سبک وزن


اینجانب بانو سبک وزن از روزگارش می نویسد...

اکبر آقا آکتور تیاتر

آلوچه خانم میگه:

اکبر عبدی در نقش اکبر عبدی توی فیلم هنرپیشه ساخته محسن مخملباف سال 1371 :
من می خواستم چارلی چاپلین بشم , لورل هاردی هم نشدم . شاید هم اینطوری بود که می گفت : اکبر عبدی می خواست چارلی چاپلین بشه , اما لورل هاردی هم نشد .

درست یادم نمونده کدوم یکی از این دوجمله بود ولی دیشب توی تالار سنگلج لحظه های متعددی از 3 ساعت 15 دقیقه اجرای
اکبرآقا آکتور تیاتر در حالی سالن از خنده منفجر می شد وقتی یاد این جمله می افتادی وسط اون خنده بغض غریبی به گلوت چنگ می زد توی دلت می گفتی , هنر پیشه نازنین تو که قرار بود چارلی چاپلین بشی , لعنت به این سینمای ما که حتی اندازه لورل هاردی هم برای تو سهمی کنار نذاشته !
برین این نمایش رو ببینین ... تفریح می کنید حتی اگه این بغض لعنتی یقه شما رو هم بگیره بازم بهتون خوش میگذره ... یادتون باشه که حالا وقت این نیست که سرتون رو تکون بدین و با پز روشنفکرانه بگین اینجا سنگلجه نه تاتر گلریز ... هنوز اکبر عبدی, اکبر عبدی مونده که اینکارو نبرده گلریز با دو برابر قیمت بلیط اینجا یکسال و نیم روی صحنه نگه داره و جیبشو پرکنه .

مثل اینکه بر خلاف قرار قبلی اجرای نمایش توی آبان هم ادامه پیدا می کنه , تا کی رو بدرستی نمی دونم ... پس بجنبین , دورو بری هاتون رو هم راه بندازین و به تماشای کار برین و به زبون ساده تر از هنر مند حمایت کنید . هنرمندی که توی دهه پر از اخم و غم 60 و نیمه اول 70 به لب شما و خانواده تون خنده آورده و معدود لحظات شادتون رو شاید مدیونش باشید که با کودکانه ترین لحن دنیا رو به دوربین می گفت : بازم مدرسه ام دیر شد , حالا چه کار کنم !؟
هنرمندی که برای همه آرزوی لبی پر خنده و جیبی پر از پول داره !



اکبر آقا آکتور تئاتر




عکسهای نمایش رو می تونید اینجا ببنیید .


کارگردان: اکبرعبدی
نویسنده: سیدعظیم موسوی
طراح صحنه: مجید میرفخرایی
طراح لباس: مجید میرفخرایی
موسیقی: زهره عشقی
طراح پوستر: حسین خسروجردی
دستیار کارگردان: کریم اکبری مبارکه طراح گریم: سعید ملکان

بازیگران: اکبر عبدی، محمود راسخ‌فر، هاشم روحانی، دانیال عبدی، ملیحه موسوی، شقایق رهبری، فرزانه نوشادی، شیرین امامی، علی‌اصغر شریفی، محسن افشار

محل اجرا: ضلع جنوبی پارک شهر , تالار سنگلج , تلفن : 55625444 - 55630871
ساعت اجرا: 20:30

بهای بلیط : تا آخر ماه رمضان 3000 تومان و بعد از پایان ماه رمضان 4000 تومان , یکشنبه ها نیم بها

 

