سبک وزن


اینجانب بانو سبک وزن از روزگارش می نویسد...

ماجراهای من و کيبوردهام.....

کیبورد قبلیی که من داشتم یک کیبورد کاملا زغالی بود .... کیبورد اول اولی که با این کامپیوتر خریده بودیم یک قسمتهاییش شکست...( در جریان کشیدن اسبابها سال پیش) و من اون کیبورد زغالی را از لای آت آشغالهام پیدا کردم...وقتی تو کالیفرنیا بودم یک همکار چینی داشتم که خدای مغازه های یک دلاری و پیدا کردن اجناس بنجل و حراجی بود و یک روز با اون کیبورد آمد سر کار و گفت ۴ یا ۵ دلار خریده اش و دادش به من!!!!!! خلاصه اون کیبورد ۴-۵ دلاری پارسال به دادم رسید....ولی باور کنید که هر بار یک چیزی باهاش تایپ می کردم تا ۲ -۳ همسایه اینور اونور تر می شنیدند و  تلق تولوقش مثل این ماشین تایپهای صد سال پیش بود!!!!! امسال به امید خدا زغالیه قاطی کرد یعنی به تدریج دگمه هاش از کار افتاد....منهم دیروز رفتم فروشگاه و این کیبورد را خریدم....قیافه ام در فروشگاه بست بای (Best Buy)  عین این دهاتی ها بود....مثل این خلها به یارو می گفتم که من کیبورد و موس بدون سیم نمی خوام با سیم می خوام!!!!! یارو می گفت که چرا؟؟؟؟؟ بالاخره یکی دوتا سیم دارشو از ته انبار پیدا کرد.... اونجا بود که واقعا فهمیدم ۳۵ سالم شده !!!! (یا شاید هم ۳۵ را فوت کردم رفتم تو ۳۶!!!!) خلاصه برای مقابله با این پیری و قدیمی گری (خودم این کلمه را اختراع کردم) یک عدد کیبورد و موس بدون سیم به قیمت ۷۵ دلار خریدم (ارزون ترینش!!!!) و اومدم خونه..... دیروز که وصلشون کردم باورم نمی شد که دارم با همون کامپیوتر بدبخت کار می کنم!!!!! سرعت تایپ و  سرعت انتقال اطلاعات وارد شده توسط من و همه چیز به طرز عجیبی بالا رفته!!!!!! باور می کنید؟؟؟؟؟؟ بسیار شنگولیم..

   + سبک وزن - ٩:٢٤ ‎ق.ظ ; یکشنبه ۳٠ دی ۱۳۸٦

مرسییییییییییییییییییییییی

۱-عجب روزهای هیجان انگیزی بود ....سیصد و شصت و خورده ایی کامنت؟؟؟؟ در وبلاگ سبک وزن؟؟؟؟ کی باور می کرد؟؟؟ درسته که ممکنه مقادیریش توسط چند نفر معدود نوشته  شده باشد ولی باز هم این تلاش و زحمت و این وقت گذاشتن برای من خیلی خیلی خیلی عزیز بود.... تازه خیلی از اون بغل دستی ها هم نیامدند!!!!! باید یک تجدید نظری در لیست بلاگ رولینگم بکنم... تولد بسیار هیجان انگیزی آن لاین داشتم...شبیه تولد های بچگیهام بود...اون دوست هایی که از قدیم باهام دوست بودند می دونن که خونه ما چه تولدهای هیجان انگیزی برگزار می شد.....یادش به خیر...تقریبا همه مدرسه دعوت بودند الان هم یک جورهایی فکر می کردم که همه وبلاگستان یا وبلاگشهر یا یک همیچین چیزهایی دعوت بودند و تقریبا همه هم اومدند!!! بسیار به ما خوش گذشت.....به شما چی؟؟

