سبک وزن


اینجانب بانو سبک وزن از روزگارش می نویسد...

منير

من تقریبا مطمئن هستم که همه ما خانمها و حتی آقایون در طول عمرمون به آرایشگرامون حداقل یکبار خیانت کرده ایم  ....دروغ میگم؟؟؟؟

من و دوستم مریم یک آرایشگری داریم به نام منیر که تقریبا از ۱۳ سالگی میرفتیم پیشش ...اون اوایل کوپ الیویایی و کرنلی را بد نمی زد....بزرگتر که شدیم اپیلاسیون و براشینگ را هم میرفتیم پیشش و بعد ها هم بند و ابرو بهش اضافه شد ولی از اونجایی که منیر جون فقط  کوپ الیویایی و کرنلیش خوب بود ما دیگر کار کوپشو قبول نداشتیم البته اینو بعد از اینکه یکبار موهای منو به جای کقه آلاگارسونی زد متوجه شدیم که منیر کوپ بلد نیست بکند!!!!

و به همین دلیل راه خیانت من و مریم به منیر هموار شد و برای مریم یک خاله آرایشگر آفریدیم که آمریکا زندگی میکند و هر وقت که برای دیدن عزیزان به ایران میاید قیچیی هم به موهای خواهرزاده و دوست خواهرزاده اش می رساند!!!!! خلاصه که بند و ابرو وبراشینگ را می رفتیم پیش منیر و کوپ را پیش مریم صنعتی (خاله نداشته مریم از آمریکا!!!!).....نمی دونم چرا منیر توی دلش نمی گفت که خاله مریم هر ۲ ماه یکبار راه قرض داره از آمریکا بیاد ایران موهای شما ها را کوتاه کنه و برگرده؟؟؟؟؟......

یکبار بعد از یک خیانت شدید مستقیم از مریم صنعتی بعد از کوپ به سمت منیر جهت بند و ابرو راهی شدیم در حالیکه عذاب وجدان خفت دوتائیمون را گرفته بود .....مریم قبل از من رفت نشست.....  همین جوری که منیر بندش می انداخت پرسید خاله جان کی آمده اند؟؟؟ مریم گفت :هفته پیش و یک روش جدید را هم تازه دوره دیده اند که با تیغ موها را کوتاه می کنند به جای قیچی ....(البته خاله جان همان مریم صنعتی بود که با تیغ مو می زد و چه استادانه هم می زد!!!!) منیر گفت : جدا؟؟؟؟ جالبه.......خلاصه کار مریم که تموم شد منیر قبل از اینکه منو بشونه یک مشتری برای کوپ داشت....مشتریه که نشست منیر تیغی را که باهاش دور ابروهای مریم را تمیز کرده بود را گرفت دستش و افتاد به جون موهای مشتری مادر مرده!!!! مریم که از شدت خنده بنفش شده بود و منهم آروم زیر لب غر می زدم که چرا  گفتی ...عجب غلطی کردی ...بابا یکی این تیغو از دست منیر بگیره الان می زنه شاهرگ زنه زا ناکار می کنه....بعد از اینکه کارش تموم شد مشتریه مات و مبهوت قیافه خودشه تو آینه باور نمی کرد که البته طفل معصوم بی شباهت به بز گر نشده بود شایدم اگر به موهاش ژل می زد می تونست خودشو جای جوجه تیغی جا بزنه!!!!!! منیر ازش پرسید خوشت اومد؟؟؟؟ تازگیها مد شده تو آمریکا همه با این متد مو می زنند!!!!!!

امسال که رفتم ایران به منیر هم سر زدم ازم پرسید مدلهای جدید کوپ و براشینگ در آمریکا چیه؟؟؟؟؟ یک نگاه به منیر یک نگاه به مشتری بعدی از تو آینه کردم...چشمام به زری خانم نظافتچی آرایشگاه که داشت گوشه سالن مانتو یکی از مشتریها را اتو می کرد خیره شد  ......ترسیدم بگم Flat Iron بره اتو را از دست زری خانم قاپ بزنه بیوفته به جون موهای مشتری مادر مرده ......!!!!!!!!!!! برای همین گفتم ماشالله منیر جون شما همین جوری هم کارت درسته تو احتیاج به روشهای جدید نداری....... مگه بیگودی چه ایرادی داره؟؟؟؟؟؟

   + سبک وزن - ۱۱:٥٢ ‎ب.ظ ; جمعه ٢٧ بهمن ۱۳۸٥

love is........

Love is......

