سبک وزن


اینجانب بانو سبک وزن از روزگارش می نویسد...

چرت و پرت

 

 

۱-ناخن گیرهای خونه که بالغ بر ۷ عدد میباشند در جریان کشیده شدن اسباب و آلات گم شده اند...همه اهالی خونه به شدت مشغول جویدن ناخنهای خود میباشند.....تو رو خدا اگر جایی به عقلتون میرسه بگید من بگردم...

۲-امشب بچه غربتی من تو تلویزیون ایرانی ( تو خونه جدید تلویزیون ایرانی میتونیم بگیریم ......آی دلمون برای شب خیز تنگ شده بود... آی تنگ شده بود!!!!!) داشتم میگفتم...تو تی وی برف دیده میگه نمک...نمک.... طفل معصوم تو زندگیش برف ندیده .....برادرزاده ام اولین باری که برف دید شاتالاپی خودشو انداخت تو برفها ...۷ سالش بود...خلاصه بلند شد و گریه و زاری که این چرا سرده ...این چرا خیسه....همیشه تو عکس برف دیده بوده فکر میکرده باید مثل پنبه خشک و گرم باشه!!!!!!!!

۳-موهای شروینو بردم یکمی کوتاه کردم بچه ام شده شبیه قوچعلی!!!!! شوخی میکنم لپهاش افتاده بیرون....

۴- شنبه شب مهمون دارم...اینقدر التماسشون کردم تا راضی بشن که بیان که نگو و نپرس...حالا با خودم نشستم میگم نکنه تعارف نمی کردند ...نکنه دلشون نمی خواسته که بیان ...نکنه غذاهای خونه مارو دوست ندارند...نکنه از گربه میترسن؟؟؟ بی بی که همیشه تو اتاق زندانیه هر وقت کسی میاد....خلاصه موندم با یکسری افکار مالیخولیایی که شاید بدبختها راه دستشون نبوده بیان و من بی خودی التماس کردم..... خدا کنه اینجوری نبوده باشه...

۵-تلویزیون داره ایتالیا ایتالیا را نشون میده...برم ببینم چه خبره...

۶-در ضمن این اون پست باحاله که ذکر خیرشو در پست پائینی کرده بودم نیست
...

۷-چرا بلاگ رولینگ زده به سیم آخر؟؟؟؟

 

 

 

 

   + سبک وزن - ۱٠:٥٥ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٢۸ دی ۱۳۸٥

خسته ام....

اسباب کشی یک ۳-۴ روزی میشه که تموم شده ولی من اینقدر خسته هستم که حس میکنم یک تراکتور از روم رد شده....چند تا دوست نازنینم به دادم رسیدند و برام اسباب کشی کردند و منهم کمکشون کردم.....!!!!! خونه جدید هم خیلی خوشگله یکمی بزرگتره و یک اتاق اضافه داره که کامپیوتر را توش گذاشتیم...منظره اش هم خیلی خوبه ....شروین فینقلی هم اتاقه جدیدشو دوست داره....بی بی هم همینطور....

خبر آرین حسابی داغونم کرده یک لحظه از فکرش بیرون نمیام و روزی نیست که براش اشک نریزم ....میدونم که اشتباهه درگیر شدن احساسی با آدمهایی که نمیشناسی ولی عجیب  در این مصیبت درگیر شدم...

یک بار دیگر هم یکی از بهترین دوستام بچه دار شد و بچه اش ۴ روز بعد از به دنیا آمدن در آی سی یو بیمارستان تهران کلینیک فوت کرد...مشکل ریوی داشت و من اونجا بودم باباش مثل یک تنه درخت تو بغل من سقوط کرد و من هم نه دستام قدرت بغل کردن این غم را داشت نه پاهام توان همدردی ....باهم بر زمین غلطیدیم و فریاد کشیدیم از ته دل.....بعد هم ماموریت داشتم که برم تو اتاقه مامانش و نگذارم بفهمه که چه بر سره جوجه اش آمده....از ساعت ۱۱ شب تا ۳ صبح من و مامانش برای هم فیلم بازی کردیم که بالاخره اون از خستگی بیهوش شد من از بغض.... خلاصه که بنده خیلی آدم مناسبی برای این جور موقعیتها نیستم....