۲-دیروز شروین توی یک فروشگاه با یک بچه مکزیکی بامزه که یکسال ازش کوچیک تر بود دوست شده بود....دم رفتن بهم گفت مامان نیگار می خوادم با هرناندو(بدبخت اسمش فرناندو بود) تاک کنم (حرف بزنم) ...گفتم حرف بزن مامی جون....گفت:

Hernando ,tomorrow come to our house....we have a big big big beatiful house....we are going to have cake and by the way my name is Mr.(his last name).....ok

اینقدر قیافه اش وقتی مشغول چسی آمدن برای فرنادو بدبخت بود بامزه بود که نگو....اون بای د وی مای نیم ایز مستر(....) گفتنش شاهکار بود....باعرض معذرت به دلایل امنیتی از نوشتن فامیل شروین خودداری می کنم!!!!!

یک بار که من پای تلفن با پدر کاوه داشتم حرف می زدم تا من گفتم آقای(...) شروین از اون ور خونه فریاد زنان  اومد جلوی من که من مستر (....) هستم. تو به کی داری می گی آگای (..)؟؟؟؟؟.

 

 

 

   + سبک وزن - ٤:۳٢ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٢٧ دی ۱۳۸٦

تولدم مبارک....

به مناسبت میلاد با سعادت خودم که یکی دو روز دیگر است یک iPhone گرفتم!!!! بسی مشعوفیم و کلی داریم از شدت تکنولوژی می ترکیم...!!!! متاسفانه وبلاگها را باهاش نمی تونم بخونم چون فارسی را نمی خونه!!!!! ولی امروز صبح که بلند شدم ایمیل تبریک تولدم  از گلنوش جون و کامی جون ( جاری جون و برادر شوهر جون) را از iphone جون چک کردم!!!!! کلی می ذوقیم.... راستی امروز تولد نازنین جون ( خواهر شوهر عزیز و جیگرم هم هست) و دقیقا روز تولد خودم که ۲۵ دی است روز تولد پدر شوهر گرامی من هم هست!!!! ( فونت ب مثل بدر یا مثل بریسا تو این کامبیوتر در جریان کشیده شدن آل و اوضاع خراب شده بعدا از اون یکی کامبیوتر درستش می کنم) ...خلاصه داشتم می گفتم که از ۲۳ دی تا ۲۵ دی نعمت و رحمت بر کاوه تمام شده است (خواهر و همسر و بابا)!!!!

راجع به اینکه دو روز دیگر چند ساله خواهم شد در بین علما اختلاف نظر زیاد است ... ملت شهید پرور ایران خیلی دلشون می خواد بگوید که بنده قدم به ۳۶ سالگی دارم می گذارم و ۳۵ فوت می کنم و ۳۶ سوت می کنم و ۳۵ ام کامل شده و ۳۶ ام ناقص شده و از این چرندیات ولی در ممالک غربی به بنده می گویند که شما ۳۵ سالتون شد یا تولد ۳۵ سالگیتون مبارک.... منهم چون دلم نمی خواد که الکی یکسال سنم زیاد بشه همون حرف غربیها را قبول می کنم و تولد ۳۵ سالگیم را به خودم تبریک می گویم.... همون جوری که وقتی یک بچه ایی یکسالش می شود تولد یکسالگیش را تبریک می گویند نه تولد یک و فوت کرد رفت تو ۲ سالگی!!!! فکر می کنم به عقل سلیم همه برسه وقتی ۳۵ تا شمع و فوت کنی یعنی وارد ۳۶ سال زندگیت می شی چه اصراری به یادآوری هر روزه اش داره!!!!!!!!!!! لب کلام بنده امروز ۳۴ سال و ۳۶۳ روزم است و دو روز دیگر ۳۵ سالم می شه!!!!!!! هر کی هم با ۳۵ ساله شدن من مشکل داره کونشو بگذاره تو آب سرد!!!!!!!!!  اونهایی هم که ۳ ساله دارن می گن نگار ۵-۳۴ سالش است بالاخره به آرزوشون رسیدن و بنده دو روز دیگر به سنی که ۳ ساله خوانده می شوم وارد می شوم ( یا شاید هم خارج می شوم!!!!!!)