آخر یک روز سخت و پرکار بیایی خونه ...زنگ در و بزنند و یک جعبه پشت در ببینی وقتی روی کارتو بخونی بفهمی که همسرت از هزاران هزار کیلومتر اونورتر یک گلدون گل شقایق و زنبق برات فرستاده که بهت بگه : درسته که خودش پیشت نیست ولی قلب و دلش پیش توئه....که گلهای گلدونتو نگاه کنی و برای خودت زمزمه کنی شقایق آی شقایق گل همیشه عاشق....

رخی و پیمان عزیز امیدوارم که همیشه عاشقانه هایتان را با ما قسمت کنید...

                                                                

   + سبک وزن - ۱٢:٠٠ ‎ب.ظ ; جمعه ٢٧ بهمن ۱۳۸٥

مشروح اخبار.....

۱ـدیروز آقا شروین  لطف کردند و تب کردند و شب تولدشان را به خودشان زهر کردند!!!! قافیه را که دارید.....البته الان حالشان بهتر است و مشغول بد اخلاقی با مادرشان می باشند.....جشن تولد نامبرده در روز یکشنبه منعقد خواهد شد....امیدوارم تا آن روز اخلاق محمدیشان محمدی تر بشود......

۲-امشب شب تولد زن عموی آقا شروین معروف به گل جون است که جمیعا تولدشان را تبریک میگوییم..... جاری جونم تولدت مبارک....

۳-فردا میهمانان عزیزی به مناسبت میلاد با سعادت مولای متقیان جناب آقا شروین خان از آن سر آمریکا تشریف میاورند اینجا....به همین مناسبت وبلاگ بازی اینجانب در حد روزی چند دقیقه خواهد بود....قبلا از همکاری شما عزیزان متچکریم!!!!!

۴-یکی از میهمانان نامبرده دستور خورش قورمه سبزی و خورش قیمه داده است که بنده با اجازه از حضور انورتان برم سبزی و پیازشو سرخ کنم بگذارم تو یخچال.....

۵-زت زیاد........

   + سبک وزن - ٩:۳٤ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ٢٦ بهمن ۱۳۸٥

روز عشق....

۱۲ فوریه ۲۰۰۴ مصادف با ۲۳ بهمن ۱۳۸۲ :

صبح ساعت ۸ با بدبختی از رختخواب بلند شدم ....سرم گیج میرفت هنوز ۶ روز تا Due Date ام مونده بود... حاضر شدم رفتم سر کار...از تو ماشین به دختر خالم مرجان زنگ زدم و گفتم داغونم ...فکر کنم امروز بزام....تو آفیس هر جوری این پنکه لعنتی را که مخصوص من تو چله زمستون آورده بودند تنظیم میکردم بازم هرهر عرق میریختم....چشمهام سیاهی میرفت...ساعت سه و ربع رفتم پیش رئیسم و گفتم حالم خوب نیست بهش گفتم اگر بیشتر بمونم میترسم دیگه نتونم تا خونه رانندگی کنم....بهم گفت برو خونه فردا میبینمت....فرداش قرار بود با همکارام ناهار بریم رستوران.....از تو ماشین به کاوه زنگ زدم و گفتم دارم میام خونه حالم خوب نیست.... وقتی رسیدم خونه کاوه با دوربین فیلم برداری دم پنجره واستاده بود و من تو فیلم با قیافه نزار میگم فکر میکنم امروز بزام (زهی خیال باطل)......

ساعت ۴:۴۵ عصر داشتیم باهم تلویزیون نگاه میکردیم که من با درد کشنده ایی در پشتم از جام پریدم.....قبل از آنهم درد های ریز ریز زیاد داشتم و هر وقت از دکترم میپرسیدم چه جوری میفهمم که کدومشون درد شروع زایمان است بهم میگفت هر وقت گرفت خودت میفهمی....و واقعا هم فهمیدم...مثل فرو کردن یک خنجر تو ستون فقراتم می موند......همزمان که من یک متر از جام پریدم کاوه هم مثل ملخ شروع کرد دور خونه ورجه ورجه کردن که آخ جون امشب شروین میاد......(زهی خیال باطل)......

دفترچه یادداشتی که مخصوص اینکار تهیه کرده بودیم را آوردیم و شروع کردیم به ثبت کانترکشنها: قدرت ...شدت...زمان شروع ...زمان پایان....و فواصل بین دو کانتراکشن....قرار بود وقتی که فواصل بین کانتراکشن بشه ۹۰ ثانیه و هر کانتراکشن بین ۲۰ تا ۳۰ ثانیه طول بکشه بریم بیمارستان....اگر قبل از اون میرفتیم برمون میگردوندن خونه!!!!!!!

