سبک وزن


اینجانب بانو سبک وزن از روزگارش می نویسد...

پسر نازنين من

۱-دیشب رفته بودیم چاکی چیز جای همتون خالی ( اونهایی که میدونن کجاس میدونن من چی میگم ) خلاصه موقع غذا خوردن دست من فلفلی شد وقتی اومدم خونه صدامو انداختم تو گلوم که آهای بیبی ولنتاین بدو برو دستاتو بشور اون بدبخت هم رفت ولی مامانه عزیزش جلوی تلویزیون ولو شد و دستاشو نشست!!!!!   همین جوری که نشسته بودم دست فلفلی مو زدم به چشمم که فریادم به هوا رفت.... اون فینقیلی هم یک متر از جا جست و جناب آجر هم چشمان مبارکشان را از تلویزیون بر نداشتند!!!!!  پسرک هول شده بود اومد اول پرسید چی شده ( به زبون خودش ) بعد که فهمید چی شده میخواست چشممو بوس کنه که خوب شه(کاری که من همیشه برای اون میکنم!!!) بعد که دید با بوس خوب نشد گفت که آب بزن و خودش دوید طرف یخچال که آب بیاره و چون شیشه آب سنگین بود آب سیب آورد !!!! بعد هم اصرار داشت آب سیب بریزم روش تا بهتر بشه تو این مدت من از جام بلند نشدم تا ببینم این پرستار کوچولو چه جوری منو تیمار میکنه .... خلاصه وقتی که دید من زیر بار ریختن آب سیب تو چشمم نمیرم گفت بخور خوب میشی...منهم خوردم یک قلپ هم خودش خورد یک قلپ هم داد باباش....منهم وانمود کردم خوب شدم ...بعدش رفتم چشمم را شستم ولی فکر می کنم دیر بوده چون امروز صبح که تو آئینه دیدمش هم قرمزه هم میسوزه...فکر میکنم باید یکم آب سیب بریزم توش شاید بهتر بشه!!!!!! چه پسری دارم!!!!!!!!!! دیگه خیالم راحت شد که تو دوره کوری کریم یکی هست که یک آب تو حلقم بریزه.... بعد هم من و پسرم ۲ تایی تصمیم گرفتیم که وقتی آجر پیر شد بزاریمش خانه سالمندان...البته یک خوب و حسابی و گرونشو پیدا میکنیم!!!!

۲-هر کی که خواست مشاعره پائین را ادامه بده قدمش رو تخم چشم ما..... منهم سعی میکنم پا به پاتون بیام....

۳- وقتی یکمی راجع به ماجرای ممد تیفوس فکر میکنم به این نتیجه میرسم که این ماجرا به همین لوسی تموم میشه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! چون آجرم دل به نوشتن بقیه اش نمیده.... البته این روزها خیلی خسته است به مدت ۳۰ روزه که هر روز کار کرده حتی شنبه و یکشنبه ها و خیلی داغونه ....خسته نباشی عزیزم....... ( به این میگن زن ترسو ) ...... به هر حال اگر سرورم افتخار دادن و بقیه اش را نوشتن پابلیشش خواهم کرد....

۴- دیروز وقتی به وبلاگهای دیگر سر می زدم می دیدم همه جا بحثه انتخاباته و من دارم با آهنگهای داریوش و ابی مشاعره میکنم....میگن غربت و مهاجرات آدمو بی غیرت میکنه!!! ولی آخه چی بگم ما به خاطر همین عزیزان آواره و بی غیرت شدیم از نظر من همه همه همشون سر و پا یک کرباسن....... یک روز اگر نفسی باقی بود برایتان خواهم نوشت که اون زمان که جوانان با آهنگهای تپلی ریزه میزه داشتند تو پارتیها قر ریز میدادند بنده چقدر درگیر انتخاب میان بد و بدتر بودم!!!!! و همه هم بهم میخندیدند!!!!!  به بی حالیم نخندید که زدم بر طبل بیعاری که اینهم صدای با حالی دارد!!!!

