سبک وزن


اینجانب بانو سبک وزن از روزگارش می نویسد...

تبريک.....

اینجا زیر کولر و پنکه

دور از خانواده

با بزرگترین و مفصل ترین هفت سین زندگیمون

نشستیم....

دلمون هم خوشه هم گرفته ....

صدای شب خیز وسطه این همه خوشبختی

بد جوری رو اعصابمون راه می ره

چه کنیم که بوی نوروز را به دگنک کوجی و السید

باید بیاریم تو هیوستون.....

ولی ناشکری نمی کنیم

غر هم نمی زنیم....

چون عیده و ما عاشق عیدیم

و عاشق همدیگر..

و عاشق همه.....

که امشب شب عیده همین امشب داریم

باقلوا و نون برنجی و سبزی پلو ماهی رو عشقه....

بقیه اش هم درست می شه...

صد سال اولش سخته...

نوروزتان سبز باد...

یا  هر روزتان سبز باد...

یا  هر روزتان پیروز..

یا  نوروزتان پیروز .....

یا  هر روزتان نوروز.....

هر جور راحتید....

ما می گیم

عید همه مبارک!!!!!!!

دلتون خوش و لبتون خندون!!!!!

   + سبک وزن - ٤:٥٢ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٢٩ اسفند ۱۳۸٥

يک سوال؟؟؟؟

سلام

فقط می خواستم اینو بگم و برم : من یکی را می شناسم که هر وقت زیر دوش جیشش می گیره از حموم میاد بیرون خودشو خشک می کنه می ره تو دستشویی جیش می کنه بعد دوباره برمی گرده زیر دوش......نمی دونم چرا آخر سالی یاد طرف کردم؟؟؟؟؟ شاید چون داشتم حموم را می شستم به فکر این قضیه افتادم......

شما چطور؟؟؟؟؟

پی نوشت: از صبح تا حالا این آهنگ حمومی آی حمومی لنگ و قدیفم را بردند تو سرم داره می زنه!!!!! امیدوارم که به کله شما هم منتقلش کرده باشم!!!!! خوش باشید!!!!

   + سبک وزن - ۱:٤٤ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٢۸ اسفند ۱۳۸٥

افتخارات سال ۸۵

امروز می خوام از افتخارات سال ۸۵ براتون بگم:

(از کنایه از هستم یاد گرفتم ).....(دزدی می کنیم آی دزدی می کنیم!!!!)

۱- در سال ۸۵ از کالیفرنیا به تگزاس مهاجرت کردیم ....و عزیزانم را در کالیفرنیا به قصد ساختن یک زندگی بهتر برای خانواده ام ترک کردم... ..که غم دوری از آنها بعضی وقتها جانم را به لبم می رساند ولی باید تحمل کرد.....

۲- برای اولین بار تو عمرم دیدم که خدا می تونه یک سطل آب گنده را به مدت یک هفته رو سر بندگانش خالی کنه ...اسم اون سطل گنده را بارون نمی گذارم چون اصلا شبیه بارون نیست!

۳- برای اولین بار تو عمرم کفترهایی دیدم که یکمی لاغر بودند و من برای تقویتشون کمی گندم روی بالکن ریختم و بعدا که برای تشکر پاهامو بوسیدند فهمیدم که آن موجودات لاغر اندام و گنده کفتر نیستند پشه هستند!!!!!!

۴-برای اولین بار تو عمرم ساعت ۱۲ شب در کنار دریا از شدت گرما غش کردم!!!!! دقت کنید ۱۲ شب نه ۱۲ ظهر!!!!! و باور کنید که غش کردم!!!!

۵- بعد از ۶ سال کار مداوم و بدون تعطیلی بالاخره خانه نشین شدم و فهمیدم که کار خونه بسی سختتر از کار بیرون است!!!!!

۶-در سال ۸۵ بنده ۴ کیلو چاق شدم بعد ۳ کیلو لاغر شدم بعد دوباره ۴ کیلو چاق شدم بعد دوباره ۳ کیلو لاغر شدم!!!! پیدا کنید پرتقال فروش را!!!!