لعنتیها هر ۱۰ دقیقه میامدند و ۲ دقیقه هم طول میکشیدند....بعضی وقتها که هر ۴-۵ دقیقه یکبار میشد از خوشحالیمون جیغ میزدیم...میگفتم کاوه اومد اومد....بعد کاوه دستمو میگرفت و میشوندم روی یک توپ گنده که مخصوص ورزش بود و باهام شروع میکرد به تمرین نفس عمیق...

۱۳ فوریه۲۰۰۴ مصادف با ۲۴ بهمن ۱۳۸۲

تا ساعت ۲ صبح ۱۳ فوریه این ماجرا ادامه داشت و من از خستگی داشتم از پا میوفتادم...و دردها بهم امان نمیدادند که بخوابم....به کاوه گفتم دارم میمیرم از خواب منو ببر بیمارستان شاید برام یک کاری بکنند....شال و کلاه کردیم و رفتیم.....همون جوری که حدس زده بودیم زود بود و هنوز به مقطعی نرسیده بود که بتونند بستریم کنند و اپیدورال بهم بدهند....با گریه به پرستاره گفتم دارم از خواب میمیرم چیکار کنم؟؟؟ بهم یک آمپول زد گفت این گیجت میکنه و میتونی در عین اینکه درد داری چرت بزنی..بهم گفت احتمالا تا ۱۲ ظهر دوباره بر میگردی...ساعت ۷ صبح خونه بودیم دوباره...همون آش و همون کاسه....قلم و دفترو از کاوه گرفتم و فرستادمش بخوابه....خودم هم بعد از اون آمپول تو عالم هپروت بودم...ساعت ۱۱ صبح به بابام و برادرام زنگ زدم و ماجرا را گفتم و خواهش کردم که بهم تلفن نکنند تا خودم بهشون زنگ بزنم....عصری بابای بیچارم که از نگرانی داشت خل میشد اومد سراغم و وقتی منو تو اون حال دید از جاش پرید و گفت بریم بیمارستان بهش گفتم بابا جون من از دیروز تو این وضعم ...هنوز زوده!!!!!! به بدبختی فرستادمش خونه..... دفترچه یادداشتمون کم کم داشت پر میشد....کانتراکشنها هر ۴ دقیقه هر کدومشون ۱ دقیقه طول میکشید..

۱۴ فوریه ۲۰۰۴ مصادف با ۲۵ بهمن ۱۳۸۲

ساعت ۲ صبح ۱۴ فوریه کاوه گفت بریم بیمارستان گفتم نمیام....تحمل اینکه برم گردونند خونه را ندارم!!!!! ساعت سه و نیم صبح کاوه با دگنک منو کرد تو ماشین...دیگه قدرت راه رفتن نداشتم ...رفتیم بیمارستان وقتی پرستاره ازم راجع به کانتراکشنها پرسید بهش گفتم که هنوز ۹۰ ثانیه یکبار نیست بهم گفت پس احتمالا زوده!!!!!!! ولی وقتی معاینه ام کرد گفت که نه به موقع است و دکتر بیهوشی را پیج کرد و ساعت ۶ صبح بنده اپیدورال شده در اتاقم که رو به اقیانوس آرام بود از ذوقم هر هر میخندیدم و یخ میجویدم!!!!!!!! خدا پدر نشئگی را بیامرزه!!!!!

ساعت ۱۲ ظهر بهم گفتند که برای زایمان خودمو آماده کنم و نشون به اون نشون که شروین خان بعد از ۲ ساعت تلاش بی وقفه من در راه بیرون آوردن ایشان ساعت ۱:۴۷ دقیقه به دنیا آمدند یعنی ۴۵ ساعت بعد از اولین نشانه زایمان!!!!!!!

از بامزگی و بچه پروییش هر چی بگم کمه....که از همون اولین لحظه تولد بچه پررو بوده و هست......

روز ولنتاین به دنیا آمد که به من ثابت کنه که ثمره عشق پدر مادرشه..... که به عاشق ترین عاشقهای دنیا خودشو که قشنگترین و جاودانه ترین هدیه دنیاست تقدیم کنه ....خدا کنه که لایقش باشیم .....

روز ولنتاین...روز تولد عشق....سالروز پدر مادر شدنمون .....را به خودمون تبریک میگم...

روز عشاق را هم به دوستان عاشقم تبریک میگویم......

   + سبک وزن - ۱٠:٥٢ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٢۳ بهمن ۱۳۸٥

INCREDIBLES

پسرک بعد از ۳۶ ساعت بالاخره روزه اش را شکست و از ساندویچ معجونی که بنده برایش درست کرده بودم ۶-۷ تا گاز خورد....مخلوط زرده سفت شده تخم مرغ و کره و پنیر خامه ای و پنیر پیتزا لای نون داغ ساندویچی..... البته به دگنک یک لیوان آب سیب هر لقمه ای را قورت می داد....