   + سبک وزن - ۱٠:٤٦ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٢٧ آذر ۱۳۸٥

مشاعره

 آهای ملت بیایید یک کار یکمی جوادی بکنیم...مشاعره با آهنگهای داریوش و ابی.....منهم بازی..... بالا غیرتا خیطم نکنید

من اولیشو میگم بعدیهاشو شما کامنت بگذارید و تو ذوقم هم نزنید ... اگر میایید اینجا را میخوانید باید تو مشاعره هم شرکت کنید.....وگرنه کلاهمون میره تو هم.... تنها عذری که موجه است اینه که از داریوش و ابی متنفرید!!!!!!خوب این هم اولیش:

چشم من بیا منو یاری بکن         گونه هام خشکیده شد کاری بکن

یا علی مدد............

ن بده......

   + سبک وزن - ٢:٥٩ ‎ب.ظ ; جمعه ٢٤ آذر ۱۳۸٥

چرند و پرند

آهای مردم من مردم از بی سوژگی....سوژه بدید دستم....همه دارید راجع به انتخابات حرف میزنید که من چون اونجا نیستم به خودم اجازه فضولی نمیدم!!!!! باید این خل و چل های سیاسی اینجا ازم یاد بگیرند!!!!! بحث داغ اینجا کریسمس است که راجع بهش اظهار فضل کردم... از شروین معروف به بیبی ولنتاین هم که براتون به اندازه کافی گفتم!!! آجر جون هم که بنده و شما را در خماری ممد تیفوس گذاشته.... آهان از گربه امون که اسمش بی بی است براتون نگفتم!!!!! ما یک گربه چاقه باحال داریم که نارنجی و سفیده و خیلی خوشگله روزی که ما اومدیم تو این آپارتمانی که هستیم باید برای بی بی خانم مبلغ قابل توجهی میدادیم....که خانمی که با شوهر گرامی قرارداد را بسته بود عاشق وجنات نامبرده گردیده و اون مبلغ را با ما حساب نکرده است و اسم بی بی در قرارداد ذکر نشده بود.... خلاصه این خانمه خیلی استرسی تشریف دارند و هر چند وقت یک بار به ما یادآوری میکنند که چون کسی نمیدونه شما گربه دارید مواظب باشید که کسی از آفیس بی بی خانم را نبینه!!!! امروز از آفیس یک نفر قرار بود برای دیدن چیزی به آپارتمان ما بیاید و این خانمه که اسمش آماندا است به شوهر گرامی گفته بوده که خودم میام که راز گربه اتون بر ملا نشه.... خلاصه من امروز از ساعت ۲ منتظر خانمه بودم که ساعت ۴ بالاخره زنگ زدم و اونهم گفت که میاد...نگو دم در یکی از همکاراش مثلا میخواد بهش حال بده میگه تو نرو من میرم... بنده هم از همه جا بیخبر در که زدند شنگول درو باز کردم چشمم به چشم این یکی  که افتاد داشتم قالب تهی میکردم...نمیدونم که چرا استرس آماندا به من منتقل شده بود...از هولم داشتم پس میوفتادم.... فقط تو دلم خدا خدا میکردم که بی بی از یک اتاقی سرو کله اش پیدا نشه!!!!! که یکهو چشمم به ظرف غذای بی بی افتاد که دیگه گفتم یا جدا خودمو به تو سپردم!!!!!  زبونم خشک شده بود و انگلیسی یادم رفته بود به فارسی به زنک گفتم چایی می خورید؟؟؟ که یارو هاج و واج منو نگاه میکرد!!!!

خلاصه یارو پنج دقیقه بیشتر تو خونه نبود  زود رفت و بی بی هم مارو روسفید کرد و خودشو آفتابی نکرد... زنک که رفت بی بی خمیازه کشان از تو کمد اومد بیرون .....داشتم میمردم... بعد با خودم فکر کردم که سر بریده که قایم نکرده بودم که اینقدر ترسیدم...فوقش اون پول و ازمون میگرفتند.... به این همه هول و ولاش نمی ارزید!!!!  حالا نمی دونم زنک ممکنه بره گزارش ظرف غذای بی بی را بده.....  اگر زندون رفتنی شدیم در جریان می گذارمتون!!!! التماس دعا......

