سبک وزن


اینجانب بانو سبک وزن از روزگارش می نویسد...

تلویزیون جام جم

 

۱-یکی از مجریهای تلویزیونهای ۲۴ ساعته لس آنجلس دیروز به یک بنده خدایی می گفت: من نگفتم ملت بروید دیدن آقای بیات گفتم اگر از خیابان شریعتی رد شدید و بیمارستان ایرانمهر را دیدید از پنجره ماشینتان برای آقای بیات دست تکان دهید ( قابل توجه عزیزانی که به ایده ویلونیست پشت در اتاق بیمارستان من می خندیدند!!! ایده را حال کن!!!!)

۲-همون مجری نازنین به همون بنده خدای گردن کج گفتند: از وقتی برنامه من رفته روی ایر یعنی از پریروز آقای رئیس جمهور ۲ نفر را مامور رسیدگی به پرونده آقای بیات کردند (بابا دمشان گرم با اینهمه نفوذشان ...باز بیایید بگویید مرگ بر آمریکا.....)

۳- ایشان ادامه دادند بنده پول برای آقای بیات جمع نمی کردم پول برای تلویزیونم در برنامه ای که گفتم آقای بیات مریضند جمع می کردم ( ooops.......بنده فقط قصدم این بود که مردم با آقای بیات بای بای کنند همین و بس ...شنونده باید عاقل باشه!!!!)

۴-اضافه کردند مردم زنگ می زنند از من شماره بیمارستان ایرانمهر را می خواهند (از تو مطلع تر نبود؟؟؟)  منهم از تلویزیون شماره را اعلام کردم ( که اگر پروژه بای بای نگرفت خطوط تلفن بیمارستان ایرانمهر به باد فنا بره!!!!!)

۵- گفتند: تقصیر من است وقتی یک موسیقیدان تنها رو تخت بیمارستان افتاده مردم را مطلع می کنم تا عزیز هنرمندی فراموش نشود  ( دستت درد نکنه وگرنه ما همه فراموش کرده بودیم!!!) و فرمودند که  پشت دستمو داغ می کنم که دیگه از اینکارها نکنم ( اینکه غلط کردن نداره عزیز؟؟؟؟؟)

۶- در خاتمه فرمودند همه باید بیائید ازمن تشکر کنید برای این اقدام فرهنگی و اضافه کردند من اون مادر ..... که شماره تلفن دستی منو به تو داده پیدا می کنم و به عزای ننه اش می نشانم!!!! پدر تو یک نفر را هم توی تلویزیونم در میارم!!!! ( دارم از وحشت سکته می کنم!!! من نه بابا ...اون بنده خدای گردن کج!!!!!)

پی نوشت : خدا شاهده عین سخنان نغز ایشان را نوشتم!!!!!

پی نوشت ۲: امروز که آروم تر بودم دوباره این پست را خوندم و دیدم که عفت کلام را رعایت نکردم!!!!!!! مجبور شدم خود سانسوری کنم که از این کار هم به شدت بدم میاد!!!!!  لطفا ازمن نخواهید که سخنان دوستمون را هم سانسور کنم!!!!!!!!

   + سبک وزن - ۱۱:٢۳ ‎ق.ظ ; یکشنبه ٢۸ آبان ۱۳۸٥

همین جوری.....

 

داشتم با خودم فکر می کردم چی می شد الان چند تا از نوازندگان معروف کشورمان سازاشون را برمی داشتند می رفتند پشت در اتاق بیمارستان بابک بیات براش آهنگهاشو می نواختند... مگه آهنگ های یک آهنگ ساز بچه های اون آدم نیستند؟؟؟  مگه وقتی آدم خیلی مریضه بچه هاش نباید دورش باشند؟؟؟؟

این فکرو به یک عزیزی در ایران همینجوری گفتم .... ازم پرسید : حالت خوبه؟؟؟؟؟؟؟!!!!!