خیلی غر زدم به جون همه..... تولدم مبارک.... لطفا تا می تونید برام کامنت بگذارید تا بیشتر از اینکه هستم ذوق مرگ بشوم.... مشغول الذمه ( یا یک چیزی شبیه این) هستید که این صفحه را باز کنید و برام کامنت تبریک تولد نگذارید تا کامنتهام به ۳۵۰  ( ده برابر تعداد سالهای عمرم) این صفحه را آپ نمی کنم ...مگه من چی ام از زیتون و گیلاسی کمتره؟؟؟ ( می دونم ویزیتورام!!!!!) ولی بیایید این دفعه را رکورد بشکنیم!!!!!

مرسی که به وراجیهایم گوش دادید.... در آخر می خواستم یکبار دیگر تولدم را به خودم و وبلاگستان و وبلاگشهر و وبلاگ آباد و پرشین بلاگ و بزرگترهای فامیل تبریک بگویم!!!

پی نوشت: یک مسلمونی مارو پینگ کنه لطفا!!!

پی نوشت ۱: قول می دم که هرکی برام کامنت بگذاره منهم بیام تو وبلاگش (اگر داره) ازش تشکر کنم نه تو نظر خواهی خودم!!!!!!( یعنی تکلیف اونهایی که می گم آپم بدو بیا روشن شد بنده می دوم و می آیم!)

   + سبک وزن - ٩:۱٢ ‎ق.ظ ; یکشنبه ٢۳ دی ۱۳۸٦

پی نوشت پست پائينی

به مجرد اینکه پست پائینی را نوشتم و پابلیشش کردم دل تنگی و دلگیریم از روزگار از دلم رخت بست و رفت!!!! ببینین من چقدر آدم آسونی هستم!!!!! با یک غوره سردیم می کنه با یک مویز گرمی.... همین بود دیگه نه؟ غوره سرده مویز گرم؟؟؟

در ضمن امروز رکورد را شکستم و در یک روز ۳ تا پست گذاشتم....می خواستم پست پائینی را دیلیت کنم دلم نیامد...

یک اتفاق خیلی احمقانه  هم افتاد داشتم سوسیس که لاش پنیر است می خوردم پنیرش پرید رو صورتم و پنیره خیلی هم داغ بود حالا گوشه لبم روی لپم سوخته ...تاول هم زده بود که من اشتباها تاولشو کندم حالا از یک نخود جا داره شرشر آب می آید....

تو رو خدا جای مارو هم موقع برف بازی خالی کنید...آخه این چه عکسهای دل آب کننده ایی است که شما ها تو وبلاگاتون می گذارید نمی گید که یکسری ندید بدید ۷-۸ سال برف ندیده دلشون می خواد؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

قول می دهم  امروز دیگه پستی نگذارم. از قدیم گفته بودند تا سه نشه بازی نشه... از فردا می رم سر کار و سال به سال هم اینجا پیدام نمی شه و اون وقت هی همه غر می زنید که کجائی و از این حرفها!!!!!! قدرم و بدونید.....خیلی نمک ریختم ...برم که ممکنه چشم بخورم...

   + سبک وزن - ۱۱:۱٥ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱٦ دی ۱۳۸٦

آدم متوقع يا آدم خسته مسئله اين است....

توقع داشتن احساسی از کسانی که خیلی خیلی دوستشون داری ولی جزو اطرافیانیان درجه اولت نیستند چیز زیادیه؟ کاوه می گه خودتو احساسی زیادی درگیر می کنی با غریبه ها... ولی من می گم دوستهای آدم که غریبه نیستند؟ هستند؟ بعضی وقتها از فامیل هم نزدیکترند...بعضی وقتها فکر می کنم فایده اون فاصله و نیم فاصله اینجا معلوم می شه... همونی که من بلد نیستم  ازش استفاده بکنم... دلم می گیره قلبم می شکنه به خودم قول می دهم که آدم شم ولی باز روز از نو روزی از نو.... می دونم که الان خسته ام می دونم که فردا همه چیز یادم می ره... ولی باید اینها را بنویسم که فردا همه همه چیزها یادم نره.... شاید این دفعه آدم شم....