   + سبک وزن - ٦:۱٥ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٢٢ آذر ۱۳۸٥

ماجراهای مليت من

اوایل که آدم از کشور خودش مهاجرت میکنه یک مقاومت عجیبی نسبت به آداب و رسوم کشور جدید داره.... از همه چیز حرص میخوره مخصوصا از هم وطنهایی که فینگلیش حرف میزنند... وقتی می خواهی از خوبیهای یک نفر تعریف کنی اولین جمله ات اینه که طرف با اینکه سالهاست اینجا زندگی میکنه ولی هنوز ایرانیه!!! این حس ایرانی بودنتو یک جوری سفت میچسبی که مبادا بر باد بره!!!!! فکر میکنی ملیتت میتونه به مرور زمان کمرنگ بشه..... اولین Thanks giving به ملت ترکی پز چپ چپ نگاه میکنی و اولین سوالت اینکه مگه ایرانیها هم thanks giving را جشن میگیرند؟؟؟؟؟ بعد هم که به رئیست با افتخار میگی thanks giving هالیدی من نیست و اون روز را از لجت کار میکنی!!!!.... به عالم و آدمی که درخت کریسمس تو خونشون می گذارند مخصوصا اگر مسیحی نباشند تو دلت فحش مادر و خواهر می دی.... تمام وحشتت اینکه من هم یک روز مثل اینها بشم.... ایرانی بی وطن ...شتر گاو پلنگ.... اولین کادو کریسمستو که از همکارت میگیری در عین حالی که شرمنده هستی که تو چرا برای اون کادو نخریدی ولی بهش یاد آوری میکنی که کریسمس هالیدی تو نیست!!!! اولین نوروز داغونت میکنه سفره هفت سین میچینی مثل سفره عقد عکسهای جور وا جور پاش میگیری می فرستی ایران که بگی که ملیتت هنوز سالم و دست نخورده است!!!!! نمی دونم چرا فکر می کنی ملیتت در خطره....

سالهای بعد یک ذره ریلکس تری .... ولی هنوز thanks giving ها کار می کنی ولی ناهارشو میری sub way  ساندویچ ترکی می خوری!!!! درخت کریسمس هنوز جزو گناهان کبیره است ولی اولا برای همکارهای خارجیت کادو می خری دوما خانواده هایی که بچه دارند را برای گذاشتن درخت کریسمس می بخشی ...بالاخره بچه تو مدرسه با دوستاشون راجع به کریسمس حرف میزنند نمیشه بهشون گفت درخت بی درخت!!!! ولی همیشه تو دلت این سوال است که پس کلیمی ها که درخت نمی گذارند به بچه هاشون چی میگن؟؟؟؟!!! بعدها که برادر زاده کوچولوت که دوستاش تو مدرسه کلیمی هستند ازت کادوی هانوکا می خواد می فهمی اونها هانوکا را جایگزین کریسمس کرده اند!!!! ولی هنوز دست و دلت نمیره که عید فطر را جای کریسمس به خودت و بقیه غالب کنی....تا نوروز هم که ۳ ماه مونده!!!!!

چند سال بعد که خودت هم بچه داری برای thanks giving یک ترکی گنده میپزی  یک باقالی پلو هم میزنی پاش!!!!  اولین باری هم که بچه ات مسخ اون درخت خوشگل نورانی میشه از این فرصت استفاده میکنی و درخت رو میاری تو خونه....وقتی داری تزئینش میکنی یک احساس روحانی داری ...فکر میکنی که ایمانت به اعتقاداتت کمتر که نشده هیچ بیشتر هم شده... وقتی چراغهای درختو روشن میکنی احساس می کنی خونت مثل بهشت شده...

بعدا به خودت میایی می بینی هر ۲-۳ ماه یکبار داری یک چیزی را جشن میگیری.... چهارشنبه سوری ....نوروز ....سیزده بدر..مهرگان....هالوین ...thanks giving....کریسمس...یلدا... شب ساله نو...ولنتاین... عید فطر ...عید غدیر ...نیمه شعبان...یک وقتهایی هم میبینی وسط حرفهات یک چیزهایی را هم انگلیسی میگی....!!!!!!