پی نوشت: تو رو به ابوالفضل کسی ویلون به بغل راه نیوفته بره بیمارستان ایرانمهر......دارم میگم چی می شد اگر می شد؟؟؟؟؟

   + سبک وزن - ٢:۳٩ ‎ب.ظ ; جمعه ٢٦ آبان ۱۳۸٥

همینجوری....

 

۱-دیروز آقای بی بی ولنتاین ساعت ۶ عصر خوابید و ساعت ۱۰ شب بیدار شد شنگول و منگول...رفت یک وان باحال هم گرفت و افتاد به شیطونی..... من ساعت دوازده و نیم بیهوش شدم ساعت سه و نیم صبح با یک صدای خرت خرت دم گوشم بیدار شدم دیدم آقای بی بی ولنتاین با یک ظرف پر از هویج داره از خودش تو رختخواب ما پذیرایی می کنه!!!!  تا ۴ صبح هویج خوریش ادامه داشت تا بالاخره بیهوش شد.......

۲-آقای همخونه آلوچه خانم آخرین اخبار مربوط به آقای بیات را در وبلاگش گذاشته.... در این زمان کاری به غیر از دعا از دستمان بر نمی آید..... از صبح تا حالا با خودم راه میرم و غر میزنم که چرا کبد ؟؟؟ چرا AB-؟؟؟  چرا فریاد زیر آب؟؟؟؟؟

۳-از این که پست های این روزهای من تم افسردگی داره معذرت می خواهم از اینکه به قول یکی از کامنت گذارهای عزیز پست بهشت زهرا دل ریش کننده بود منو ببخشید....این وبلاگ من است و مثل دفترچه خاطرات میمونه ...اگر مطالب یک دفترچه خاطرات غمگین است تقصیر نویسنده نیست روزگار غریبی است نازنین......

   + سبک وزن - ۱۱:۱٢ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٢٤ آبان ۱۳۸٥

فرياد زير آب

دیروز همین طور که به پست آلوچه خانوم راجع به بابک بیات ذل یا زل زده بودم تو دلم می گفتم چه جوری می تونم کمک کنم....یادم به داریوش افتاد.....با خودم گفتم داریوش یاور همیشه مومن است علاوه بر فریاد زیر آب از نادر کسانی است که بلده فریاد رو به آسمان هم بزند....داریوش به صلیب صدا مصلوبه از کنار بیماری یکی از بزرگان صدا و موسیقی ایران آسان نخواهد گذشت.... رفتم تو سایتش و براش پست آلوچه خانم را کپی کردم....۶ ساعت بعد داریوش بهم زنگ زد....با طنین مطمئن صداش خیالم راحت شد که این راه من بود...این کار من بود....فهمیدم که بابک کم و قدیمی و گم نیست.....بهم گفت که به چی احتیاج داره تا کارشو شروع کنه...به آناهیتا زنگ زدم و فرجام کوه و گذاشت رو دوشش و رفت سراغ بابک.....آخ اگر فقط چشمهای بابک بیات بگه آره هیچ کدوم کاری نداره.... تا اون زمان بیایید برای بابک دعا کنیم.....

   + سبک وزن - ٤:۱٦ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٢٢ آبان ۱۳۸٥

تئاتر حرفه ای

 عزاداری مثل یک تئاتر حرفه ای می مونه....برای همین صاحب عزا از همان دقایق اول با تلفن زدن به اطرافیان بازیگران این تئاتر را انتخاب می کنه..بعضی ها هم بسته به چرب و نرم بودن ناهار و شامها به عنوان سیاهی لشکر وارد صحنه می شوند که اگر از خوداستعداد درستی نشون بدهند میتوانند حتی نقشهای اول این تئاتر منفور را بازی کنند.....
بازیگران باید حرفه ای باشند یعنی قبل از این چند تا از این عزاداری ها را گرداننده باشندو هم بتوانند مجلس را گرم کنند هم بتوانند برای فامیلهای درجه اول مخصوصا اگر صغیر باشند بازیگردانی کنند....