باباش رفته بود مسافرت نبود و پسرک حالا دیگه به اندازه کافی بزرگ شده که بهانه نبودن دد کاوه  را بگیرد....توی این ۳۶ ساعتی که باباش نبود به اندازه ای یاغی شده بود که من برای مهارش احتیاج به یک طناب کلفت داشتم ....ساعت ۷ صبح وقتی صدای باباشو شنید مثل شصت تیر از رو تخت پاشد و پرید وسط هال.... وقتی سوغاتیی که کاوه براش آورده بود را روی میز دید فریادش رفت هوا....این چیه؟؟؟؟؟؟؟ این چیه؟؟؟؟؟ من ماشین گندن آبی ....این نه...این تف.... (اوج لوسی را که دارید؟؟؟؟؟)

سوغاتی باباش مجموعه عروسکهای کارتون incredibles بود... اینقدر خوشگل بودند که نگو...منهم کادو را برداشتم و گفتم اینها مال منه..... چند دقیقه بعد اومد و بسته را ازم گرفت و بغل کردش و تا همین ساعت زمین نگذاشتتش ....البته من هنوز عروسکها را از تو جعبه در نیاوردم...گذاشتم خود کاوه بیدار بشه و شروین بره یک جوری از دلش در بیاره و اون براش بازش کنه..... اینقدر قیافه کاوه غمگین شد وقتی این تخم جن اینجوری زد تو ذوقش...

الان هم نشسته داره هویج میخوره و هر ۲ دقیقه یک بار از من میپرسه که دد کاوه کی بیدار میشه.؟؟؟؟؟ شیکمش پر شده خوش اخلاق شده.....

   + سبک وزن - ۱۱:۱٩ ‎ق.ظ ; یکشنبه ٢٢ بهمن ۱۳۸٥

Rachael Ray

دیروز با یکی از دوستانم داشتم حرف میزدم که بهم گفت که هر وقت برنامه Rachael Ray  را میبینه یاد من میوفته..... از دیروز تا حالا ۳ نفر دیگر هم بهم همینو گفتند....رفتم از رو اینترنت سایتشو پیدا کردم و به نظر خودم هم اومد که شبیهش هستم...دیشب به کاوه نشونش دادم از اونجا که روی مود مهربونی بود گفت که تو خوشگل تری !!!! بعد که چند تا عکس با مایوشو نشونش دادم گفت اون یکمی  لاغرتره!!!!! امروز بالاخره تو تلویزیون برای اولین بار دیدمش... خیلی بامزه است که میبینم که اونهم با سر و کله و دست حرف میزنه... اونهم با حرارت حرف میزنه ...وقتی هم که از یک چیزی ناراحته لباش سر پائین میشه.....وقتی هم که شنگوله نیشش تا بنا گوشش بازه!!!!!!  شاید برای همین چیزهاست که دوستامو یاد من می اندازه!!!

خیلی جالبه که حالتهای صورت و دستاتو تو وجود یکی دیگه ببینی.... وقتی فکر میکنم می بینم که من یکمی زیادی موقع حرف زدن احساساتی میشم....وقتی هم که با خودم می جنگم که آروم و با وقار حرف بزنم همه بهم می گن چی شده ناراحتی؟؟؟؟؟؟؟؟؟ دیگه این شده جزئی از کاراکتر من ..... خلاصه آهای آدامهایی که هر وقت من باهاتون حرف میزنم سرسام می گیرید بنده را عفو بفرمائید که جور دیگری بلد نیستم حرف بزنم!!!!!!!!!!!

   + سبک وزن - ۱۱:٢٠ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۱٩ بهمن ۱۳۸٥

همینجوری....

 هوا بس ناجوانمردانه خوبه اینجا..... دلم میخواد برم بیرون بدوم و نفس عمیق بکشم و تو ذهنم بسپرم که یک وقتهایی زندگی زیبا هم میشود.... یک روزهایی پرنده ها از سرخوشی  هم میخونند ...یک وقتهایی آینده جلوت روشنه و همه چیز و همه کار آسون....

با همه اینها حال دویدن ندارم...........

به جاش پسرک می دود و من نگاش میکنم.....

تمام آرزوهام خلاصه شده در آرزوهای پدر و پسر.....

برای خودم آرزویی ندارم...........

و این است عاقبت مادر بودن ....همسر بودن.....زن بودن.....

خوشحالم که پسرم مرد است....

خوشحالم که برای خودش آرزوهای بزرگ خواهد داشت.....