۷- در سال ۸۵ طولانی ترین سفرم در ۷ سال اخیر را رفتم که به ایران بود به مدت ۲ ماه و یک هفته که می توانم بگم بعد از مهاجرت آجرجون به آمریکا طولانی ترین مدتی بود که از ایشون دور بودم .... که بسی سخت بود...ولی بسیار هم خوش گذشت چون وصلت فرخنده بهترین و صمیمی ترین دوستم که برادر آجر می باشد هم بود با گل جون عزیز.....که امیدوارم خوشبخت بمانند برای همیشه.......

۸- در سال ۸۵ شروین ۴ تا دندان کرسی عقب را در آورد و دهان خود را برای سرویس فرستاد پیش دهان ما!!!!!

۹- در سال ۸۵ جناب شروین خان به امر واجب جیش نکردن در دایپر موفق شد ولی هنوز شبها به علت خوردن ۳ تا شیشه شیر قبل از خواب دایپر لازم می باشند...( منهم اگر ۳ شیشه شیر قبل از خواب بخورم باید لاستیکی ببندم!!!!)

۱۰- در آخرین روزهای سال ۸۵ جناب آجر مارا سر افراز کردند و بسی مورد افتخار و مباهات قرار دادند و رزیدنتی در تگزاس قبول شدند و خوشبختی را برما تمام کردند....مرسی عزیزم....

۱۱- در سال ۸۵ خدا دوستان عزیزی را به من معرفی کرد که همدم روزهای تنهاییم هستند..

۱۲- در سال ۸۵ بهترین سبزه های عیدهای عمرم را برای هفت سین ۸۶ سبز کردم...

خدایا برای سال ۸۵ ازت ممنونم ....سال ۸۶ را هم به خوبی سال ۸۵ برایمان بساز....الهی آمین

 

   + سبک وزن - ٩:۱۳ ‎ق.ظ ; یکشنبه ٢٧ اسفند ۱۳۸٥

عيدانه.....

 یادتونه پشت سر انگشتهای سبزم حرف زده بودم که گل مصنوعی را می خشکونه؟؟؟؟ باید بگم معجزه شده باید سبزه هامو بیایید و ببینید.... ده مدل سبزه گذاشتم ... گندم  ۲ تا ظرف گنده ....عدس....ماش هم امروز می خوام بگذارم...راستش یکی یکی سبز می کردم برای احتیاط که اگر یکیش به سرای باقی شتافت اون یکی بمونه..... امسال برای اولین سال می خوام ماش هم بگذارم ... رفتم تموم وسایل هفت سین را هم خریدم....... قبلا براتون گفته بودم که ما اینجا سفره هفت سین می چینیم مثل سفره عقد که مبادا هویت ایرانیمون زیر سوال بره.....همه چیز خریدم بجز ماهی ....البته دروغ چرا یک ماهی گنده بد هیبتی هم به اصرار شروین خریدم که با ورودش به خونه یک شر اساسی با خودش آورد و نمی دونم چرا با ورودش سری اول گندمهام هم کپک زد..... اینقدر شروین قربون صدقه اش که می رفت که دلم نمی آمد مرتیکه چاق بد قدم را برم پسش بدم تا آخر بعد از ۲۴ ساعت مرد و نحسیشم با خودش رفت...بزنم به تخته..... کاوه اول دیدش از تو آشپزخونه گفت آخ آخ نگار این که مرد!!!!!!! تا من به خودم بیام شروین شنیده بود....رفت تو آشپزخونه و ماهی چاقه را که رو آب اومده بود را دید...بعد هم شروع کرد به خندیدن که ماهی اوجن (اورنج) مرد!!!!! اداش را هم در میاورد...خودشو پرت می کرد رو زمین و زبونشو میاورد بیرون ...بعد از ده دقیقه اومد و رفت به آشپزخونه (جرات نمی کردیم ببریم بندازیمش دور از ترس شروین ..نمی خواستیم بفهمه مردن یعنی چی)  شروین گفت ماهی خور و پیش ( یعنی خوابیده...خور و پیف) ...گفتیم آره خوابیده ...خسته شد از بس مرد.....( کی این جمله را گفته بود؟؟؟ خدا بیامرزدت علی حاتمی ....تو فیلم مادر...اکبر عبدی می گفت آقا جون خسته شد از بس مرد) ....خلاصه که ماهیه خسته از مردن را انداختیم تو توالت فرنگی یک سیفون هم روش کشیدیم که روحش بره تو دریا پیش دوستاش!!!!! به شروین هم گفتیم که رفت خونه همسایه استراحت کنه چون تو سرو صدا می کنی و نمی گذاری اون بدبخت بخوابه (خواب ابدی)..... بعد هم رفتیم مغازه یکی دیگه بخریم که شروین خودش کوتاه اومد که نمی خواد ...از ماهی اصلا خوشم نمیاد ...برای این خدا بیامرز کلی چیز میز خریده بودم که نمیره...قطره ایی که کلر آب را میبره...غذای ماهی قرمز ...تنگ فلان....آب بیسار...بعد هم مرد...فکر می کنم روز عید یکدونه از این کوچولو ها بخرم بعدش هم بدم بی بی (گربه مون) بخوردش!!!!!!!  امشب هم چهارشنبه سوری است و می خواهیم بریم از رو آتیش بپریم...به شروین می گم مامی جون امشب می خواهیم بریم آتیش بازی ...می گه شروین آتیش ترس!!!! یعنی شروین از آتیش می ترسه...گفتم آفرین عزیزم ما از دور دستی بر آتش خواهیم داشت...مثل زندگیمون تو غربت......