۲۱ آبان ۱۳۶۳......لوکیشن :خونه


دخترک درمانده و گیج وسط هال واستاده....هنوز لباس خواب تنش است...ساعت ۷ صبح است ....ساعت ۶:۳۰ صبح مامانش جلوی چشم خودش و باباش رفت.......خیلی آروم....مامان هنوز تو اتاقه ...راحت خوابیده...دخترک مات و مبهوته نمی دونه امروزباید مدرسه بره یا نه؟؟؟؟؟......یکهو در باز میشه و بازیگران وارد صحنه می شوند ....انگار همه منتظر تلفن بابا بودند.....یکیشون که بعدها بازیگردان دخترک هم میشود داد میزنه ای خدا این بچه فقط ۱۰ سالشه....دخترک می گه ۱۱ سال ۳ ماه دیگه میشه ۱۲ سال.....بازیگردان چشم غره میره.....انگار هرچی دخترک کوچیکتر باشه این تئاتر شور و شوق بیشتری خواهد داشت.....هیچکس به فکر این نیست که لباس خواب دخترک را عوض کنه و تا این لحظه تنها چیزی که دستگیر دخترک شده این است که امروز از مدرسه رفتن خبری نیست و مامان را باید از این خونه ببرند بیرون......دخترک آروم به طرف اتاق مامانش جائیکه اون آروم خوابیده قدم بر میداره و درو باز میکنه.....میخواد از مامان خداحافظی کنه و ازش بپرسه که امروز چی باید بپوشه......دست دخترک که به دستگیره در میخوره صدای هوار جمعیت بلند میشه..... بازیگردان با قیافه راضی به طرف دخترک هجوم میبره....نه اونجا نرو ........چرا؟؟؟؟؟؟؟در عین اینکه هولش میده تو در عین حال نگرش میداره عقب......دخترک ترسیده نمیدونه چیکار کنه....ولی به چشمهای بازیگردان که نگاه میکنه میبینه که راضی است.....انگار میگه اگر یکی دوبار از این حرکات بکنی مجلس گرم گرم میشه!!!!!!

۳-۴ ساعت بعد لوکیشن: بهشت زهرا

هوا سرد و بارونیه....دخترک با کفشهای باله توی اون گل وشل واستاده...تنها کفش مشکیی بود که داشته و همیشه هم دلش میخواسته یک جایی بپوشتشون...وتقریبا هم همه یادشون رفته که بهش بگن آدم بهشت زهرا تو این بارون با کفش باله نمیاد.....مامانو میگذارند روی یک سکو تا براش نماز بخونند.....بازیگردان سراسیمه دنبال دخترک میگرده تا ببردش صف اول زنونه......دخترک سعی میکنه از دستش در بره....میگه نماز میت بلد نیست . اصلا میت یعنی چی؟؟؟؟ یعنی مامان؟؟؟؟؟؟ صدای شیون دوباره بلند میشه.....برق رضایت توی چشمهای بازیگردان.....دخترک ساکت میشه بغضشو می خوره....حرصش میگیره هر وقت چشمهای بازیگرگردان برق میزنه......مامان رو دوش آدمها میره....دخترک از درد پاش ضجه می زنه......نمیدونه این اشکها از رفتن مامانه یا تاولهای پاش.....بابام کو ؟؟؟؟ ایکاش بابا بغلم میکرد...پاهام داغون شد....مامانو کجا میبرن؟؟؟ بابام کو؟؟؟؟ دلم می خواد بغلش کنم.....چشمش به باباش میوفته که اون وسط یک بازیگردان دیگه داره ازش نقش می گیره......سنگ و کلوخ تو پاش فرو میره...ساتن براق کفشاش دیگه همچین هم براق نیست...... مامانشو میگذارند تو خاک.....دلش میگیره....مات و مبهوته....تازه می فهمه این آدمهای دوروبرش بیشتر از مات و مبهوت بودن ازش انتظار دارند......وقتی روی مامان خاک میریزند دلش آشوب میشه...دلش میخواد از کنار قبر بره کنار اما بازیگردان دستشو سفت گرفته....اگه اون کنار قبر نباشه صحنه میوفته.......اشکاش قاطی بارون میچکه روی ساتن مشکی کفشاش که دیگه براق هم نیست.....پاهاش تو گل و شل کنار قبر فرو میره....از لای اشکاش نگاه به کفشاش میکنه........یکهو خودشو می بینه دور از همه تنهای تنها واستاده برای کفشهای باله عزیزش زار میزنه.....همیشه دلش می خواست یکجا بپوشتشون....مامانش می گفت این کفشها مال باله است و یا روی فرش مبادا تو کوچه بپوشیش....ایکاش به حرفه مامانه گوش داده بود...فشار دست بازیگردان به بهشت زهرا برش میگردونه...