و دیگران نیز برایش آرزوهای خوب خواهند کرد......

مثل پدرش......

خدایا شکرت.........

 

   + سبک وزن - ٩:٠٩ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۱٧ بهمن ۱۳۸٥

آقا بده....

جونم براتون بگه که ما چند وقته پیش از لحاظ تربیتی یک کار اشتباهی در مورد شروین انجام دادیم اونهم این بود که به خاطر اینکه این تخم دول دول خان از هیچ احدی حساب نمیبرد یک شخصیتی خلق کردیم به نام آقا بده...... و هیچ توضیحی هم راجع به این شخصیتی ندادیم و فقط در مواقع ضروری از ایشان استفاده میکردیم که اگر مثلا از بالای کتابخونه نیایی پائین آقا بده میاد و عصبانی میشه......و همین . ایشون هم یک جور هایی از این آقا بده حساب میبرد (تورو به ابولفضل راجع به این قضیه از ما انتقاد نکنید...  خودمون میدونیم که ساختن این شخصیت اشتباه بود ولی چاره ایی در اون زمان نداشتیم) ..... خلاصه براتون بگم که چند روز پیش شروین برای بستن کمربند صندلی ماشینش ادا در میاورد منهم گفتم مامی جون این قانونه که باید کمربندتو ببندی اصلا بیا از آقای پلیس بپرسیم....بعد هم الکی تلفنم را در آوردم و از آقای پلیس صلاح مشورت کردم که آیا شروین میتونه کمربندشو نبنده یا نه و آقای پلیس (یا به قول شروین آگا پسیس) هم صد البته فرمودند نه نمیشه و خلاصه شروین خان متوجه شدند که با شخصیتهای مهم از قبیل آقا بده و آقای پلیس و غیره تلفنی هم میشه حرف زد!!!!!!!

۳-۴ روز پیش سر یک ماجرایی با همدیگه کل کل داشتیم که دیدم رفت سراغ تلفن : آگا بده ؟؟؟  سیام (سلام) ....بیا مامانو بیگیر آگا بده.....خوبی آگا بده؟؟؟؟ .....هان؟؟؟ ...اوکی....بای بای آگا بده..... بعد هم به نشانه تهدید انگشت چاقشو به طرف من تکان داد که حرف بزنی داغونی..

خلاصه از اون روز تا حالا ما تکون میخوریم ایشون زنگ میزنند آگا بده...... شده دوست گرمابه گلستان آگا بده.... شکایت منو باباشو به آگا بده میکنه تهدیدم میکنه اگر بهم بستنی ندی زنگ میزنم آگا بده و از این حرفها....بد بختی اینه که آگا بده دیگه فقط از شروین حرف میشنوه و من هم یک جورهایی مثل سگ از این آگا بده دارم میترسم!!!!!! میترسم دست از پا خطا کنم آگا بده برسه....!!!!!

من چه ساده  بودم  که تمام این مدت فکر میکردم که دارم مثلا خرش میکنم خبر نداشتم که تموم این روزها اون داره برای من نقشه میکشه.......

خدا برحمد...........

   + سبک وزن - ۱:٥٦ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱٦ بهمن ۱۳۸٥

آلوچه خانم

اولین باری که کتاب آلوچه خانم را برام ایمیل کرد بهم یک ضرب العجل ۱۰ ساعته داد که تمومش کنم و نظرم را بگم من در عرض سه ساعت و نیم تمومش کردم و شیش ساعتو نیم بقیه اش را بین یک حس خنده و گریه غوطه ور بودم....بدجنسها گفته بودند به هیچ احدی هم حق ندارم بدمش که بخونه نتیجه این بود که من عین خلها تا چند روز مات و مبهوت می نشستم و حتی نمی تونستم با کسی راجع بهش حرف بزنم..... حالا این کتاب آلوچه خانم را گذاشته توی این سایت....هنوز هم معتقدم که نباید میگذاشت و باید چاپش میکرد....ولی بیایید به همدیگر قول بدهیم که اگر یک روزی این کتاب چاپ شد بخریمش ......

موفق باشی داش فرجام ......

پی نوشت: اگر از این قصه خوشتون اومد لطفا به بقیه هم معرفیش بکنید...حالا که چاپ نشده فعلا بگذارید همه بخوننش.....