باورکن که به تنها چیزی که فکر نمیکنی اینه که ملیتت در خطره!!!!! اصلا ملیت مگه باد هواست که یک روز بیاد یک روز هم بره؟؟؟؟  ایرانی هستم و میمانم و از جشن گرفتن هم خوشم میاد تو خون و رگم هم  خوش بودن است...... انگلیسی هم وسط حرفهام میپرونم نه از قصد و نه چون فارسی یادم رفته به خاطر اینکه هر چی به مغزم خطور کنه میگم . آدم برای مکالمات روز مره اش که قبلا نقشه نمی کشه که.....  این توضیحات را هم به هیچ تازه واردی نمی دم چون فایده نداره خودش بالاخره یک روز به اینجا میرسه.....هر آمریکایی هم که ازم بپرسه مگه تو کریسمس یا thanks giving را جشن میگیری؟؟؟ میگم من هر چیزی که توش خوشی باشه را جشن میگیرم...من زندگی را جشن میگیرم.... من زنده بودن را جشن میگیرم... من خوشبختی را جشن میگیرم...خدا روزی را نیاره که من حوصله جشن گرفتن نداشته باشم!!!!

   + سبک وزن - ۳:٤٥ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱٩ آذر ۱۳۸٥

دکتر عوضی+ بلاگ رولینگ نازنين

آدم اوایل که داره با بلاگ رولینگ کار میکنه خیلی هیجان زده است و تو هر سایتی که میره اگر یکمی از نوشته های طرف حال کنه سریعا Blog roll it میکنه......دیروز رفتم توی یکی از این وبلاگهایی که طی یک اقدام سریع به جمع لینکهای بنده پیوسته بود سر زدم.... چقدر چرند چقدر ....شعر.     بعد هم یک گروه آدم هم دارند دوست دکتر چرند گویمان را چپ و راست تائید میکنند..... هر چرندش هم بالغ بر ۱۲۰ کامنت داره... تو قرن ۲۱ داره آدمها را بر اساس پول و خانواده و موقعیت اجتماعیشون طبقه بندی میکنه.....به قول آمریکایی ها F.......You

تازه آقای تازه به دوران رسیده بعد از اینکه یک جمله هر روز به سخنان نغزش اضافه میکنه یک پینگ هم میکنه ....که بشتابید چرندی به چرندیاتم اضافه شد....... اینقدرعصبانی بودم که مستقیم رفتم تو بلاگ رولینگ و وقتی که روی اسمش دیلیت را زدم اینقدر محکم دیلیت کردم که موس از دستم افتاد....انگار با موس داشتم تو خیالم  میزدم تو سرش!!!!!

به جاش رفتم ۲ نفر را اضافه کردم که هر روز برای دیدنه وبلاگشون باید صد جا را کلیک میکردم...حالا تو بلاگ رولینگ خودم هستند....

ایکاش تو زندگیم هم مثل اینجا بودم ایکاش یک بلاگ رولینگ داشتم و با یک کلیک اعصاب خوردکنها را دیلیت میکردم و دوست داشتنی ها را اضافه.... اونوقت مثل دیروز هر روز اعصابم آروم بود....

پی نوشت۱: جناب آجر قول دادند ماجرای ممد تیفوس را خودشون تمام کنند به زودی....

پی نوشت۲: اول تصمیم داشتم پست را پابلیش کنم و فردا بهش پی نوشت اضافه کنم و دوباره پینگش کنم!!!!!!!!!!! یاد دکترعوضیه افتادم نظرم عوض شد!!!!

   + سبک وزن - ۱۱:٠٩ ‎ق.ظ ; جمعه ۱٧ آذر ۱۳۸٥

ممد تيفوس

این پست دست نوشته جناب مستطاب آجر سرور ما ( به فتح سین و واو و هم به کسر سین و واو) میباشد......

نمیدونم کلاس سوم یا چهارم دبستان بودم که تو مدرسه  چو افتاد فردا یک معلم بهداشت میاد کله بچه ها را برای تیفوس چک میکنه.... منهم که از اسمش به شدت خوشم اومده بود با افتخار رفتم خونه و خبر را به بابام رسوندم که فردا میان مدرسه تیفوس را تو کله امون چک کنند!!!!!! چه میدونم فکر می کردم شاید میخوان بیان ببینند که چقدر باهوشیم یا چقدر سواد تو کله امون است یا مثلا پرفسور تیفوس دستیارشو از فرانسه فرستاده که کله های بچه ها را ارزیابی کنه تا ببینه چند نفر مثل خودش تو دنیا هستند!!!!!  خلاصه بابام هم که چشمهاش داشت از کاسه بیرون میزد با نعره فریاد زد : تیفوس؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!! و نعره بعدی درخواست برای ماشین سر تراشی بود....!!!!! و صحنه بعد نامردی نکرد و از فرصت به دست آمده استفاده کرد و کله بنده و اخوی را با نمره ۴ تراشید!!!!!!