نمیدونم که براتون گفته بودم یا نه...دوستام که اینجا را میخوانند میدونند که من پرستارم....البته الان ۷ ماهی است که فعلا کار نمیکنم ولی خواستم بگم هنوز بعد از ۱۱ سال کار کردن در این رشته  هیچ وقت مرگ آدمها و درد و رنج آنها برایم عادی نشده....یک موقع تو اورژانس بیمارستان امام خمینی طرحم را میگذارندم و هر روز چندین نفر جلوی روم از بین میرفتن....سخت بود...اینقدر سخت که به خودم قول دادم که هیچ وقت دیگه تو اورژانس کار نکنم...یک بار هد نرس بخشمون دید که من با چشم گریون دارم یک مریضی را آماده میکنم که بفرستمش سرد خونه وقتی حالمو دید گفت نگار برای غصه های خودت هم یک جایی بگذار..... اینقدر خودتو برای غریبه ها داغون نکن...دیدم راست میگه ولی چاره چیه....من اینم ....فلان خل معروف.....

زود زود با یک پست باحال برمیگردم.....

   + سبک وزن - ٢:٠٧ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٢٧ دی ۱۳۸٥

تولدم مبارک...

تولد تولد تولدم مبارک ...مبارک مبارک تولدم مبارک...بیام شمعها رو فوت کنم که صد سال زنده باشم.....لبم شاد و دلم خوش چو گل خوش خنده باشم....دیدیردی دیدیری دی  دیدیری دیدیری دیدیری دی.......

تو رو خدا خجالتم ندید و برام سورپرایز پارتی نگیرید. به خدا راضی به زحمتتون نیستم.....همینکه کادومو پست می کنید برام کافیه.....!!!!!!!!

قبلا از پیامهای تبریکتان متشکرم !!!!!!!!!!!!!!!!

پی نوشت: اگه ما یک هفته گرفتار کشیدن اسباب آلات زندگی باشیم آمار ویزیتور های وبلاگمون باید بشه یک پنجم وقتی که نمی کشیم اسباب آلاتو؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ یعنی کشیدن این اسباب آلات اینقدر دردناکه که کسی جرات کلیک کردن رو صفحه مارا نداره؟؟؟؟؟ شما که از راه دور اینقدر ترسیدید ببینید آجر سایه سر چه کشیده!!!!!!!!

   + سبک وزن - ٦:٥٦ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢٤ دی ۱۳۸٥

اسباب کشی+ نصيحت خواهرانه

۱-آقا ما داریم میکشیم چه کشیدنی......اسباب ها را میگم ....البته این وسط دک و دهنمون هم داره کش میاد و این ماجرا یک هقته ایی کش خواهد داشت.....!!!!!!! چقدر کش !!!!!..متر بدم خدمتتون این کشها را اندازه بگیرید ببینید ازش یک کش تنبون برای سایه سرتون در میاد یا نه؟؟؟؟

۲- این توصیه را هم دوستان عزیزی به من سفارش کرده اند که در وبلاگم بگذارم که انجامش برای جوانان دم بخت ضروری است .......توصیه من به جوانان دم بخت این است که :(شبیه توصیه های یک خدا بیامرزی شد!!!!)

               اول حجله تون را علم کنید بعد گربه را دم درش بکشید!!!!