   + سبک وزن - ۱٠:۳٧ ‎ق.ظ ; جمعه ۱۳ بهمن ۱۳۸٥

عاشورا

عاشورای ۷ سال پیش بود ....من نذر کرده بودم که به دسته ها در ظهر عاشورا شربت آبلیمو بدم ...اون سال برای چند ماهی ایران بودم  و تازه عروس هم بودم....۲-۳ هفته از عروسیمون گذشته بود.. صبح عاشورا بلند شدیم با دوستها و فامیلها  شربت آبلیمو را درست کردیم...رفتیم سر خیابون (فاز ۳ شهرک غرب) واستادیم منتظر دسته....  یک میز گذاشته بودیم روش لیوانهای یکبار مصرف با دستمال کاغذی دور لیوان.... خودمون هم دستکش یکبار مصرف دستمون بود و لیوان لیوان شربت آبلیمو به ماشینهایی که صف کشیده بودند میدادیم ...یک شیشه بزرگ هم برای دسته کنار گذاشته بودیم.... وقتی دسته از بالای فاز ۳ داشت میومد نمیدونید قلبم چه تالاپ تولوپی میکرد ....ما یکمی بالاتر از مسجد بودیم مطمئن بودم که می ایستند...لیوانها را چیدیم پر شربت کردیم و به رهگذر ها گفتیم شرمنده این لیوانها مال سینه زنها هستند.... کم کم دسته نزدیک میشد ....من جلوی یک آقایی که تقریبا از همه جلوتر بود را گرفتم و گفتم بفرمائید شربت میل کنید که ایشون به من گفتند که شما بفرمایید حجابتون را کامل کنید...بعد هم اضافه کردند که دسته ما از دست شما شربت نخواهد گرفت....

یکمی هاج و واج نگاش کردم ...یک نگاه به دوستام و خودم هم کردم...خوب منکه تازه عروس بودم یکمی آرایش داشتم بقیه هم قرتی بودند ...آستینهامون را هم زده بودیم بالا که شربتی نشه......موهامون هم یکمی معلوم بود....ولی این که ازمون شربت نگیرند دیگه زیادی بود....امام حسین نذر منو قبول کرده بود که من با حجاب ناکامل !!! واستاده بودم شربت میدادم...ولی نمیدونستم که اوستا چسک خان دسته هم باید تائید بکنه!!!! و اگر مورد قبول ایشون نیوفته نذر من ادا نخواهد شد!!!!!!!

گریه ام گرفته بود.....(تازه عروسها لوس هم هستند یکمی )..... لیوانهای آماده را دادم به مردم عادی که مثل امام حسین سختگیر نبودند....و کم کم جل و پلاسمون را اومدیم جمع کنیم که یک نفر از مسجد اومد گفت شربت اگر دارید بدید به ما دسته اومده شربت کم داریم....بهش ماجرا را گفتم ....خندید و گفت اشکال نداره بهشون میگیم که آخوند محل این شربتو فرستاده که به دلشون بشینه!!!!!!!  منهم برای اینکه اوستا چسک خان دسته صاف بره تو جهنم شربتو دادم به مامور مسجد که بده بهش بخوره.....

اینهم خاطره اولین و آخرین باری که بنده با دست خودم نذری دادم ....از سال بعدش باعاشقان امام حسین خشکه حساب کردم...

الان هم دارم برای خودمون شربت درست میکنم....بفرمایید شربت آبلیمو ....



   + سبک وزن - ۱٠:٥٧ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۱٠ بهمن ۱۳۸٥

صندلی شکنجه

دیروز یک صندلی خریدم که روش میشه ورزش شکم کرد ...کلی سرهم کردنش طول کشید... وقتی درست شد عین یک شامپانزه سنگین وزن پریدم روش و شروع کردم به ورزش کردن..چند تا کش داره که وقتی روش نشستی سر صندلی را به قسمت نشیمنش نزدیک میکنه و قراره که تا ۲ هفته ۲۰ سانت از دور کمرت کم کنه ...منهم که کمر باریک با خودم گفتم ۲ سانت هم کم کنه من راضیم!!!!!! خلاصه جونم براتون بگه که از صبح تا حالا چار چنگولی موندم.... قرار بوده رو عضلات شکم اثر بگذاره ولی گردن منو ناکار کرده....اینقدر هم سخت سرهم شد که حوصله ندارم جمعش کنم برم پسش بدم......آخه یکی نیست بگه بی انصاف با پس گردن من چیکار داشتی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ حالا از صبح هی میخورم تا مثلا شکمم پر باشه که بتونم مسکن بخورم...درد هم از گردن داره به پشت و کمر مهاجرت میکنه....دیدم رو حراج بود باز هم خر شدم خریدم...... گذاشتمش گوشه اتاق چشمم بهش میخوره تیغه پشتم یخ میکنه !!!!!!!!!!

