سبک وزن


اینجانب بانو سبک وزن از روزگارش می نویسد...

رقاصی+ تولد + ولنتاین

۱-این پرشین بلاگ چرا همچین می کنه ...همچین و واچین می کنه؟؟؟؟؟ قافیه را که دارید...هر دفعه که تایپ می کنیم به مجرد اینکه اسپیس بار را می زنیم یا بک اسپیس همه صفحه یک رقص بندری می فرمایند در جلوی چشمان آستیگماتیسم کور مکوری بنده.... این نقطه های کوچولو را می بینید؟؟؟؟ ثمره ۴ بار قر کمر صفحه مانیتور می باشد... می شه یکی از پرشین بلاگ خواهش کنه که شما زحمت نکشید ما آپدیت نمی خواهیم...احتمالا باید یک جا دیگه تایپ کنم اینجا پیست کنم چون خیلی سخته روی امواج خروشان مانیتور تایپ کردن...این شماره یک را داشته باشید تا ما برگردیم خدمتتون!!!!

۲- خوب ما دوباره برگشتیم... میلاد با سعادت مولای متقیان شروین ابن کاوه در مدت 72 ساعت برگزار شد که در انتهای ساعت هفتاد و دوم ایشون به تبعیت از عمو آرشیا (به گفته پدر بزرگوارشان بعد از 72 ساعت پوکر مدوام) در وسط هال جلوی آخرین گروه مهمانها غش دمر کردن و بیهوش شدند!!!!!! بسیار بسیار به همگان از جمله مادر گرانقدرشان که نزدیک یک هفته است که مثل اسب عصاری دور خودش گشته خوش گذشته فقط امه شروین از امروز صبح تا به الان راه رفتنش شباهت عجیبی به خرچنگ چلاقی پیدا کرده که قوس کمر داره!!!!!! خودتون فیگور مارو تجسم بفرمایید لطفا!!!!! از تمامی عزیزانی که میلاد این بزرگوار را تبریک گفته اند ممنونیم  در اسرع وقت جواب تمام ایمیل ها و تلفنها را خواهیم داد و شرمنده ایم شدیدا اگر که دیر شده است!!!!!

 

 

۳- پسر ما 4 ساله شد و از دیروز تا حالا این بزرگ شدن را در تمام وجودش حس می کنم.... فکر می کنم این اولین تولدی بود که واقعا واقعا بهش خوش گذشت....تولد یکسالگیش که هیچی حالیش نبود...دوسالگیش که به طور رسمی تمام طول تولد را زر زد...سه سالگی از شدت هیجان فقط غر می زد ولی امسال با اون دوستهای فینقیلیه همکلاسیش تا تونستن آتیش سوزوندن بد جور و لذتشو بردن....

 ۴- از حال و هوای تولد باید بیام بیرون کم کم...راستی تولد گلنوش جون عزیز ( زن عموی محترم جناب شروین و جاری عزیزمان ) هم مبارک باشه حسابی!!

 ۵- باید یک حقیقتی را اعتراف بکنم دیگه هیچی برای گفتن در این پست ندارم.... هاهاهاها 

۶- ولنتاینتون مبارک با سه روز تاخیر....

  ۷- می خواهید به پست پارسال که راجع به تولد شروین نوشته بودم لینک بدهم که دوباره از مطالب پر محتوا و لذت بخش شخص بنده فیض ببرید؟؟؟ یا دیگه کم کم از تولد شروین جمیعا حالتون داره بهم می خوره؟؟؟؟؟؟!!!!!!!! باشه بابا تعارف نکنید اینهم لینک پارسال!!!!!!!!!! عکسش بامزه است!!!!