خلاصه فرداش یک خانم شیک و پیک از ناحیه اومد و شروع کرد دونه به دونه کله بچه ها را چک کردن و از تمام کلاس ما ممدو بلند کرد و با خودش برد.....

ما اون روزدیگه  ممدو ندیدیم فرداش ممد با کله کچل برگشت و شروع کرد به تعریف قصه های عجیب غریب از جریانات دیروز و از همان جا ممد شد ممد تیفوس و ورد زبان همه بچه ها داستانهای او بود و نامش!!!!  دیگه بچه معروف مدرسه شده بود و به واسطه همین ممدی که تو زندگیش پاش به توپ نرسیده بود برای تیم فوتبال مدرسه انتخاب شد.... بابای من هم که از ماجرا خبردار شده بود هر چند روز یکبار احوال ممد تیفوس را از ما میگرفت....( این داستان ادامه دارد!)

نوشته شده توسط آجر

   + سبک وزن - ۱۱:٠٩ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۱٥ آذر ۱۳۸٥

کله پاچه

کله ام صد کیلوئه....

سینوسهام ملتهبه  فکر میکنم چرکی باشند..

وقتی دارند کله یک گوسفندو تو قابلمه برای کله پاچه بار میگذارن

به سینوسهاشم نگاه میکنند که مبادا چرکی باشند؟؟؟؟

به آجر میگم کجای چشمو دوست داری ؟

با بدجنسی میگه سیاهیشو ....خیلی لذیذه...

خدا را شکر چون اونجای چشم که قی میکنه

گوشه چشمه....بغل سفیدی ....

بعد هم غش غش می خنده....

نمیدونم برای چی؟؟؟؟؟

بعد که جلوی جمع اظهار فضل میکنم که

آجر گفته سیاهی چشم گوسفند خیلی لذیذه

همه غش غش می خندند....

نمی دونند که من تا حالا چشم گوسفند ندیدم....!!!!

بعضی وقتها که شنگوله برام ادای قیافه گوسفنده را تو قابلمه

قبل از طبخ ...در حین طبخ ....بعد از طبخ را در میاره...

که من میمرم براش...تو دلم قربون صدقه اون قیافه گوسفندیش میرم..

لبها جمع...فک بائین عقب...فک بالا جلو ...لپها تو .....چشمها بی حال...دماغ تیز..

بعد تو دلم میگم که لابد خانم میش هم همینجوری قربونه آقای گوسفند میره....

نوشین میگه سیرابی شیردون

مثل حوله و جوراب می مونه...

در مورد جوراب عرضی ندارم..اما

آخه کی حوله را با آبلیمو و نمک می خوره؟؟؟

مخصوصا اگر نفر آخری که ازش استفاده کرده من باشم؟؟؟؟

بعد از یک فین گنده....و شستن دستها ...

خشک کردن صورت ودماغ با حوله ...

یواشکی چلوندن دماغ مربوطه لای حوله...

یعنی دارم خشک می کنم دماغ رو...

مخصوصا اگر یکمی چرکی باشه...

ولی همه میدونند که یکمی از محتویاتش

میره لای حوله...

سینوزیتی ها بهتر میفهمن من چی میگم....

حالا بیا آبلیمو و نمک بزن

با اشتها بزن تو رگ....