   + سبک وزن - ۱٠:٠٠ ‎ق.ظ ; جمعه ٢۸ مهر ۱۳۸٥

عمرا

می دونستید زبان محاوره ای آدمها تو هر برهه از زمان فرق می کنه؟؟؟ بعضی کلمات یکهو مد میشه و وارد زبان می شه که اگر به تناوب ازش استفاده نکنی معنی اش را تا آخر عمر نخواهی فهمید...مثلا من وقتی به یکی از آشنایان که ۳۰ سال ایران نبوده گفتم * عمرا *  ۱۰ دقیقه منو نگاه کرد و آخرش گفت  یعنی چی؟؟؟  اون موقع که از ایران رفته بود خلافترین کلمه *سه شد* و *ضایع* بوده!!!!!!!!!!!!!!!!!! یک بار هم ۱۰ سال پیش من جلوی برادرم گفتم فلانی را دودره کردیم کلی منو دعوا کرد که این اصطلاح بی تربیتی است و مال راننده تاکسی هاست یعنی جلو و عقبشو را یکی کردیم از ۴ در شده ۲ در...... الان حتی یکبار تو سایت ابطحی این اصطلاح را خونده ام!!!!! این دفعه که من ایران رفتم با اینکه مدت طولانی نیست که اونجا زندگی نمی کنم ولی یک سری کلمات برام غریب بود...مثلا یکبار شنیدم فلانی الان تو شمال با دوست دخترش دارند *می ترکونند* ......  یک مدت هاج و واج موندم آخرش روم نشد بپرسم چی و می ترکونند؟؟؟؟؟؟!!!!!!!... یا اصطلاح *یارو را پیچوندیم*  یا اینکه *خفن *.....البته از این یکی خیلی خوشم اومد چون مفهومش برام جا افتاده!!!!!! ولی ترکوندن یا پیچوندن را نمی فهمم؟؟؟؟

لازم به ذکر است از این کلمات تو انگلیسی هم فراوونه...مثلا اگر به یک آدم مسن که کار باحالی کرده بگی COOL   ازت می پرسه کجاس سرده؟؟؟؟؟؟!!!!!  در حالیکه منظور تو  باحال بوده.....

لطفا اگر کسی از این کلمه های جدید بلده برام با معنی و مفهوم بنویسه نمی خوام خیلی از قافله عقب باشم.......

   + سبک وزن - ۱۱:٢۳ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ٢٧ مهر ۱۳۸٥

نارنج

 

هر وقت می رفتم تو وبلاگش یک حس عجیبی بهم دست می داد. انگار منو می برد توی یک فاز دیگه از زندگی دیشب نشستم و کمی از آرشیوشو خوندم. باورم نمی شه آدم نابغه باشه تو نوشتن ولی بطور ناشناس (حداقل برای من) وبلاگ بنویسه..... شاید یکی از دلایلی که باهاش اونجوری ارتباط برقرار کردم این بود که از یک نسل هستیم. با حسابهایی که از سالهای ورودش به دانشگاه و بقیه تاریخها کردم شاید فقط ۲-۳ سال ازم بزرگتر باشه...ولی نقاط مشترک زیادی داشتیم... هر روز می رم تو وبلاگش پستهاشو می خونم و بعد چشمهامو میبندم تا بفهمم این چه حسیه؟؟؟؟؟ یکمی شبیه حسی است که بعد از خوندن کتاب سووشون در سن ۱۷ سالگی بهم دست داد....از اونروز تا به الان که حدودا ۱۶ سال میگذره سیمین دانشور منو عاشق کرد..حالا دوباره اون حس برام تازه شده...مثل اینکه دوباره مزه funny face های سالهای اول دبستانتو رو زبونت حس کنی...مزه هاشون همیشه یادته ولی اینکه دوباره تجربش کنی یک دنیای دیگه است  (تازه فهمیدم اینجا اونها را اونطوری نمی خورند که زبونشون آبی یا قرمز بشه میریزند تو آب می خورند....چه لوس....)

من بلد نیستم توی پست لینک بدم ولی اگر عاشق سیمین دانشور و اوریانا فالاچی و پودر funny face هستید به وبلاگ نارنج  که لینکش تو لینکام است سر بزنید.....بعد از اینکه یکی از پستهاشو خوندید چشمهاتون را ببندید و مزه funny face را احساس کنید بعد برید سراغ آرشیوش....همشو یک جا نخونید.......حیفه.... بگذارید برای وقتیکه حالتون داغونه و دوباره می خواهید این حس را تجربه کنید.....