   + سبک وزن - ۱٠:٤۸ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱۸ دی ۱۳۸٥

مدرسه عشق

 

 

از وقتی کوچیک بودم                                                                   

همیشه فکر میکردم اگرعاشق بشم چی میشه                         

حتی یکسری شعر و آهنگ هم برای دوره عاشقیتم

                                                    گلچین کرده بودم

این برای وقتی که بره سفر

                      این برای وقت خیانت

    این برای عشق سوزان ….این برای عشق ناکام

              این برای وقتی که بهم گل بده

                      این برای وقتی که بهش کتاب بدم

این هم برای وقتی که هدیه امو وا نکرده 

                                          پس بفرسته……………

بعد باخودم می شستم فکرهای ناجور میکردم…..

                 اگر رفت جبهه شهید شد چی؟؟؟؟

      اگر چشمهاش آبی بود دختر دائیم هم عاشقش شد چی؟؟؟

        اگر برادرم فهمید چی؟؟؟

  اگر بابام دوستش نداشت چی؟؟؟

به ندرت هم فکرهای باحال میکردم……

    هر روز میاد تو راه مدرسه

                شلوار جین ادوین پاکتی (برفی) میپوشه

آستین های کوتاه تی شرت راه راهشو میزنه بالا

    کفشهاشم آدیداس اوریون آبی با سه تا خط سفیده….

دوباره فکرهای بد و ناجور…….

اگر دفتر خاطراتشو داد توش بنویسم

        معلم تربیتی مدرسه امون دفتره را پیداش کرد چی؟؟؟؟

آخ آخ نامه هاشو چیکار کنم؟؟؟

کجا قاییمشون کنم؟؟؟؟

میگذارم لای آستر کوله پشتی مدرسه ام که اگر

          هم دم مدرسه گشتنمون پیداش نکنند

آخه گشتاپو خونه ایی  این راهنمایی هاجر

چه جوری نامه رو بهم بده؟؟؟؟؟

   میتونه صبح به صبح نامه ها را بگذاره

                  لای بوته گل سرخ خونه همسایه امون

وقتی که میرم مدرسه میرم ورش میدارم…..

آخ آخ اگر همسایه زودتر ازمن ورش داشت چی؟؟؟

          باید بهش بگم اسممو تو نامه نیاره….

  آخ آخ اگر دختر دائییه زودتر صبح اومد

    نامه را برداشت فکر کرد ماله اونه چی؟؟؟؟

      اسم که نداره………….

  آخ آخ اگر برادرم برش داشت چی؟؟؟؟

آخ آخ…..

و اما واقعیت….

تو دوران مدرسه عاشق نشدم و کسی هم عاشقم نشد!!!!!

 وقتی عاشق شدم که جبهه و ادوین پاکتی و نامه و غیره

                                  به شدت از مد افتاده بود…….

       ولی عاشقی هنوز مد بود…………..

             چشمهاش آبی نبود….ولی برق چشمهاش

                     دنیامو روشن کرد…………

دفتر خاطرات هم بهم رد و بدل نکردیم

       ولی قلبهامون و دادیم بهم و فرستادیمشون مدرسه عشق…

غرغر ها و بالا و پائین شدنها هم

ماله اینه که بعضی وقتها

  نمره قلبهامون توی درس گذشت و صبوری

         میشه نوزده و نیم به جای بیست….

ولی هیچ کدومشون تا حالا تو هیچ درسی

    از نوزده و نیم و نوزده بیست و پنج کمتر نشدند

حالا حالا ها هم خیال فارغ التحصیلی ندارند

کار ما هم اینه که این دو تا ماهیچه عاشقو تقویت کنیم

            همه جوره…………..

تا برامون تا میتونند کارنامه های خوب بیارن

      البته…………. 

    سخن عشق در هیچ دفتر نیست………

   + سبک وزن - ٢:٥۱ ‎ب.ظ ; جمعه ۱٥ دی ۱۳۸٥

همينجوری....

یک عالمه چیز میز نوشتم پرید..... حوصله ندارم دوباره بنویسم...لب کلام

۱-در جریان هستید که از عزاداری متنفرم فقط خواستم بگم چهلم بابک بیات است و اگر از رفتنش ۴۰ سال هم بگذره هنوز زنده است...هرگز نمیرد آنکس که دلش زنده شد به عشق.