پی نوشت ۱: خدایا متشکرم....

پی نوشت ۲: بابام اینها امروز میان از ایران ولی اول می روند پیش برادرم کالیفرنیا ولی با همه اینها من شنگولم بسی زیاد.....

پی نوشت ۳: خدایا بازم شکرت.....

   + سبک وزن - ۱٠:٠٩ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٢٢ اسفند ۱۳۸٥

عزيزم....

عزیزترینم:

۱۲ سال است که خوش شانس ترین دوست دنیام و امروز ۷ سال شد که خوشبخت ترین همسر دنیام.......

مرسی عشق من......

سالگرد ازدواجمون مبارک.......

و اینو همیشه بهم ثابت کردی که:

                          توی یک جمع عاشق تو صادق ترینی........

عاشقتم.......

   + سبک وزن - ۱۱:٠٦ ‎ب.ظ ; شنبه ۱٩ اسفند ۱۳۸٥

روزمون مبارک..............

فمینیست نیستم

چون اصلا نمی دونم فمینیسم یعنی چی؟؟؟

شاید اگر می دونستم فمینیست می شدم.....

آدم دلقک و مقلدی هم هستم

ولی ادای فمینیستها را در نمی آورم....

چون اصلا نمی دونم فمینیسم یعنی چی؟؟؟

منهم مثل مادر بزرگ مادر بزرگم یک زن معمولی هستم

که عاشق آشپزی بود....

منهم مثل مادر مادربزرگم یک زن معمولی هستم

که اشکش دم مشکش بود....

منهم مثل مادر بزرگم یک زن معمولی هستم

که هیچ بنی بشری را به نا حق در بند نمی توانست ببیند....

منهم مثل مادرم یک زن معمولی هستم

که قلبش برای غصه و ناراحتی غریبه و آشنا بد جوری می تپید

مهم اینه که من یک انسانم

باید به انسان بودنم افتخار کنم

که می کنم......

انسانیت به جنسیت ربطی نداره.....

انسانیت به فمینیست بودن یا نبودن ربطی نداره.....

برای اینکه ثابت کنم هستم احتیاج به فمینیست بودن ندارم

شاید هم دارم.....

گفته بودم که اصلا نمی دونم فمینیسم یعنی چی؟؟؟؟

با خودتون نگید چه آدم بی کلاسی!!!!!!!

خوب نمی دونم فمینیستها چی می خوان که من نمی خوام...

یا من به چی باور دارم که اونها ندارند و برعکس

همین طور هم نمی دونم که من چی می گم که اونها نمی گن...

من می گم:

یک زن یک مادر یک همسر

با

یک مرد یک پدر یک همسر

هیچ فرقی ندارند

شما چی می گید؟؟؟؟

یا اونها چی می گن؟؟؟

یکمی مارو روشن کنید...

ما بی کلاسیم....

روزمون هم مبارک............................

ولسلام............

....

   + سبک وزن - ۱:٠۱ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱٧ اسفند ۱۳۸٥

پينگ الکی

ببخشید ما دستمون خورد رو لینک پینگ بلاگرد و یکهویی پینگ شدیم منظوری نداشتیم....شما به بزرگی خودتون ببخشید ....گفتم تا اینجا زحمت کشیدید اومدید دست خالی بر نگردید....