   + سبک وزن - ۱۱:٥٩ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٢٦ مهر ۱۳۸٥

چرا؟؟؟؟؟

 

چرا وقتی آسمون میتونه اینقدر آبی باشه  اون ابرهای لعنتی بعضی وقتها اونقدر سیاهش می کنند؟؟؟؟؟

 

   + سبک وزن - ۱۱:٢٧ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٢٥ مهر ۱۳۸٥

قر ریز

 

الان داشتم برای بی بی ولنتاین موقع خواب یکی از شعرهای حسنی را می خواندم برگشتم دیدم داره با شعر حسنی زیر لحاف قر می ده...

 

   + سبک وزن - ۱۱:۱۸ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٢٤ مهر ۱۳۸٥

ضربت خوردن

 

اولین باری که من و آجر همدیگرو دیدیم شب ضربت خوردن بود...چه ضربتی خوردیم ۲ تائیمون!!! ۱۲ سال پیش...اون موقع ماه رمضون تو بهمن بود... من روزه بودم و احتمالا برای همین حاجتمو گرفتم!!!! از من به شما نصیحت دیگه دهن روزه از خدا هیچی نخواهید!!!!!

من ترم آخر پرستاری بودم و آجر فیزیوپاتو...کلاس ۲۰۶ دانشگاه آزاد واحد پزشکی!!!!

 رفتم دوستامو تو گروه تئاتر ثبت نام کنم گرفتار شدم... چه مبارک سحری بود و چه آشفته شبی.....

خلاصه که آجرم :  عاشقیت بد دردیه!!!!!

 

   + سبک وزن - ۱٠:٤٥ ‎ق.ظ ; شنبه ٢٢ مهر ۱۳۸٥

ترنم قشنگه....

خدمتتون عرض کنم که هم اکنون پسرک آتیش پاره من قطار اسباب بازیش را در حال حرکت فرستاد زیر یخچال ...قطاره رفته اون زیر گیر کرده نه جلو میره نه عقب...صدای سرسام آورش داره خلم می کنه......در جا می زنه و هو هو چی چی می کنه و بی بی ولنتاین هم مستانه می خنده....فکر نکنم به این زودی باطریش تموم شه.... امروز عوضش کرده بودم!!!!!

به آجر زنگ زدم هر هر می خنده ...هیچکی موقعیت منو درک نمی کنه!!!! بهم میگه الان نمی تونم بیام خونه ...زورم هم نمی رسه یخچالو بکشم کنار....ای خدا چه کنم...

دارم با خودم بلند بلند آواز میخونم....ترنم قشنگه توش پر از پلنگه ....ترنم تند می ره تند می ره ..شیفو شیفو دو دو شیفو شیفو دو دو.....................................

 

   + سبک وزن - ۸:۱۸ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱٧ مهر ۱۳۸٥

یک عاشقانه نه چندان آرام

 

عاشقانه ایی برای آجر

آجرم لطفا صبح به صبح وقتی مسواکتو از تو لیوان جا مسواکی بر می داری یک نگاهی هم به ته لیوان بنداز!!!

 

   + سبک وزن - ۱٠:۱۳ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۱٧ مهر ۱۳۸٥

cast away

 

الآن فیلم Cast Away را از کانال TNT دوباره دیدم. بار اول که دیدمش ۶ سال پیش بود.... شب اول یا دوم اکرانش... سینما اینقدر شلوغ بود که ما ردیف اول از جلو بهمون رسید. من بودم با مرجان دختر خالم ...تا فیلم تموم شد گردنهای ما هم بطور افقی رو به سقف سینما ثابت شد!!!!!!!!!!