 

   + سبک وزن - ۸:٠٥ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢۸ بهمن ۱۳۸٦

امواج تب زده ذهن من

۱-آقا ما اگر نخواهیم با این بلاگ رولینگ لعنتی کار کنیم باید کی رو ببینیم؟؟؟ هر ۱۰ دقیقه یکبار لینک دوستان عزیز ما به فنا می ره و بر می گرده.... ما که باهاش پینگ نمی شیم...شما هم که می شوید هر دو روز یک دفعه همه تون دسته جمعی یا فریز می شوید تو لینکها یا ناپدید می شوید...تو رو خدا بیایید در یک اقدام دست جمعی همه باهم جهاد سازندگی  (به قول اون خدا بیامرز!) بکنیم و بلاگ رولینگ را حذف و یک چیز دیگر راجایگزین کنیم...اون چیز دیگر را هم من نمی دانم چیست چون بلاگرد هم تقریبا هر ماه می میره و زنده می شه!!!!!! آماده پذیرش پیشنهاد های سازنده شما هستیم!!!!!

۲-ما به رسم دوران طفولیت که هر هفته آنژین می شدیم دچار گلو درد چرکی شده ایم و درب و داغون هستیم ...این هم از اولین آخر هفته ایی که بعد از یک ماه تعطیل بودیم..به قول شروین آنتو ویکا میل می کنیم و تب بر.....از حلقمان هم صبح به صبح مقادیری آب و خون می آید که نتیجه عفونت و التهاب است...دیروز که یک تکه نون بربری در گلومان گیر کرد و پائین نرفت به شدت ترسیدیم چون هفته قبلش از خدا خواسته بودیم که: بارالها به ما یک بیماری عطا بفرما که راه گلومان بسته شود بلکه سبک وزن گردیم!!!!!!

۳- دیروز در یو تیوب مقادیر زیادی نوستالژیک گشتیم کلی مدرن تاکینگ و پت شاپ بویز و غیره گوش دادیم.... هیچ کس آهنگ بیگ این ژوپن را یادش هست؟؟؟؟ یاد اون رقص پاهای اعصاب خورد کن افتادیم و با این حال نزارمان کلی در تخت لنگ و پاچه امان را تکان تکان دادیم!!!!! کلی آهنگ قدیمی از آی تون داون لود کردیم و ضرر به جیبمان زدیم و غیره....

۴-برای دعوای وبلاگی از کامنتهای شما عزیزان به این نتیجه رسیده ام که باید به یک وبلاگ نویسی گیر سه پیچ بدم تا اون تو وبلاگش به من بد و بیراه بگه ....چون کسی که به ما بد بیراه نمی گه که ما تو وبلاگمان بهش گیر بدهیم.... هنوز دارم روش کار می کنم...

۵- دیروز بعد از خوردن مقادیری قرص و دوا و سوپ راهی کتابفروشی بوردرز شدیم و بادبادک باز را به زبان اصلی خریدیم که امیدوارم خیلی نوشته اش عجایب غرایب نباشد و ما سریعا تمامش کنیم...سری کتابهاش مرجان سترپی را هم خریدم ...پرس پولیس جلد یک را قبلا خریده بودم ولی جلد دو را نداشتم...دو تا کتاب دیگر هم ازش خریدم که دیشب یکی شو تموم کردم ...الان دارم جلد دو پرس پولیس را می خوانم....خیلی از این دخترک خوشم می آید...بسیار عالی و روان می نویسه و نقاشیهایش هم شاهکاره....در ضمن هر کی تو بوردرز بادبادک باز را دست ما دید کلی ازش تعریف کرد....و هنوز جزو پر فروشترین هاست.... دلم می خواد کتابشو بخونم بعد فیلمشو ببینم... و ترجمه فارسیش هنوز دستم نرسیده خلاصه گفتم انگلستانیشو شروع می کنم تا ببینم چی می شه....