در ضمن ما الان در جواد ترین لحظه عمر خود قرار داریم و داریم با آهنگ ایران من (افشین) زار زار گریه می کنیم......

   + سبک وزن - ۱٠:٠۳ ‎ب.ظ ; شنبه ۱٢ اسفند ۱۳۸٥

در فراق چيپس عزيزم

ajorجمعه 11/12/1385 - 7:52

in rouzha saboki chap va rast ba man va baby ghahr mikoneh!khoda be costumer servici ke behesh zang zadeh rahm koneh chonke ehtemalan madar va pedaresh costumer servic ra jolouye cheshmesh ovourdeh!!akh havasam nabood va yek bar digeh khoudam ghabre khoudamoo kandam!!! LOL

کامنتدونی پست پایین کامنت شماره ۵

در این راستا توضیحاتی باید بدهم که هر شک و شبه ایی را از اذهان عمومی دور کنم:

ما غلط بکنیم که برای سایه سرمون پشت چشم نازک کنیم تا ایشون را به جایی برسونیم که بیان تو کامنت دونی درد دل کنند!!!!!! همون جوری که از کامنت ایشون به استحضارتون رسید اینجانب سبکی کمی تا اندکی این روزها خوش اخلاق تشریف دارم هیچ دلیل محکمه پسندی هم برای این امر ندارم ....خدا به خیر کنه.....

شاید هم اندکیش برای فراق چیپس باشد...اینجانب دوباره در پروسه کمر باریک شدن هستم و چیپس نازنینم را حدودا ۱۰ روزی است که ندیدم....از غم تو چه ها کشیدم عزیز...

چشمها مو می بندم و یک تیکه چیپس سرکه نمکی را تو دستم مجسم می کنم حالا یواش یواش می زنمش تو ماست و یک لقمه چپش می کنم حالا تجسم بفرمایید که تو این حال و احوال با معبودت در حال راز ونیاز باشی و یک روند صدای فریاد و شادمانی آجر و آجرچه هم از توی اتاق آجرچه (همون بیبی ولنتاین ) بیاد که چی مثلا دارند میمون بازی می کنند تو رو خدا شما اگر بودید یک عربده نمی کشیدید؟؟؟؟ بابا این پدر و پسر دارند شما را از این حال ملکوتی در میارند اون وقت انتظار دارید بنده بروم و یک پای این میمون بازی بشوم؟؟؟؟؟

یا مثلا هوش و حواستان را جمع و جور کردید تا این کدو آب پز را سیب زمینی سرخ کرده تجسم کنید و دقیقا لحظه ایی که با خودتان کنار آمده و کدو را در دهان گذاشته اید صدای بچه شروین از تو اتاقش میاد که مامان نگار شیروین شیر موش نمنه*....شما باشید فریاد نمی کشید؟؟؟

بعدش فرداش با شوق و ذوق برید رو وزنه و ببینید که تنها چند گرم ناقابل وزن کم کردید شما اگر جای من بودید یک لگد به وزنه نمی زدید و وزنه را به قصد پرت کردن از پنجره به بیرون بلند نمی کردید؟؟؟؟ حالا از خوش شانسی روزگار جناب آجر هم باید اون دور و بر باشد و وزنه را از من بگیرد و از من اصرار و از ایشون انکار و در جریان این کش مکش وزنه ایی ضربه ایی هم به چانه نامبرده وارد شود....آیا همه اینها تقصیر من است؟؟؟؟؟

لب کلام ما با کسی قهر نکرده ایم و جرات قهر هم نداریم ما از گرسنگی* نای حرف زدن نداریم!!!!!!!!!

توضیحات:

* شیر موش نمنه: یعنی شیری که در شیشه ایی که عکس موش روی آن باشد و کاکائو هم داشته باشد ...نمنه یعنی شکلات یا کاکائو...

*گرسنگی: احساسی که در کمبود چیپس در خون به وجود میاید....