سر دولت ...نرسیده به سینما فرهنگ ازون خوبهاش داره!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

   + سبک وزن - ۱٢:۱۸ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱٢ آذر ۱۳۸٥

تمساح

آی ملت شما هم وقتی دارید به فرزند دلبندتان غذا میدهید با هر لقمه که اون دهنش را باز می کنه شما هم مثل تمساح گرسنه دهانتان را نیم متر باز میکنید؟؟؟؟ اینجوری : بخور بخور مامی جان .... دهانتو باز کن..... آهاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااان..... با هر آهان گفتن فک آدم هم یک وجب کش میاد!!!!!!!!!!!   یا شاید شماها مادر های نمونه هستیدو بچه های نمونه تر دارید و نور چشمانتان خودشون با قاشق وچنگال و یا احیانا کارد و چنگال غذا را میل میکنند و احتیاج به باز و بسته شدن آرواره های شما با هر یک لقمه غذا نیست... ای خدا آرزو بر جوانان عیب نیست...خدا انشالله به همه مادرها بچه های نمونه خوش غذا عطا بفرماید.... الهی آمین.....

   + سبک وزن - ۳:٤٦ ‎ب.ظ ; جمعه ۱٠ آذر ۱۳۸٥

ماهيچه های ارادی و غير ارادی

از کله صبح تا حالا دارم عین وروره جادو پای تلفن حرف می زنم .... دهنم کف کرده... پسرک اینقدر آقاست که هیچی بهم نگفته.... همینطور که باهاش داشتم فوتبال بازی میکردم درباره مسیحیت و اسلام هم با یک دوست قدیمیم بحث میکردم!!!!  کف توالتو برق می انداختم در عین حال دستور دلمه برگ را از یکی دیگه می گرفتم..... نون پنیر دهن فینگیل میگذاشتم در آن واحد غیبت یک بنده خدایی را با دختر خالم می کردم.... دماغ پسرک را میگرفتم (یکمی سرما خورده) در عین حال با داروخانه بابام سر گرفتن داروهاش کل کل می کردم.... مخم داره سوت میزنه...واقعا فقط ما خانمها هستیم که می تونیم ۱۰ تا کارو باهم انجام بدیم.... البته حرف زدن که کار نیست برای ما مثل نفس کشیدن است مجبور نیستیم بهش فکر کنیم تا انجامش بدیم!!!! زبان جزو ماهیچه های غیر ارادی بدن است مثل ماهیچه قلب!!!!!!!!! البته من راجع به خودم دارم میگم......... یک وقتهایی با انبر باید از آجر حرف بکشم میگه جون ندارم حرف بزنم تو رو خدا شما به من بگید حرف زدن جون می خواد؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

پی نوشت: این آهنگ خوشگله را آلوچه جون بالاخره برام درستش کرد..... Lyric اش را هم قبلا براتون گذاشته بودم.... برای شنیدنش دگمه play اولی از بالا در سمت چپ صفحه را فشار دهید...

   + سبک وزن - ٤:٥٠ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٧ آذر ۱۳۸٥

کوچه

توی این کوچه به دنیا اومدیم ...توی این کوچه داریم پا میگیریم....یک روزم مثل پدر بزرگ باید تو همین کوچه بن بست بمیریم...

بابک بیات هم رفت..... یاد و آثارش در قلب ما محفوظ است.... وقت عزاداری نیست... بیایید ۶۰ سال زندگی پر بارش را جشن بگیریم...

بابک بیات با آثار جاودانه اش هرگز نمی میرد.....

   + سبک وزن - ٢:٠٥ ‎ق.ظ ; یکشنبه ٥ آذر ۱۳۸٥

خوش قول

۱۲ساله که دلم می خواد سر قرارهام باهاش دیر برسم... نمیشه....اون دوران دانشجویی که تو گروه تئاتر دانشگاه بودیم بعد از اینکه سر ۲-۳ تا تمرین اول نیم ساعت معطل شدم تصمیم گرفتم که منهم دیر بیام.... بدبختی ام این بود که سر ساعت می رسیدم ۱۰ دقیقه دور دانشگاه را دور میزدم ( یعنی دارم دنبال جا پارک می گردم!!!!) ۱۰ دقیقه میرفتم امامزاده اسماعیل یک پولی می انداختم تو ضریح ( امامزاده پشت دانشگاه ما بود یعنی هنوز هم هست!!! تو زرگنده....) بعد خودمو دوان دوان با یک قیافه آشفته می رسوندم به اتاق تمرین....۱۰۰ تا جمله با خودم آماده می کردم که بگم... ببخشید خواب موندم ... ببخشید ترافیک بود...یا شاید هم بهتره خیلی خونسرد برم تو یعنی اینکه ما باحالیم دیر می کنیم حالیمون نیست!!!! در اتاقو باز می کردم یک ابرو بالا یک ابرو پایین کیفمو رو دوشم جا به جا می کردم و قیافه باحاله را می گرفتم سرمو که بلند می کردم می دیدم که یا هیشکی تو اتاق نیست یا فقط چند نفر هستند و خیلیها از جمله آجر جون هنوز نیومدند!!!!!   همیشه نفر آخر بود که سلانه سلانه پیداش می شد!!!!!! هر کاری که می کردم نمی تونستم بعدش برسم!!!!!.......