۲- این مطلب جناب میمون بی مغز هم خواندنش برای خواننده های بالای ۱۸ سال توصیه میشود....که بنده بارها در جاهای مختلف گفته ام و میگویم که میمون جان تو خدایی!!!

۳-بفرمایید ناهار چیپس و ماست!!!!!

   + سبک وزن - ۳:٤۳ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱٤ دی ۱۳۸٥

اخبار روزانه

امروز درخته را جمع کردم..بیبی ولنتاین یکمی خودشو مالید زمین که tree جمع نه!!!! ولی بعد با یک شکلات خر شد...عین مادرش میمونه...زود خر میشه!!!! از فردا باید شروع کنم به جمع کردن خونه...هفته دیگه اسباب کشی داریم ...جناب آجر یا به قول دوست عزیزی؛ سایه سر؛ قول داده اند تو این اسباب کشی کمک کنن!!!! البته کمک روانی !!!!! نمیدونم از کجا شروع کنم..دست تنها با یک بچه تخم جن یکمی سخته....البته در جریان هستید که کاری نیست که من از پسش بر نیایم!!!! چه غلط های زیادی.......سایه سر هم با همین حرفهای این مدلی به سه سوت خرم میکنه!!!!! خلاصه که دست علی به همرام....

   + سبک وزن - ٩:٢۳ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱٢ دی ۱۳۸٥

مرسی.....

با این همه محبت شما مگه میشه حال آدم بد باشه...یا به عبارتی بد بمونه...البته تشخیص دکتر مارمول جیگر با معاینه از راه دور هم درست بود...ویزیتت طلبت.... در ضمن مارمول جون یک حال اساسی بهم داده که بعد از خوندن متنش حسابی شنگول شدم....مرسی از همه اتون به زودی برمی گردم.....

   + سبک وزن - ٧:٢۸ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٧ دی ۱۳۸٥

درد دل

دلم گرفته...داره بارون میاد...یک عالمه کار دارم...استرس عجیبی دارم...زود رنج شدم... فقط دلم می خواد بشینم گریه کنم ... و همه این اتفاقها از امروز صبح برام افتاده... از همه عالم و آدم متوقع شدم ...بابا از دست ملت صد پشت غریبه که ناراحت شدن نداره... نمیدونم چرا اینقدر دلم شکسته....وقتی برای عالم و آدم از جون و دل مایه بگذاری بعد برینند تو حالت خیلی تو ذوقت می خوره... من آدم هم نمیشم.... کینه هیچ کس را هم به دل نمی گیرم...ولی بی توجهی  دلمو می شکنه...... جو هالیدی گرفتتم...از فردا قراره یک عالمه اتفاق خوب بیفته...یک عالمه جاهای خوب بریم ...یک عالمه آدمهای عزیز و دوست داشتنی ببینیم.... من بهتره برم خودمو درست کنم که این مودی نیست که همه از من انتظار دارن باشم....همه نگار دلقکو دوست دارند...خودم هم دوست دارم دلقک باشم...خودم هم دوست دارم همه را بخندونم....برم خودمو برای دلقک بازی آماده کنم که این حال الانم حال درستی نیست....یک مدت هم نیستم...بعدا خدمت میرسم....  

   + سبک وزن - ۱٢:٤۱ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۳ دی ۱۳۸٥

اعترافات يلدايی

دیشب خیلی دیر دعوت گیلاسی را دیدم و امروز صبح متوجه شدم که آلوچه جون هم دعوتمون کرده ما هم که آدم چتر هر جا دعوتمون کنند با کله و پاچه میریم...از همون هایی که آلوچه بانو خیلی دوست دارند!!!!!!

خوب این هم از اعترافات بنده....البته بنده بسیار بسیار آدم جالبی هستم و ۵ مورد برای شناساندن خودم به شما کافی نیست!!!!!!!!

۱- عاشق چیپس و ماستم و دیروز ناهار چیپس و ماست خوردم!!!!