   + سبک وزن - ۱٠:٤٤ ‎ق.ظ ; جمعه ۱۱ اسفند ۱۳۸٥

Sentimental Value

آلوچه خانم برگشت و من از خوشحالی در پوست نمی گنجم.....چه روزهایی را کشیدیم ما با آنا اینها....خدا نصیب گرگ بیابون نکنه...مثل آدمی می موندیم که بچه اش را ازش دزدیدن و هر آن منتظر تلفنی تا بچه دزدها زنگ بزنند و مبلغ در خواستی را بهت ابلاغ کنند...منکه دیروز تا جا داشت فحش نثار کاستومر سرویس گوگل کردم که یارو ازم می پرسید مگه چه اطلاعاتی تو این وبلاگ بوده که این جوری داد می زنی و من هم می گفتم می دونی Sentimental Value یعنی چی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ خلاصه که به طور معجزه آسایی  آلوچه خانم برگشت فکر می کنم چون آنا و فرجام هر روز یک ایمیل سوزناک به بلاگر می زدند بالاخره مقامات گوگل و بلاگر عقلاشون را رو هم گذاشتند و به این نتیجه رسیدند که مال غصبی اومد نداره .......

خلاصه که :

                                             آلوچه خانم آزاد شد!

   + سبک وزن - ٩:٠۸ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٩ اسفند ۱۳۸٥

دل نوشته ايی برای وبلاگ آلوچه خانم

مثل یک آدم معتادی هستم که دو روزه  بهش مواد نرسیده.....وبلاگ آلوچه خانم ورپریده....روزی ۱۰۰۰ بار روی لینکش کلیک می کنم ولی نیست که نیست.....خودشون هم نمی دونند چی شده..... آدم باید یاد بگیره به هیچ چیز تو این دنیا دل نبنده چون یک روزی بی خبر از دستش می ده و باید صد سال بشینه غصه اش را بخوره...... ولی مگه می شه برای دلت تصمیم بگیری؟؟؟؟ واقعا دل آدمها کجاس؟؟؟ تو قلبشونه ؟؟؟؟ تو مغزشونه؟؟؟؟ تو چشمهاشونه؟؟؟ تو دستاشونه؟؟؟؟ بعضی ها هم دل هاشون به یک ورشونه!!!!!!!! خوش به حالشون....

آدم بدبخت دل نازک عاشق پیشه ایی مثل من که دل به یک صفحه می بنده کجای این روزگار جا داره؟؟؟؟؟ .....آلوچه خانم کجایی؟؟؟؟ اگر با میل صاحبانت رفته بودی اینقدر عزا دارت نبودم ولی آخه یکهو کجا رفتی؟؟؟ کی بر می گردی؟؟؟؟ چی دیگه تو این روزگار جای تو رو می گیره؟؟؟؟ چه بلایی سرت اومد؟؟؟ کی دزدیدت؟؟؟  الان اون نوشته های کوچولو موچولو که من برای خوندنش همیشه باید عینک می زدم کجای این دنیا نقش بسته؟؟؟؟ یعنی می شه دوباره اون صفحه باز بشه ؟؟؟؟؟.........

   + سبک وزن - ٩:٥٠ ‎ق.ظ ; یکشنبه ٦ اسفند ۱۳۸٥

همین جوری.....

۱- ما زنده ایم ...اندکی غمگین به خاطر برگشتن عزیزان به شهر و دیارشان ...ولی عادت می کنیم...در حقیقت عادت کرده ایم که عادت بکنیم.

۲- دوست عزیزمان میمون بی مغز سالهای پیش پستی نوشتند راجع به طبقه بندی نسوان .   بنده هر وقت حالم گرفته است سری به این نوشته می زنم و از ته قلب می خندم ....خواندن این نوشته را به خوانندگان بالای ۱۸ سال و شاید هم بالای ۲۱ سال توصیه می کنم ......... تیس تیس ها و مودبها هم لطفا نخوانند و بعد غرش را به ما بزنند!!!!! ما گفته باشیم....

۳-شروین تا ساعت ۲ بعد از ظهر روز جشن تولدش که یکشنبه بود بالا آورد و دقیقا وقتی که آماده شدیم که به همه زنگ بزنیم و تولد را کنسل کنیم حالش خوب شد و تولدش را به سلامتی برگزار کردیم و خیلی هم بهمون خوش گذشت....جای همه خالی....

۴-روزگار غریبیست نازنین.............

   + سبک وزن - ۱٠:۱۳ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٢ اسفند ۱۳۸٥