راستشو بخواهید اونروز نمی دونم بخاطر زبان انگلیسی ناقصم بود یا شلوغی سینما یا جای بدمون عاشقش نشدم. مرجان هم که اصلا ازش خوشش نیامد... امشب که دیدمش خرابش شدم..عاشق و داغون... از لابلای هزار تا تبلیغ چرند وسطش تازه فهمیدمش...خیلی حال داد ..حالا نمی دونم اثر پیتزای چرب قبلش بود یا خود تام هنکس؟؟؟؟؟ بهر حال که تام هنکس خداست و حیف ویلسون که افتاد وسط آب. منکه تقریبا برای ویلسون چند قطره اشک هم ریختم.!!!!!!!!!

نصیحت من به همه جوانها و از جمله مرجان خانم اینست که:

             ***********   فیلم CAST AWAY را دوباره ببینید!***********

 

   + سبک وزن - ۱٠:۳٢ ‎ب.ظ ; شنبه ۱٥ مهر ۱۳۸٥

لوکیشن

 

لوکیشن: تگزاس . وال مارت . قسمت اسلحه 

بازیگران: سبکی و آجر

اسلحه داشتن یا نداشتن

مسئله اینست

 

 

 

 

لوکیشن: تگزاس . وال مارت . قسمت اسباب بازیها

بازیگران: بی بی ولنتاین

تفنگ اسباب بازی خریدن یا نخریدن

مسئله اینست

 

   + سبک وزن - ۱٠:۳۳ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۱۳ مهر ۱۳۸٥

همینجوری....

 

با هم دیگه دعوامون شد...سر اینکه دومین بستنیشو در عرض نیم ساعت می خواست...گریه کرد زاری کرد خودشو مالید رو زمین....منهم انگار گود زورخونه اس زورمو به رخش میکشیدم....براش شیر تو شیشه محبوبش ریختم گذاشتم لب تخت بهش گفتم بیا شیرتو بخور و بخواب از خواب که بیدار شی بستنی میدم...به پهنای صورتش اشک می ریخت بهش می گفتم این زر زر ها مال چیه؟؟؟ می گفت زر زر no  بسنی.....حتی رفت خودش کشون کشون صندلی هال را آورد دم یخچال رفت ازش بالا تا در فریزرو باز کنه...سر بزنگاه ها رسیدم....بالاخره به بستنیش با حالت قهر رسید...بعدش هم دستاشو شست منو بوسید شیرشو برداشت و گرفت خوابید...منم داغون از این آقاییش!!!

 

 

   + سبک وزن - ٤:٢٧ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱٢ مهر ۱۳۸٥

افکار من

 

هر روز با یک عالمه فکر و ایده جدید از رختخواب میام بیرون ....برای خودم dead line میگذارم .. برنامه ریزی می کنم... تو فکرم صد مدل رزومه جدید می نویسم.. بعد می رم تو آشپزخونه ....همین جوری که دارم شیر بی بی ولنتاینو گرم میکنم ساعت کاریمو تو اپلیکیشن خیالیم می نویسم فول تایم.... بعدش پسرک و عوض می کنم ...خوب حالا فول تایم هم نشد پارت تایم هم بد نیست ۲۴ ساعت در هفته هم کافیه....همین جوری به پیازها که دارند طلایی می شن ذل میزنم... ۲۰ ساعت هم خوبه سرم گرم میشه...گوشتو که اضافه می کنم تلفن زنگ میزنه ...آره دنباله یک کاره پارت تایمم ۱۵ ساعت در هفته هم کافیه .....تلفنو که میگذارم پسرک می پرسه ای تیه؟؟؟ به لاک پشت تو تی وی اشاره میکنه می گم لاک پشت همون موقع دختره تو تی وی میگه sea turtle ...پسرک با عصبانیت میگه لا پو  NO .,سی تو تو...می رم رو اینترنت دنبال کار....با خودم میگم برای اینکه بی بی ولنتاین فارسیش تکمیل بشه مهد نباید بگذارمش ....تو اپلیکیشن می نویسم every other weekend ...با خودم میگم حالا پیشه باباش میمونه چه اشکال داره؟؟؟؟.... با دست ها و دهنه چسبناک میاد طرفم لباشو غنچه می کنه می گه مامان بوس.... تو دلم میگم بگذار سه سالش بشه بعد راجع به کار کردن فکر میکنم......

