسدش می شه سلام منو بهش برسونه؟؟؟ فقط بگید نگار مدرسه هاجر یادشه .... دیپلمه ۷۰ ...مطمئنم یادشه... دلم خیلی هواشو کرده..


۷- شماره هفت این هفته؟؟؟؟؟یک عروس به عروسهام اضافه شد این یکی اسمش یاسی خانمه و شنبه پیش به دنیا اومده....قدمش که مبارکه ...به مادر عروس و پدر عروس خانم هم تبریک می گم که ما به سلامتی دو تا دختر ازشون می بریم !!!

   + سبک وزن - ٦:٤٢ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٩ اسفند ۱۳۸٦

سنتوری

همین الان سنتوری تموم شد....ببخشید مهرجویی عزیزم ...ببخشید که سی دی دانلود شده فیلم را دیدم...چه جوری می تونم ازت تشکر کنم و معذرت بخوام...
چرا می گید این فیلم با فیلمهای مهرجویی فرق داشت؟؟ این فیلم یک شاهکاری بود مثل بقیه فیلمهای مهرجویی.... به قول نادر(برادرم) همون صحنه خونه مامان علی به تمام فیلمهای در پیتی این چند سال اخیرایرانی می ارزید....اولین بار بود که صدای چاوشی را می شنیدم و زیبا بود...بازی بهرام رادان زیبا بود...دیگه می خواهید چه جوری براتون نقش عملی را در بیاره؟؟؟؟؟؟ تنها نقص فیلم به نظر من بازی گلشیفته بود که مثل یک پلوی خوشمزه شفته شده بود!!!!! شده بود مثل بازی لیلی تو سریال دایی جان ناپلئون...به نظر من اگر عشقشون باور کردنی نبود یا خارق العاده نبود چون گلشفته نتونسته بود که نقششو در بیاره...بازیهای بهتر از این ازش دیده بودم ولی فکر می کنم تو این فیلم هرچی تو چنته داشت ریخت بیرون شاید لیلا حاتمی یا هدیه تهرانی یا نیکی کریمی بهتر می تونستند این نقش را در بیارن...جدید ها نمی شناسم...فقط می تونم بگم که باکمال افتخار هنوز مهرجویی یک نابغه است....بعد از فیلم به طور دست جمعی یک ده دقیقه ایی اشک ریختیم .....هنوز قلبم از شدت احساسات تو سینه ام داره می کوبه....

قدرت اینکه دوباره به طور کامل ببینمش را ندارم ...یک تکه هایی ازش را دوباره دیدیم ولی همه فیلم ؟؟ نه نمی تونم جونشو ندارم ...بعد از فیلم بیوتیفول مایند هم همین حال را داشتم.. فقط خواستم بگم که سالها بود یک همچین احساسی راجع به فیلمهای ایرانی نداشتم....

در ضمن خوشحالم که آخرش فهمیدم که عاقبت همه چی شد...گو اینکه این مدل فیلمها و داستانها زیاد تو ایران مد نیست و تازگیها اند روشنفکری این است که آخرش بی سر و ته تموم شه تا بیننده سلولهای خاکستری مغزشو کار بندازه و خودش تصمیم بگیره... مرسی آقای مهرجویی که تکلیف منو روشن کردی من دلم می خواست که نظر سلولهای خاکستری مغز تورو بدونم چون دارم فیلم تورو می بینم...مثل همیشه بی نقصی آقای مهرجویی...مرسی که همیشه نقطه عطف سینمای ایرانی...

پی نوشت: خیلی خسته و درب و داغون و گریان و خوابالودم ...ببخشید که پراکنده گفتم.. 

   + سبک وزن - ۱٢:۱٩ ‎ق.ظ ; شنبه ٤ اسفند ۱۳۸٦

بازی...

آلوچه خانم منو به یک بازی وبلاگی که شوهر گرانقدرشان جناب فرجام خان اختراع کرده اند دعوت کرده.....فرجام گفته