۶-دلم یک کاسه سوپ داغ می خواد...می شه لطفا یک در خونه مارو بزنه با یک کاسه سوپ در دستش؟؟؟؟ ای خدا یعنی می شه؟؟؟؟

۷-شماره هفت این دفعه؟؟؟ تولد شروین در راهه و من از ذوقم رو پا بند نیستم...دلم می خواد همه دنیا را براش بگیرم... هفته پیش داشتم کراواتشو می زدم که بره مدرسه تو دلم گفتم یعنی می شه روز عروسیش من کراواتشو بزنم؟؟؟؟ خدایا سالم نگهمون دار برای همدیگر...الهی آمین.

   + سبک وزن - ۱٠:۱٧ ‎ق.ظ ; یکشنبه ٢۱ بهمن ۱۳۸٦

هفت هشت تاییهاش!!!!

۱- خوب من برگشتم درب و داغون.... فردا این ماراتون ۳ هفته ایی تموم می شه... یکم خشتک و خشتک کشی سر کار کردم آدم شدند..

۲- دیشب برای شروین ساندویچ مارتادلا درست کردم...بار اول بود که می خورد... ازم پرسید: مامان نیگار این خوشمزه اس؟؟؟ گفتم: آره مامی.... بعد که خورد و خوشش اومد به کاوه گفت : دد کاوه این خیلییییی خوشمزه اس!!!!! ( خوشمزه را با فتح ش و سکون در م بخوانید!!!!)

۳- دیروز باز تو مغازه بهانه یک صندلی با چهار پایه جلوش را که شبیه توپ فوتبال بود گرفت.... گفتم نه گرونه و نمی ارزه و نمی خرمش... گریه کرد و زاری .. بداخلاق شده بود منهم گفتم حالا که این کارها را می کنی می برمت خونه . برگشتیم خونه ...یکمی این پا اون پا شد بعد گفت مامان نیگار بیبخشید که تو مگازه من اون ماشین توپ گرون و خوشگله را خواستم. بعد هم اومد دستم بوسید!!!!!!!! من هم شرمنده و خجالت زده مات مات نگاش کردم!!!!!!

۴-دیروز که از مدرسه اومد بهش گفتم مامی جون لباسهاتو که در میاری بنداز تو سبد رخت چرکها... و سبد رخت چرکها را نشونش دادم که گوشه حموم بود... بعد از اینکه لباسهاشو انداخت تو سبد رخت چرکها اومد بهم گفت: مامان نیگار مرسی که اون سبد و گذاشته بودی اونجا که من لباسهامو بریزم توش!!

۵ ـ یک وقتهایی دلم می خواد درسته قورتش بدم...هر روز از روز قبل عاشق ترم...همه حرفهاش توی قلبم می شینه و قیلی ویلی می ره تمام وجودم....نمی دونم و مطمئن هم نیستم که سال قبل و قبل ترش و قبل تر ترش هم همین احساس و داشتم یا نه؟؟؟ فقط می دونم که الان عاشق ترم.....

۶- ممکنه این جملات بالا برای مادرانی که از یکسالگی بچه هاشون مثل بلبل حرف می زدن مسخره باشه ولی این جیگر طلای من تقریبا یکسال و اندی است که داره حرف می زنه و احساساتشو توضیح می ده و قبل از اون زبونش و فقط من می فهمیدم!!!!! برای همین هر چیز که از دهنش در میاد برای ما یک دنیا با ارزشه.... برای من تلاشش برای فارسی حرف زدن یک موهبته...می دونم که انگلیسی را خیلی راحتتر حرف می زنه ولی می دونه که ما ازش می خواهیم که فارسی حرف بزنه و تمام تلاشش را می کنه بعضی وقتها از شدت دنبال کلمه و فعل گشتن قرمز می شه!!!!! الهی که قربونش برم...