 

 

   + سبک وزن - ۱٢:٠٧ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱۱ مهر ۱۳۸٥

احوال پرسی شکمی

 

میمون جون این روزها که تنهایی غذا چی میخوری عزیز؟؟؟؟!!!!!

 

   + سبک وزن - ۱۱:۱٧ ‎ق.ظ ; یکشنبه ٩ مهر ۱۳۸٥

شله زرد

دیروز یک شله زردی درست کردم ...به به ...شده بود عین یکی از مصالح ساختمانی!!!  اینقدر سفت بود که وقتی ریختمش تو ظرف و ظرف را چپه کردم عاشقانه بهش چسبیده بود و ازش جدا نمی شد!!! نمی دونم چرا با شله زردهای من می شه دیوار برد بالا؟؟؟؟؟؟؟

   + سبک وزن - ۸:۱۱ ‎ق.ظ ; یکشنبه ٩ مهر ۱۳۸٥

تخم کفتر

 

این سفر ایران ما علاوه بر لطف و صفایی که داشت کلی هم ازاین خاله خان باجی های محل راجع به بچه داری و رشد و تکامل و غیره مطالب آموزنده ایی آموختم. تقریبا هر کی این بی بی ولنتاین مارو می دید یک نظری می داد. .... این پسرک ما دو سال و نیمشه و هنوز تو دایپره هنوز با شیشه شیر می خوره و از همه بدتر هنوز به طوره کامل حرف نمیزنه....نچ نچ نچ!!!!!!!! خلاصه یک بچه فینقیلیه به تمام عیاره هنوز!!!!
یکی از این حرف مفت زنهای حرفه ایی محل تقریبا شب دوم یا سوم بود که حاله منو گرفت.  اصغری ۹ ماه از پسرک من بزرگتر بود حرف میزد و جیششو می گفت و غذا میخورد و خلاصه کلی آقا و با شخصیت و باهوش بود!!! البته به نظره ننه اش!!!! خلاصه ننه اصغر بنده را دم توالت گیر آورد و از هنرهای اصغری و مادر نمونه بودنش به من پزها داد!!! آخرش پا را فراتر گذاشت و گفت این اصغری ما اینقدر با هوشه که در ۹ ماهگی مثل بلبل حرف می زده و می گفته ننه من اه کردم بیا منو عوض کن!!!!! و در میان افاضات خود اضافه کردند که بنده هم بهتره که بروم برای پسرک بی هنرم تخم کفتر بخرم تا زبانش باز شود!!!!  بنده هم با دهانی باز همانطور که مسخ فرمایشات ایشان بودم پرسیدم از کجا ؟؟ فرمودند از تجریش!!!!!
فکر کردم شوخی می کنه ولی با صدایی محزون بهم گفت درست میشه عزیزم غصه نخور!!! و منو هاج و واج دم در توالت ول کرد و رفت!!!!!
خلاصه ما نفهمیدم این عزیز چطور هوش و حرف زدن را بهم وصل کرد!!!!!! اگر هوش و حرافی با هم قرابتی داشته باشند بنده که خدای مخ زنها هستم باید نابغه  می بودم که نیستم!!!!
با چند تا از دوستام راجع به این قضیه نشستم حرف زدم.....نوشین می گفت علی قبل از اینکه جمله بسازه جدول ضرب و می دونسته....الهام می گفت دانیال قبل از اینکه بتونه ۱۰ تا کلمه را بگه از قله دیزین جفت میومده پائین و چرا راه دور بریم همین بی بی ولنتاین من در سن یکسال و نه ماهگی چهار چرخه بچه های ۴ ساله را که زنجیر و ترمز داشت و براش یک متر بزرگتر بود را طوری می راند که من باید دنبالش می دویدم و  پازلهای ۲۵ تا ۳۰ قطعه را درست میکرد.  حالا چون بعضی بچه ها دیر حرف می زنند خنگند؟؟؟؟؟؟؟
آخه بابا جون هر بچه ای خودشو تو یک چیز جلو می اندازه یکی تو حرف زدن یکی تو مهارتهای جسمی یکی تو ریاضی و بالاخره همه تقریبا تو ۵-۴ سالگی به اون مهارتهای اولیه برای زندگی می رسند....حالا هر کی تو یکیش از دیگری بهتره برای همین یکی ورزشکار میشه یکی سخنران یکی مترجم ۵ زبانه یکی ریاضیدان ..... آخه بابا چرا همه چیزو بهم وصل می کنیم ما؟؟؟؟ چقدر چرت و پرت چقدر اراجیف؟؟؟؟؟؟
دلم برای اون بچه هایی می سوزه که ننه هه برای اینکه جلوی ننه اصغر کم نیارند حرفشو گوش می کنند و میروند تجریش و تخم کفتر به خورد بچه دو سال و نیمشون می دهند....حالا دیگه بچه اگر سالمونلا گرفت تقصیر خودشه دندش نرم می خواست خنگ نباشه!!!!!!