:نمی دانم تا به حال شده وسط شنیدن یک ترانه دلتان ناغافل برود و برنگردد؟
شده جمله ای از یک ترانه برایتان قله آن ترانه باشد؟
شده نفستان گیر کند و در نیاید سر یک خط ترانه؟
شده بارها و بارها تکه ای از ترانه ای را بنویسید یا زمزمه کنید و خسته بشوید از اینکه خسته نشدید از تکرارش؟
اگر شده می توانید تکه های ترانه را بازی کنید.
قوانین بازی:
اولاً عدد مقدس من هفت است نه پنج. پس هفت جمله یا بیت یا عبارت که میان ترانه ها تکانتان داده را انتخاب کنید. ترانه ها می توانند قدیمی یا جدید، اصیل یا پاپ، داخلی یا خارجی باشند. اگر اسم ترانه سرا را نمی دانید نام ترانه یا خواننده را بگویید که خلق الله بفهمند منظورتان چیست. فرقی نمی کند برای انتخاب عجله کنید یا نکنید، چون در هر صورت آخرش از تکه هایی که یادتان رفته پشیمان می شوید. تکه ترانه های شما می تواند تکه های یک ترانه باشد. کارتان که تمام شد 7 نفر را دعوت کنید.

خدائیش برای من خیلی سخته که فقط یک بیت از آهنگهای داریوش را بنویسم ولی چکنم که مجبورم!!!!!!1

-خواننده : داریوش شاعر:ایرج جنتی عطایی

چرا به من شک میکنی . من که منم برای تو
لبریزم از عشق تو و سرشارم از هوای تو

لبریزم از عشق تو و سرشارم از هوای تو

دست کدوم غزل بدم . نبض دل عاشقمو
پشت کدوم بهانه باز پنهون کنم هق هقمو

گریه نمیکنم نرو
اه نمیکشم بشین
حرف نمیرنم بمون
بغض نمی کنم ببین

۲- خواننده: داریوش شاعر : نمی دونم  از آلبوم بچه های ایران

به بچه هامون چی بگیم
بگیم که بی هویتیم
گدای حق خودمون
پشت درای غربتیم

۳- خواننده : داریوش شاعر: باکمال شرمندگی نمی دونم اسم ترانه: ای عشق

من میمیرم از این آب مسموم
مرگ عاشق عین بودن اوج پرواز یک پرندس

 ۴-خواننده: ابی شاعر: زویا زاکاریان اسم ترانه: شبزده

راهی که رفتی رو به غروبه     رو به سحر نیست شب زده برگرد

۵-خواننده : داریوش نام ترانه: شام مهتاب

قسم خوردی بر ماه ، که عاشقترینی
تو یک جمع عاشق ، تو صادقترینی
همون لحظه ابری رخ ماهو آشف
ت 

 به خود گفتم ای وای مبادا دروغ گفت

۶-خواننده: لئونارد کهن

Dance me to your beauty with a burning violin 
Dance me through the panic till I'm gathered safely in
Touch me with your naked hand or touch me with your glove
Dance me to the end of love
Dance me to the end of love-

۷-خواننده:شهرام ناظری شاعر: مهدی اخوان ثالث

سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت سرها در گریبان است 

قسمت دوم بازی مربوط به ترانه هایی است که با شنیدنش مو بر اندامتان راست می شود و کهیر می زنید:

۱-خواننده : بنیامین

ساعت دیوار چشمات قلبم نمی یای نمی یای نمی یای                                                                                                             
آلبوم گریه نامه عاشق نمیخوای نمی یای نمی یای 
  

 ۲-خواننده : ناهید

دلکم دلبرکم دلبر بانمکم چی آوردی سرکم و شکستی بال و پرکم

۳- خواننده : منصور 

فراریم فراری
از همه کس فراری
از همه جا فراری
فراریم فراری
فراریم فراری
فراری فراری
فراری

۴-خواننده: منصور 

شهر رو به هم ریختی دیگه چی میخوای؟
یه تکه پا هم با ما راه نمیای
قربون اخم اون چشای برّاق
تموم کن اخمات اخمفتو بداخلاق

۵-خواننده: شماعی زاده

 امشب دل من هوس رطب کرده 

 ۶-خواننده: جمشید علیمراد 

صدات کردم و نشنیدی و گفتم

hello hello hello hello

وقتی بندری می رقصدی و گفتم

hello hello hello hello
 

۷-خواننده: آمو

 دستا همه بالا
برقصید همه یالا

یار اگه قشنگه
ولی شیطونه والا

خوب  حالا من هم از 7 نفر دعوت می کنم که بیان بازی کنن:خانم شین .... خانم کوکالایت....خانم گیلاسی....خانم صمیم....خانم نعنا پونه... خانم پونه....خانم فاطمه...خیلی بازی سختی بود...وسطهاش از نوشتنش پشیمون شدم بد جور...

   + سبک وزن - ٧:٤٥ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٢ اسفند ۱۳۸٦