۳-۴ ساعت بعد لوکیشن : خونه

یکسری از سیاهی لشکرها دارند تست می زنند...که کدومشون برای بازیگران صف اول انتخاب شوند....دخترک گوش می ده.....زنه داره زار میزنه و یک چیزهایی هم میگه......؛حمید پاشو امشب مهمون داری پاشو که دخترخالم مهمونته......؛ و ملت دست جمعی می زنند تو سرشون......دخترک  فکر میکنه حمید؟؟؟؟؟ پسر ۱۸ ساله زنه که پارسال تو تصادف مرد؟؟؟؟  مامان مهمونه اونه؟؟؟رفته بیش اون؟؟؟؟مگه نگفتن مامان رفته پیش خدا؟؟؟؟؟ دلش برای غریبی مامان پیش این میزبان ناشناس سوخت.....چشمهاش یکهو داغ شد و اشک جوشید....چشمهای بازیگردان خندید....عالیه ....عالیه...همینو بیا ......حس بگیر.....دستشو میگیره و میبره وسط مجلس و آروم در گوشش میگه اون گوشه گریه نکن کسی نمیبینه اینجا گریه کن.....دخترک اشکاشو می خوره....نمیخوام این وسط تو بغل این گریه کنم بابام کو؟؟؟  حس بگیرم ؟؟؟؟کدوم حس؟؟؟؟ حس بی مادری یا حس غریبی و بیکسی؟؟؟؟  یا حس تنفر از این بازی؟؟؟؟؟؟

میزان سن ها ...سناریوها ....بازیگران .....بالاخره همه انتخاب می شن....بازی بطور حرفه ای شروع می شه...هر وقت برای غریبیش یا کفشهای بالش یا تاولهای پاش گریه میکنه می برنش  بالای مجلس...هر وقت دلش می خواد با بچه ها بازی کنه بهش چشم غره می روند....بعضی وقتها هم باید بره تو آشپزخونه تو شستن ظرفها کمک کنه .....آخه اونهمه بازیگر باید یک گلویی هم تازه بکنند.....چایی پشت چایی ....صبحانه ناهار شام....مردونه بالا ....زنونه پائین.....مداح پشت مداح.......هر روز .....هر روز تا ۴۰ روز.....بعد از چله همه می روند حتی اون بازیگرگردان عزیز ...اون می مونه و بابا و برادرش...فقط دم رفتن بهشون یاد آوری می شه که مبادا برای برادره که یک هفته دیگه تولد ۲۲ سالگیش است تولد بگیرند....مردم حرف در میارند......