بعدها هم همیشه سر قرارهای شخصیمون هم دیر میرسید شده بود که ۱ ساعت سر کوچه اشون معطل باشم نه پای رفتن داشتم نه تحمل موندن ...به جنون می رسیدم!!!! نه موبایل داشت نه موبایل داشتم اصلا اون موقع ها موبایل نبود می ترسیدم برم از سر خیابون زنگ بزنم بیاد ببینه نیستم بره !!!!! بعد که خونسرد میومد اینقدر خوشگل گردنشو کج می کرد با قیافه مظلوم می گفت ببخشید عزیزم دیر شد بعد که میدید من تو مرحله خل شدن هستم می گفت برای ۱ ساعت معطلی خودتو اینقدر ناراحت نکن!!!!! نمی فهمید ....نمی فهمیدمش.... برای اون یک ساعت بود برای من ۶۰ دقیقه!!!!!!!!

وقتی درد زایمانم شروع شد به مدت ۴۸ ساعت نگذاشتم تقریبا پاشو از در خونه بگذاره بیرون می ترسیدم بره باز حواسش به ساعت نباشه من تو خونه بدون اون بزام!!!!!! حالا دیگه می فهمیدمش ..... ساعت و دقیقه و ثانیه براش مفهومی نداره......اینقدر آروم و جیگر میگه ببخشید همه چیز درست میشه بالاخره درست میشه که وقتی اطمینانو تو چشمهاش می بینم آروم میشم و دیگه بدقولیهاش و دلیل بی محبتی نمی بینم......

دیروز ساعت ۱۲ از بیمارستان زنگ زد و گفت ساعت ۱ حاضر باشید میام دنبالتون بریم بیرون....تا ساعت ۱۲:۳۰ نشستم شوی تلویزیونی مورد علاقمو دیدم تا ۱۲:۵۰ با دوستم تلفنی حرف زدم بعد سلانه سلانه رفتم زیر دوش و یک حموم با حال گرفتم حتی کف پامو سنگ پا هم کشیدم!!!! اومدم بیرون و تا ساعت ۱:۴۰ با حوله نشستم جلوی تلویزیون ناخنهامو سوهان زدم....بعد نهار بچه را دادم و حاضرش کردم...ساعت شد ۲:۱۰ با حوصله موهامو سشوار کشیدم و با بیگودی درشت بستمشون....نشستم پای آئینه ابروهامو برداشتم ....حتی کرم مرطوب کننده که هیچ وقت نمی زنم را زدم و گذاشتم قبل از آرایش رو پوستم بخوابه....ساعت شده بود ۳......آرایشم ساعت ۳:۲۰ تموم شد ...لباسهامو عوض کردم ...شیر شروین و آماده کردم....ساعت ۳:۳۰ از در اومد تو....اولین چیزی که گفت این بود که ببخشید که دیر شد ...دوستم می خواست بلیط هواپیما بخره باید از کامپیوتر آفیس استفاده میکرد و به کمک من احتیاج داشت بهم گفت واقعا ببخشید یکهو ساعتو نگاه کردم و یاد قرارمون افتادم...... .تو چشمهای براق مشکیش نگاه کردم و با خودم گفتم مگه چی شده که داره معذرت خواهی می کنه؟؟؟؟؟؟ برای اولین بار بعد از قطع کردن تلفن یادم افتاد که گفته بود ساعت ۱ حاضر باشم و الان ۳:۳۰ است!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

   + سبک وزن - ۱٠:٥٩ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۱ آذر ۱۳۸٥