صبح جناب مستطاب آجر جون داشت میرفت سر کار و زیر لب غر میزد که این هم به دکوراسیون اتاقمون اضافه شد!!!!!!!! خبر نداشت که من مثل قورباغه از تخت اومدم پائین ....از ترسم جلوش کمرمو صاف میگیرم و نفسمو تو سینه نگه میدارم که نفهمه چه بلایی وارد خونه شده!!!! بدبخت دیروز التماس کرد که نخرم ولی تو گوش من نرفت گفتم میخوام کمرم بشه مثل باربی ...هر چی گفت عزیزم از این کمر باریکتر بشی میشکنی گفتم نه تو حسودیت میشه که من خوش هیکل بشم!!!!!!!! خلاصه که آئینه دق برای خودم جور کردم.....

با اجازه از حضورتون مرخص میشم چون بیشتر از این نمیتونم پشت کامپیوتر بشینم....

   + سبک وزن - ۱۱:٤٤ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٩ بهمن ۱۳۸٥

متاسفم.....

دیروز داشتم وبلاگ یک خانمی را که دانشجوی پزشکی است را میخوندم که رسیدم به یک پستش که راجع به یکی از همکلاسیهای پسرش نوشته....که از قضا این آقا با یکی از دانشجوهای پرستاری دوست شده و این خانمها نشسته اند و دارند راجع به این دوتا گفتگو میکنند.....با اجازه از صاحب وبلاگ یک قسمتی از نوشته هاشو براتون میگذارم:

من: امیر از دست رفت به خدا! پرستاری!!!.. سحر دقت کردی  انگار دخترها  اسم بعضی شغلها روشون باشه خودبخود واسه مردا بخصوص نوع ایرانیش Erotic میشن...مهماندار هواپیما...پرستار...منشی. اینکی دیگه خیلی مکش مرگ ما ست ...

من خودم پرستارم ...شوهرم هم پزشک است ....وقتی دانشجو بودیم باهم تو گروه تئاتر بودیم و اونجا باهم دوست شدیم ....ولی اگر هم تو بیمارستان بر بالین بیمار هم باهم دوست میشدیم و مثل الان باهم می موندیم به خاطر این نبوده و نیست که اون شغل پزشکی داره و من شغل اروتیک پرستاری....آدمهایی که به غیر از حرفه اشون حرفی یا نظری یا تفکر دیگری ندارند پشت اون حرفه خودشونو قایم میکنند و به همه برچسب همون چیزی که خودشونو پشتش قایم کردند میزنند....دیشب وقتی این ماجرا را برای کاوه تعریف کردم فقط خندید....

میدونم هر کسی هرچی دوست داشته باشه میتونه تو وبلاگش بنویسه...من هم چون دلم خواست دارم اینها را اینجا مینویسم... یکبار حدود ۱۰ سال پیش تو هواپیما از آمریکا میومدم ایران ...قسمتی که از آمریکا میومدم اروپا یک آمریکایی بغل دستم نشسته بود ازم پرسید چیکاره هستی ؟؟؟ گفتم نرس...... گفت WOW....و کلی با احترام از شغلم تعریف کرد....وقتی هواپیما عوض کردم واز اروپا اومدم ایران همسفربغل دستیم ایرانی بود ایشون ازم پرسید که چیکاره هستم گفتم پرستار....گفت چرا Nurse نشدی ؟؟؟؟ گفتم پرستار همون نرسه!!!!!! سرشو با تاسف تکان داد و گفت  آخی طفلکی.....بعد هم کلی راجع به پرستاران بی وجدانی که در شیفتهای شب بیمارستان چراغها را خاموش میکنند و میخوابند برای من سخنرانی کرد...

دم همه هموطنانی که به خاطر این برچسب ها بنده و امثال منو از ایران فراری و همکاران و دوستانم  را که در ایران زندگی میکنند خانه نشین یا بیزار از شغلشون کرده اند گرم!!!!!!!!!!!

   + سبک وزن - ۱:٠٧ ‎ب.ظ ; جمعه ٦ بهمن ۱۳۸٥

کن فيکون قالبی

خوب با اجازه از حضور انورتان بنده ایشتیباها (با لهجه ترکی بخوانید) زدم قالب وبلاگمو سرویس کردم...تو این قالب جدیده پستها وره دله همدیگر هستند....آستیگماتیستها میفهمند من چی میگم و چی میکشم...... یک شیر پاک خورده ای بنده را راهنمایی بکند که چجوری بین پستهام یک گلی سنبلی بلبلی یا فقط یک خط ناقابل بکشم..... باید قالبو دستکاری کنم که میترسم همه چیزو از بیخ و بن به دیار باقی بفرستم.....
یک مشکل دیگه هم دارم اینکه تو بلاگ رولینگم وقتی که کسی آپ دیت میکنه اون ستاره ها که کنار اسمشون میومد حالا بالا پایین اسمها میان که منهم به کلی فعلا بیخیال ستاره و سیاره و غیره شدم.....حالا اگر یک عزیز دیگری به این بچه سید بخت برگشته یاد بده که لینکها به جای اینکه ستاره در بیاورند مثلا پر رنگ یا بلانسبت کلفت بشوند هم ممنون میشویم.... عجب اعصابی دارند ملتی که هر روز با این اچ تی ام ال کار میکنند....