فقط یادشون می ره که یک سناریو هم برای بعدش بنویسن....کی بپزه ؟؟؟ کی بشوره ؟؟؟؟ کی بخره؟؟؟؟ کی بیاره ؟؟؟؟ کی ببره؟؟؟؟.................حالا حالا ها دخترک و برادرش و باباش خسته بازی کردن تو این تئاتر هستن ....حالا خوبیش اینه که وقت دارند یک دل سیر برای بدبختی و بیکسیشون زار بزنند بدون اینکه برق رضایتو تو چشم کسی ببینند....


 

   + سبک وزن - ۳:۳۱ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱۸ آبان ۱۳۸٥

اخبار

۱-من یک برادرزاده دارم که ۸ سالش است و خیلی ناز و خوشگله ...اسمش نیکا است ...یکمی شبیه ژاپنیهاست...... .بی بی ولنتاین هم خیلی دوستش داره...از وقتی ما از کالیفرنیا اومدیم تگزاس خیلی دلمون براش تنگ می شه....دیروز یک گروه بچه ژاپنی اومدند توی یک رستورانی که ما بودیم..بی بی ولنتاین فینقیلی با اون عقل کوچیکش رفته جلوی یکی از این دختر کوچولوها واستاده می گه   Hi Nicka .....خیلی دلمون براش سوخت.....

۲-خوب به سلامتی باید حضور عزیزانی که اخبار پاتی ترین شدن پسرک را دنبال می کردند عرض کنم که تقریبا ایشان به امر مقدس جیش کردن در توالت واقف شدن و مادرشان مفتخر است که اعلام کند که دیروز با اینکه دایپر پاش بود تو رستوران به من گفت مامان جیش که جناب مستطاب آجر فرمودند که باباجون دایپر پاته بکن تو دایپر!!!!! که همون موقع بنده پادر میونی کردم و بی بی ولنتاین و پدر ارجمندش را مجاب کردم که حالا که نکردی بریم تو دستشویی بکن.....باور کنید وقتی می بردمش دستشویی انگار در خیبر را از جا کنده بودم از خوشیم بال بال زنان راه دستشویی را طی کردم!!!!!!!

۳-یک خبر دیگه از فینقیل بدم و برم....ایشون یاد گرفتند با موس کامپیوتر کار کنند ...خیلی هم وارد و حاذق هستند....احتیاجی هم ندارند که سرعت موس را براشون بیاریم پائین....روی تمام بازیهای  سایت Noggin  مثل فرفره کلیک می کنه و من موندم جل الخالق تنها عضو بدنش که مثل فرفره کار نمیکنه زبونش است!!!!!!!! وای به روزی که اونهم راه بیوفته!!!!!

 

   + سبک وزن - ۱٠:٠۳ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۱٧ آبان ۱۳۸٥

وراجی....

 

۱- هوای هیوستون خیلی عجیبه مخصوصا برای ما تازه واردها....یک روز آفتابیه ...یک روز ابری...روزی که آفتابیه از سرما می لرزی و سوز برف میاد ....فرداش ابری می شه و هوا دم میکنه و درجه حرارت می شه ۴۰ درجه سانتیگراد (باور کنید حتی تو آبان!!!!) .....یک شب با شمد و کولر میخوابی شب بعدش با پتوی پر و بخاری....هوا در عرض ۴۸ ساعت ۲۵ درجه بالا پائین می شه ....خیلی عجیبه....هر روز بلند میشم میگم دیگه سرد شد لباس تابستونیها را باید جمع کرد ...فرداش همه با شورت و تاپ تو خیابونن!!!!!

۲-یک کمدین آمریکایی تو تی وی میگفت انوشه انصاری رفت فضا که از اون بالا به همه گرسنگان دنیا بهتر مشرف باشه و بتونه در آن واحد به همشون بگه من پولم و اینجوری خرج می کنم چشم هر کی که نمی تونه ببینه درآد !!!!  البته ترجمش این میشد!!!!!!

۳- چون یک ایرانی آزاد هستم کپی رایت حالیم نمیشه برای همین زیتون خانم نره شکایت که چرا منهم مثل اون دارم شماره گزاری میکنم!!!!!