 یک وقتی توی یک دوره از زندگیم دست به یک اقدام انتحاری زدم توقع ام را از یکسری عزیزان به حد صفر رسوندم و باور کنید الان هیچ چیز دیگر از جانب آنها منو ناراحت نمی کنه و با کوچکترین محبت و توجه اونها اینقدر ذوق می کنم که می خوام تو آسمونها پرواز کنم ولی اگر اون محبت و توجه هم نرسه اصلا ناراحت نمی شم... یک دیوار شیشه ایی دور  احساسات خودم کشیدم و فقط یک پنجره کوچولو برای تبادل محبت بازه.... باید سعی کنم که این دیوار را برای همه بکشم  .....اگر بتونم... اگر بتونم.

خیلی احمقانه است ولی هر چی می شینم و فکر می کنم و کلاهمو قاضی می کنم می بینم که اون دوستانی که از دستشون دل گیرم هیچ اشتباهی در برابر من نکردن و من فقط توقع بی جا دارم... ناراحتم چون سرمایه گذاری احساسی وحشتناک زیادی تو رابطه ام با آدم ها می کنم .... و این اشتباه محض است. اینقدر دلگیریم احمقانه است که حتی نمی تونم گوشی تلفن را بردارم و بهشون بگم که چرا دلگیرم؟؟؟

درست می شه... باید صبر کرد...باید قوی بود...تکیه بر باد زدن اشتباهه...اشتباه.

در آخر باید اضافه کنم که این پست هیچ مخاطب خاصی که اینجا را می خونه نداره....لطفا کسی به خودش نگیره!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

   + سبک وزن - ۱:٢٢ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱٦ دی ۱۳۸٦

خانه جدید

۱- از منزل جدید می لاگیم البته یکمی هم می لنگیم یکمی هم کج کج راه می رویم... گفتم همشو بگم یک وقت فکر نکنید داره خیلی بهمون خوش می گذره!!!!

۲- تنها اتاقی که کاملا مرتب شده اتاقه مهمونه.... کسی نمی آد خونه ما مهمونی به صرف اسباب جا به جا کردن؟؟؟؟

۳- از فردا پیش به سوی کار و شروین هم پیش به سوی مدرسه....بچه ام  از بس تلویزیون نگاه کرد چشمهاش باباغوری در آورد!!!!!

۴- از همین تریبون خواستم اعلام کنم که هر کی گفته کفپوش چوبی یا همون پارکت یا همون هارد وود فلور تمیز کردنش آسونه غلط کرده!!!!!  مخصوصا اگر رنگش تیره باشه که واویلا.... کوچیکترین گرد و خاکی روش دیده می شه... دیروز از اثرات کف کفشهایی که روش بود می تونستم بگم کی اومده کی رفته و چه کفشی هم پوشیده!!!!!

۵- دست و پنجه هر شیر پاک خورده ایی که تو این اسباب کشی به ما کمک کرد درد نکنه.

۶- یک دو سه تا کار گره خورده داریم که امیدوارم هر چی زودتر گره ها باز بشه... ( برای ثبت در تاریخ)

۷-شماره هفت این دفعه را اختصاص می دهم به حمام.... آقا چه حمامی داریم ما.... دست سازنده اش درد نکنه....یک حمام می گم یک حمام شما می شنوید ....خدا نصیب همه بکنه... اگر روم می شد عکسشو می گذاشتم براتون که دل همگان آب شود!!!!!!

   + سبک وزن - ۱٠:٥٦ ‎ق.ظ ; یکشنبه ۱٦ دی ۱۳۸٦

ميمون بی مغز و بوروکراسی اسلامی

خواندن پست آخر جناب آقای میمون بی مغز را به بالای ۱۸ ساله ها و اونهایی که خیلی مودب نیستند توصیه شدید می کنم..... برید بخونید و لذتشو ببرید....