 

   + سبک وزن - ۱٠:٥۱ ‎ق.ظ ; جمعه ٧ مهر ۱۳۸٥

همینجوری

 

امروز صبح بی بی ولنتاین در حالی که فقط یک دایپر اونم از نوع پرش پاش بود کفشهاشو برعکس پاش کرد و تصمیم گرفت با سه چرخه مسخره اش با باباش بره سره کار......دل من و آجر براش ریز ریز شد!!!!

طفلکی بچه ام ایران که بود روزی ۲۰ نفر فامیل جدید می دید...مخصوصا این آخریها که بنده ۴-۳ منبره شده بودم....این چند روزه که اومدیم بغیر از من و باباش هیچکی را ندیده و هر روز با من خوش اخلاق تو خونه تنهاست....تازه ساعت ۶ عصر که میشه می زنیم تو تیپ و توپ همدیگه و از هم یک گرد و خاکی میگیریم....چه می دونم درگیریهای اخلاقی و فرهنگیه که آخرش منجر می شه به تایم آوت اون و عذاب وجدان من!!!!

خدا یک صبری به من و بی بی و لنتاین بده تا دوباره به وضع موجود عادت کنیم و زندگیمون از حالت مسافرت به روتین برگرده...الهی آمین.

 

   + سبک وزن - ٧:٥٧ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ٦ مهر ۱۳۸٥

Dance me to the end of love

 

Dance me to your beauty with a burning violin 
Dance me through the panic 'til I'm gathered safely in
Lift me like an olive branch and be my homeward dove
Dance me to the end of love
Dance me to the end of love
Oh let me see your beauty when the witnesses are gone
Let me feel you moving like they do in Babylon
Show me slowly what I only know the limits of
Dance me to the end of love
Dance me to the end of love

Dance me to the wedding now, dance me on and on
Dance me very tenderly and dance me very long
We're both of us beneath our love, we're both of us above
Dance me to the end of love
Dance me to the end of love

Dance me to the children who are asking to be born
Dance me through the curtains that our kisses have outworn
Raise a tent of shelter now, though every thread is torn
Dance me to the end of love

Dance me to your beauty with a burning violin
Dance me through the panic till I'm gathered safely in
Touch me with your naked hand or touch me with your glove
Dance me to the end of love
Dance me to the end of love
Dance me to the end of love

 

   + سبک وزن - ٧:۳٠ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٤ مهر ۱۳۸٥

قدقد

سلام.... ما برگشتیم ...ساعت ۳۰/۵ صبح است و من و بی بی ولنتاین بعد از یک خواب ۱۲ساعته شنگول و منگول بیدار شدیم... می خوام برم قورمه سبزی درست کنم...جناب آجر از شدت تخم مرغ خوردن دیشب قدقد می کرد 

 

 

 

 

   + سبک وزن - ٦:٠٧ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۳ مهر ۱۳۸٥