۴- خوب به سلامتی صدام هم به اعدام محکوم شد که به نظرم تخمی ترین رای ممکن بود...یعنی بدون هیچ زجری می کشنش...همین... خلاص.....

۵- کار پاتی ترین شدن بی بی ولنتاین با وجود جناب آجر در منزل (شنبه ها و یک شنبه ها) معلق اعلام میشود....ایشان اولین کاری که پس از جلوسشان در منزل انجام میدهند پوشاندن دایپر به پای بچه است.......

   + سبک وزن - ۱۱:۱٠ ‎ق.ظ ; یکشنبه ۱٤ آبان ۱۳۸٥

اندر اخبار پاتی ترین شدن شروین

 

۱- این سایتو که مال شهرداری است را در وبلاگ پریسا خانم پیدا کردم ...اگر می خواهید از طلبکار و بدهکارهاتون خبر بگیرید روی قسمت بهشت زهراش کلیک کنید.

۲-امروز تولد علی کوچولو پسر یکی از دوستای عزیزم است...تولدت مبارک جیگرم.

۳-فردا هم تولد دوست خوشگلم رخانه خانم است...اسمش رخانه نیست رخی است من رخانه صداش می کنم!!!!! تولدت مبارک رخی جون....

۴-دارم بی بی ولنتاین را پاتی ترین (از دایپر گرفتن) می کنم بیشتر اوقات شریفم را تو توالت میگذرانم!!!! خدائیش دایپر خیلی راحتتر است مخصوصا این پول آپ ها که پسرک خودش میرفت عوضش میکرد!!!!!! دیروز داشتم کف دستشویی را میشستم بی بی ولنتاین اومد دم در دستشویی و گفت مامان جیش چون کف دستشویی وایتکسی بود گفتم لگنت تو اتاقه برو توش جیش کن ۲ دقیقه بعد دیدم داره در می زنه و با دست لرزان یک ظرف پلاستیکی پر جیش را داد تو.....الهی قربونش برم...وقتی من گفتم لگنت تو اتاقه فکر کرده اتاق خودش را میگم رفته اونجا گشته و پیداش نکرده تو اولین چیزی که شبیه لگن بوده (سبد زرد پشت دوچرخه اش) جیش کرده....یک قطره هم بیرون نریخته بود.....از دیروز تا حالا یادش که میوفتم گریه ام میگیره نمی دونم چرا...برای آجر که گفتم حتی چشمشو از تلویزیون بر نداشت...گفتم بیام اینجا بنویسم که هیچوقت یادم نره...

   + سبک وزن - ۱٠:۱۳ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۱۱ آبان ۱۳۸٥

تولد

جمعه من و بی بی ولنتاین تولد یک پسر بچه ۹ ساله دعوتیم. دیروز برای اولین بار آقای تولد را دیدم ....هم قد من بود ....البته در جریان هستید که منهم رشیده خانم نیستم ولی ماشاالله این آقا پسر گل حسابی قد بلند و خوشگل و خوش تیپ بود...می خوام برم براش لباس بخرم ولی می ترسم آجر با یکی از آجر بهمنی هاش بزنه تو سرم...چون معتقده من همیشه کادوهای لوس برای بچه ها میگیرم...منهم متعقدم آدم باید یک کادویی بگیره تا مامان بچه ذوق کنه!!!! چون هر بچه ایی تو آمریکا به اندازه کافی اسباب بازی داره...به نظر شما برای یک پسر بچه ۹ ساله کادو چی باید خرید تا هم مامان بچه خوشحال بشه هم خود بچه و هم آجر از ما راضی باشه ( ناسلامتی جناب مستطاب آجر سرور ماست . هم به کسر س + ر هم به فتح س + ر ).