۷- ببینم ملت شهید پرور ایران شما سن بچه ها را هم زیاد می کنید یا فقط بزرگسالان باید فوت کنن و سوت کنن و لنگشون و از ۳۵ ور دارن بگذارن تو ۳۶ و از این حرفها؟؟؟؟ پسرک من روز ولنتاین به نظر من و بقیه ملت آمریکای جهان خوار ۴ ساله می شود....شما می فرمایید تولد چهار سالگیشو جشن بگیریم یا چهار تموم شد رفت تو پنج سالگیشو!!!!!!؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

۸- دلم می خواد یک دعوای وبلاگی راه بندازم تعداد ویزیتورام بشن ده برابر....سوژه خوب سراغ ندارید؟؟؟؟ بنده همه جوره پایه ام!!!!!

   + سبک وزن - ٥:۱۸ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱۸ بهمن ۱۳۸٦

همين جوری.....

تقریبا ۱۶ روز است که هر روزش را کار کردم...هفت روز هفته.... بعد هم یک اشکال اساسی در اینترنتم بود .... کامنتها دیده نمی شد و صفحه هیچ وبلاگی رفرش نمی شد... خلاصه که همه چیز قاطی و پاتی بود... قول می دم که به زودی برگردم.... هنوز زنده ام....

   + سبک وزن - ٢:۱۳ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱٤ بهمن ۱۳۸٦

برف پيری يا برف غصه؟؟؟؟؟

اولین بار وقتی دیدمش چند روز بعد از تولد ۳۲ سالگیم بود... باورم نمی شد... بعد از یک استرس وحشتناک زیاد از طرف برادر بزرگه که به کل فامیل وارد کرده بود رویت شد...تجربه بکری بود ولی دردناک... تو فامیل ما سابقه نداشت که اینقدر زود رویت بشه.... یک تار موی کلفت و سفید از جلوی موهام داشت تو آینه بهم دهن کجی می کرد.... از لابلای اشک چشمام تار می دیدمش...بعد شروع کردم خودمو دل داری دادن.... دیوونه نشو نگار بعضی ها از ۱۸ سالگی موهاشون سفید می شه تو ۳۲ سالته و فقط یکدونه موی سفید داری...اونهمه یکشبه در اومده از پیری نیست از غصه است...یاد پدر بزرگم افتاد که وقتی تو هفتاد و چندی سالگی فوت کرد ۸۰ درصد موهاش سفید بود و برادرهام که ازم ۱۰ -۱۲ سالی بزرگترن که شاید حتی یکدونه هم نداشته باشن.... دلم گرفت... یاد زری تو کتاب سووشون افتاد که روز بعد از مرگ یوسف خودشو تو آینه نگاه می کرد.... مقایسه اون قصه با ماجراهای خودمون کار درستی نبود... خدا را شکر کردم که همه سالمیم حتی اون برادر گندهه هم با همه خل گیریهاش سر و مر و گنده است ....اشکامو پاک کردم و نفس عمیقی کشیدم و تو تقویمم نوشتم : گرفتن وقت از وحید برای رنگ مو!.... وحید می گفت مبادا بکنیش که زیاد می شه... دوستام می گفتن قیچیش کن که نبینیش... خودم دستم رفت چند بار که از ریشه بکنمش... وقتی رنگش می کردم ناپدید می شد... انگار که نبود...وقتی که از ریشه موهای اصلیم در میومدن قیافه منحوسش پدیدار می شد و منو یاد اون روزها می انداخت... یکسالی می شد که رفته بود....نمی دونم از ریشه خودش کنده شده بود یا من سرم شلوغ بود که نمی دیدمش.... دوباره دیروز رویت شد.... خیلی اعصاب خوردکنه...همیشه بعد از تولدم خودشو بهم نشون می ده که گذر عمر و بهم ثابت کنه یا غصه اون روزها را تازه کنه.... از ملت شهید پرور ایران که سعی دارن منو چند سال بزرگ تر از سنم صدا کنن هم بی انصافتره... فقط همین یکدونه است می دونم...باید باهاش راه دوستی را پیدا کنم...انصاف نیست اینقدر حرصم بده.... من تازه ۳۵ سال و ۶ روزمه!!!!!!!

   + سبک وزن - ۱۱:٠٩ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۱ بهمن ۱۳۸٦