ما بریم تا شیشه مانیتورمون را تو مخلوط کن با شیر مخلوط نکردیم و به جای شیر موز به شروین ندادیم.....................

قبلا از الطاف ملوکانه همه ممنونم.......

پی نوشت۱: اگه گفتین شروین به چی میگه جباد؟؟؟؟ (به کسر جیم)

پی نوشت ۲: الان شروین گلستان سعدی را از رو میز برداشته گرفته رو سرش بعد هم میاردش پایین تند و تند بوس میکنه....فکر میکنه قرآنه....آخه وقتی میریم مسافرت از زیر قرآن که رد میشیم شروین را هم رد میکنیم...حالا گلستان به نظر بچه ام به اندازه کافی وزین اومده که از زیرش رد شه..................!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

   + سبک وزن - ٩:۱٩ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٤ بهمن ۱۳۸٥

خواب زن چپه+تیستو سبز انگشتی+شنگون و منگون و انگون

 

 

 

 

۱-دیشب خواب میدیدم که تمام پسر عموهام رفتند رو زنهای اولشون زن دوم گرفتند و دست زنهای دومشون را گرفتند و بردند دیدن فامیلها.... همه فامیلها هم ازشون با روی خوش پذیرایی کرده اند منهم این وسط دارم خودم و همه را جر و واجر میدم که همتون از دم بیخود کرده اید !!!! البته عموی خدا بیامرزم این وسط داشت قابلمه قابلمه نذری میداد منهم حامله بودم و تو خواب هوس قیمه پلو کردم....ای امام حسین جون قربون با حالیت برم من که آدم تو خواب هم هوس غذاهای پارتیهای تورو میکنه......

۲- نمیدونم هیچ وقت براتون گفته بودم یا نه که من متخصص در امور خشکاندن گیاهان سبز و غیر سبز هستم یعنی اینقدر دستم سبزه که اگر گلدون مصنوعی را هم بدید دستم به سه سوت داغونش میکنم..... چند وقت بود که یک بنده خدایی دو تا گلدون کوچولوی سفالی به اندازه ۲ بند انگشت و خاکش و دو نوع تخم گل را به من کادو داده بود که مثلا بکارم...بعد از ۷ ماه بالاخره هفته پیش رضایت دادم که به این مهم دست یابم!!!!! خاکو با دو قاشق آب باید مخلوط میکردم و ۵ تا تخم گل باید میچپوندم توش که من برای محکم کاری ۱۰ تا چپوندم...و باید میگذاشتمش دم پنجره که آفتاب بخوره...روز اول هر نیم ساعت یکبار بهشون سر میزدم و با خودم میگفتم الان میان بیرون !!!!! فرداش هر ۳ ساعت یکبار شد و پس فرداش هم به کلی یادمشون رفت!!!!!!!!!!!! ۳ روز پیش یکهو یادم افتاد که من به این بدبختها اصلا آب ندادم ...یکمی بهشون آب دادم و امروز با خودم گفتم دیگه باید بیان بیرون ...با شوق و ذوق رفتم سر وقتشون و هنوز اون خاکهای قهوه ایی خوش رنگ دارند منو گرد گرد نگاه میکنند فکر میکنید هنوز زوده یا من قصوری این وسط مرتکب شدم یا ماشالله هزار ماشالله به خاطر تیستو سبز انگشتی بودنم است؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

۳-دیشب دارم برای شروین قصه شنگول منگول میگم وسطش میگم اگه گفتی مامان بزی کجا رفت ؟ میگه رفت چاکی چیز (یک جایی است مثل سرزمین عجایب تهران)....بعد میپرسم مامان بزی که رفت چاکی چیز کی اومد در خونه را زد میگه آگا فیلیه.....نصف شبی میگم مادر جون شما اصلا میدونید من راجع به چه قصه ایی حرف میزنم میگه آده شنگون و منگون و انگون!!!!! خلاصه اینهم ورژن جدید شنگون و منگون و انگون.......

 

 

   + سبک وزن - ٩:٢٠ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٢ بهمن ۱۳۸٥