پی نوشت ۱:اون پشه هایی را که ذکر خیرشون را چند ماه پیش کرده بودم دوباره اومدند پابوس ما....خدا مراد همه مخلوقاتش را بده...

پی نوشت ۲: خیلی از آقای همخونه آلوچه خانم هم ممنونم برای فرهنگ اصطلاحات ایران.

پی نوشت ۳: عجب پست لوسی شد!!!!!

   + سبک وزن - ٩:۱٦ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۱٠ آبان ۱۳۸٥

حلقه

یک موضوعی است که چند وقته خیلی فکر منو مشغول کرده...دقت کردید بعضی وقتها اگر خانمها یا آقایون متاهل تو خیابون یا تو مهمونی  مثلا اگر تلفنی یا پیشنهادی بهشون بشه سریع به حلقشون اشاره می کنند؟؟؟ آخه این یعنی چی؟؟؟ بگذارید اینطوری بگم...فکر کنید تو خیابون خیلی نجیب و سر بزیر دارید راه میرید از اون طرف خیابون یک آقا پسر تر تمیز براتون دست تکون میده و دوان دوان میاد اینور خیابون و میگه سلام شما هم هول می شوید و سریع حلقتون را نشون میدید و بعضی وقتها هم بغضتون را می خورید و می گویید من شوهر دارم آقا مزاحم نشوید!!!! منظورتون چیه؟؟؟؟ یعنی اگر شوهر نداشتم در بست در خدمتتون بودم؟؟؟؟؟!!!!جالبیش اینه که آدم فقط به خوشتیپ و خوشگلها حلقه نشون میده ...عمله ها و زشتها حسابشون با کرام الکاتبین است.... معمولا جواب اونها این است...خفه شو مردتیکه الدنگ ...مگه تو خودت خوار مادر نداری افتادی دنبال خوار مادر مردم؟؟؟؟؟!!!!!!

البته این در مورد خانم هاست........ .آقایون یکمی با خانم ها رودربایستی دارند یعنی اینکه با خوشگلها رگ خجالتوشون عود می کنه و یواشکی طوریکه جیگره نفهمه حلقه رو از دست چپ به راست منتقل می کنند تا دل طرف نشکنه و خیط نشه زبونم لال .......و به زشتها و مورد دار ها حلقه نشون می دن!!!!! و بازم طوری که دل طرف نشکنه صداشونو نازک می کنند و می گن مگه نمیبینی حلقه دستمه؟؟؟؟ از بس این آقایون مراعات می کنند آدم دلش کباب می شه یعنی اگر حلقه دستم نبود با اینکه قیافه ات عین دایناسور است ولی در خدمتت بودم!!!!

عجب معجزاتی میکنه این حلقه...جل الخالق.....