   + سبک وزن - ٩:٤٥ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۱۱ دی ۱۳۸٦

می کشيم!!!!

ما دوباره مشغول کشیدنیم....اونهم چه کشیدنی!!!!! یادتونه پارسال می گفتم که داریم می کشیم ؟؟؟؟ دقیقا همین موقعها بود....هر سال دقیقا بعد از تعطیلات کریسمس ما هوس کشیدن می کنیم!!!!!!  ممکنه یک چند وقتی به علت دررفتن کش تمبانمبان در خدمتتون نباشم.... ولی فقط خواستم بگم که به ما بسیار بسیار بسیار زیاد داره خوش می گذره!!!!!!

در ضمن اون پست پائینی یکمی اشتباه برداشت شد .... ما به کیش نرفتیم ..بنده به طبعیت مجریان تلویزیون های ۲۴ ساعته که می گویند: زمستان امسال به پاریس خواهیم رفت پاراگراف اول را نوشتم!!!!!!! اون برنامه کیش را هم کانال جام جم ایران نشون داد که ما هم فیض دیدنش را بردیم و کلی خندیدیم!!!!! چون دقیقا در همون لحظه جام جم اجنبی ها داشت کنسرتو پروداکشن در لاس وگاس را نشان می داد و ما انگشت به دهان حیران مونده بودیم بزنیم این کانال یا اون کانال!!!! انتخاب آدم که زیاد باشه آدم گیج می شه !!!!!

دوباره خدمت می رسم در آینده نزدیک.....

   + سبک وزن - ٩:۱٤ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۱٠ دی ۱۳۸٦

کيش کيش

به کوری چشم ایرانیان خارج از وطن و به تبعیت از کنسرتو پروداکشن و تلویزیون طپش ما هم به میمنت عید غدیر و قربان به لاس وگاس نه ببخشید جزیره کیش می رویم...... چهار شب و پنج روز اقامت در هتلهای ۵ یا ۶ یا شاید هم بیشتر جزیره کیش و کنسرت هنرمندان ناشناس و رقص کردی بی شور و هیجان ۶ تا سیبل از بنا گوش دررفته!!!!! و حاصل این گردهمایی با شکوه نشان دادن آقایون یا شلوارهای فاق بلند ( تا زیر سینه!) و بدون خانمهاشون در مینی بوس در حال دست زدن برای سیبیلوی دیگری در حال آواز خواندن.......!!!! و به قول آقای آرام بهترین تفریحها را می کنیم!!!!!

و اما های لایت برنامه آمدن آقای محمد علی کشاورز روی صحنه بود و سخنان نغز ایشان!!!! و در آخر هم به ما یاد آوری کردند که هر جای دنیا که هستیم یادمون نره که ایرانی هستیم!!!!!!!

از همین تریبون خواستم که اعلام کنم که ممدلی خان نگران نباش در جای جای این جهان پهناور و تو تک تک اون پاسپورتهای رنگ و وارنگی که داریم می گه که متولد ایرانیم و به میمنت آن چمدانها و ساک دستیها و جیبها و توی گوشمان و جاهای دیگرمان به شدت مورد لطف و توجه و بازرسی همه کشورهای دنیا قرار می گیره!!!!! و یک چیز دیگه....فکر می کنی  چشمهای سبزمونه  یا موهای بورمونه  یا انگلیسی حرف زدن بدون لهجه مونه که باعث می شه  یادمون بره ایرونی هستیم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ بالاغیرتا وقتی میکروفون دستته همون عید غدیر و قربونمون را تبریک بگو و نصایح صد من یک غازتو نگه دار برای سریالها و فیلمهای آب دوغ خیاریمون!

   + سبک وزن - ۱۱:٤٤ ‎ق.ظ ; شنبه ۸ دی ۱۳۸٦