   + سبک وزن - ۱٠:٢٦ ‎ق.ظ ; یکشنبه ٧ آبان ۱۳۸٥

هری پاتر

هری پاتر نازنین من....دیشب شاهزاده دورگه را تموم کردم نتیجه اش این شد که ساعت ۲:۳۰خوابیدم و ۱۲ظهر با سردرد بیدار شدم....۴ تا کتاب اول هری پاتر را ورق به ورق بوئیدم و بوسیدم..تا رسیدم به محفل ققنوس...شبی که محفل ققنوس می خواست وارد بازار بشه barnes and noble که یک کتابفروشی زنجیره ای است از ساعت ۷شب برنامه داشت ساعت ۱۲ شب به قول اینجایی ها کتاب قرار بود release بشه....کتاب فروشی را تزئین کرده بودندو دم در به همه کلاه و شنل جادوگری می دادند و همه از تو کلاه گروه بندی گروهشان را در می آوردند من افتادم تو هافلپاف با کمال شرمندگی!!!!! یک قسمت برای کوچیکترها هری پاتر می خوندند یک قسمت مسابقه بود ...یک جا هم گروه های منتقدین کتابها را نقد می کردند و ما هم با شنل و کلاه اون وسط قدم می زدیم... من محفل ققنوس را به زبان اصلی اونشب نخریدم چون بقیه کتابها را ترجمه خونده بودم می ترسیدم خیلی از اصطلاحهاشو نفهمم مثلا مرگ خوار یا ورد ها  یا چیزهای دیگه....وقتی محفل ققنوس از ایران به دستم رسید آی خورد تو ذوقم آی خورد تو ذوقم.....در عرض ۵ روز ۳ جلدشو خوندم از بس چرند بود شاید هم چون هفته قبل از زایمانم بود می خواستم زودتر بخونمش برم بزام!!!! ولی واقعا چرند بود... مخصوصا مترجم عزیز ما ها را سورپرایز کردند و وردهاشو ترجمه نکردند و گذاشتن ما خودمون حدس بزنیم ورد اصلی بشکنج یا اجی مجی لا ترجی چیه....دستشون درد نکنه!!!!! و هیچکس جز خانم مترجم نمی فهمید کی چی می گه!!!! آدم همه چیزو که نباید تو ضیح بده خواننده باید عاقل باشه!!!! اونقدر حالم گرفته بود که هر چی فحش بود با شکم پر به نویسنده و مترجم دادم!!!!! شاهزاده دورگه را اصلا نمی خواستم بخونم بد جوری از لحاظ روانی آسیب دیده بودم!!!!  تا بالاخره تابستون خریدمش هفته پیش با سلام و صلوات شروعش کردم و دیشب هم تموم شد...خیلی از محفل ققنوس بهتر بود ...دوباره این عشق جادویی سرشو از رو قلبم بلند کرد!!!!!!

می خوام بدونم چند نفر مثل من برای دامبلدور اشک ریختند؟؟؟؟ وقتی فینیکس می خوند صداش تو گوشم می پیچید و همش فکر می کردم با اشک فینیکس دامبلدور بلند می شه....ولی مثل اینکه جی رولینگ گفته که دیگه دامبلدور رفت... چی به سر چوب دستیش اومد؟؟؟؟

الان از میگرن چشمهامو نمی تونم باز نگه دارم...نمی دونم از بد خوابیه یا برای اشکهاییه که برای دامبلدور ریختم یا دوتاش......

   + سبک وزن - ۱٢:٤۸ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۳ آبان ۱۳۸٥

وسواس

وسواس عجیبی گرفتم....دلم میخواد دستمال بر دارم برگهای خاک گرفته درختها را هم گرد گیری کنم...از بارون بدم میاد...اولین باریست که تو دلم میگم خدا را شکر فردا بارون میاد.....وگرنه دستمال بدست راه می افتادم  تو کوچه و خیابون.....

   + سبک وزن - ۱۱:٤٥ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۱ آبان ۱۳۸٥

سيدنی پولاک

دیروز با آجر و بی بی ولنتاین رفتیم austin ‌....اتفاقا اونجا یک فستیوال فیلم بود...ما دم یک رستوران بغل سینما واستاده بودیم که یکهو کارگردان فیلم توتسی اومد بیرون....آجر فریاد زنان گفت : آی آی اون یاروهه...اسمش یادم رفته ...وای وای استنلی کوبریک نیست ...وای وای....استنلی کوبریک نیست...اسمش چیه خدایا....

خلاصه به مدت ۲۴ ساعت هر ۵ دقیقه یک بار می گفت استنلی کوبریک نیست....اسمش یک چیز دیگه است.....استنلی کوبریک نیست .......

الان اومدیم خونه و من از رو اینترنت اسمشو در آوردم ...از این اتاق داد زدم سیدنی پولاک ... از اون ور گفت: گفتم استنلی کوبریک نیست!!!!!!!!! حالا هر ۵ دقیقه یک بار می گه می دونستم استنلی کوبریک نیست......

   + سبک وزن - ٧:٤۳ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۳٠ مهر ۱۳۸٥