۲-برخلاف اسم وبلاگم از بعد از حاملگی و زایمان (دوران سنگین وزن بودنم) هنوز به اندازه دلخواه سبک وزن نشدم ولی این اسم سبک وزن را عجیب برازنده وبلاگم میدانم چه کنم که آرزو بر جوانان عیب نیست....

۳-من شبها مسواک نمی زنم!!!! ولی به یاد هم ندارم حتی یک روز در زندگیم مسواک نزده روزم را شروع کنم و تا حالا هم بزنم به تخته هیچ کدام از دندونهایم احتیاج به روت کانال نداشته اند!!

۴-اتاق خوابمون مثل بازار شامه ....از بچگی از اتاق خواب مرتب بدم می آمده...احساس آرامش و امنیت را در اتاق بهم ریخته می بینم....ولی آشپزخونم از تمیزی برق میزنه.....

۵-بر خلاف ظاهر دادار دودوریم حاضرم همه چیز را فدای آرامش و امنیت خانواده ام بکنم حتی غرور و تعصبم را ....

خوب حالا نوبت شماهاست

۱- میمون بی مغز عزیز ( البته ایشون مسافرت هستند و کلاسشون هم کلی بالاست مطمئن نیستم به دعوت من لبیک بگویند)

۲-مارمول جیگرم ( که ایشان هم مدت طولانیست که وبلاگ داری نکردند ولی امیدوارم که پاشون به این بهانه باز شود به وبلاگستان دوباره)

۳-مانا خانم که البته ایشون خودشون با دست خودشون وبلاگشون را فیلتر کرده اند!!!!

۴-ویولت جونی که البته حتما از ایشون هزار جای دیگه دعوت شده ولی ما هم تعارف خودمون را میکنیم...

۵- و خانم صمیم خانم که امیدوارم تشریف بیارند و پنج دلیل بیاورند که چرا همسرشان را عاشقانه دوست دارند....

زت زیاد

   + سبک وزن - ۱۱:٥٧ ‎ق.ظ ; شنبه ٢ دی ۱۳۸٥

ماجرای زعفرانی شدن بي بی

 در جریان پاتی ترین شدن شروین خان معروف به بیبی ولنتاین که بودید؟؟؟؟  ایشان اینقدر در این زمینه به مهارت رسیده اند که بنده در حیرتم.... این ماجرایی که میخوام براتون تعریف کنم عین حقیقت است و من ثبتش می کنم تا آیندگان بخوانند و عبرت گیرند...

بی بی خانم که معرف حضورتان هست.... گربه چاق و لوس بنده را می گویم.... امروز جناب شروین خان با پوزخندی به اطلاع من رساندند که روی بی بی مادر مرده جیش کرده اند....من باور نکردم ...رفتم تو اتاق دیدم که زمین اتاق در جاهای مختلف خیسه ولی بی بی خشکه... حدس زدم که حتما دنبال بی بی می کرده تا رویش جیش کنه ولی تیرش خطا رفته و بی بی از دستش فرار کرده و ایشان هم شاشیده اند به زندگی...یکمی دعواش کردم و باهاش حرف زدم که دیگه نباید اینکارو بکنه به این دلیل به این دلیل به این دلیل..... و ازش قول گرفتم دیگه اینکارو نکنه و رفتم و موکتو شستم.... تا اینکه یک ربع پیش گفت جیش دارم و رفت تو دستشویی و با قیافه مشکوکی از لای در گفت مامان نیا تو... ما هم بچه مثبت حرفش و گوش کردیم و غلط کردیم و رفتیم تو اتاقمون....چند دقیقه بعد آجر زاده با لبخندی شیطانی به عرض ما رساندند که دوباره روی بی بی جیش کردند...  باور نکردم.... رفتم بی بی را چک کردم و دیدم بعله این دفعه تیره دوستمون خطا نرفته و بی بی خانم پشتش از پس گردن تا دم خیسه!!! شنگول و منگول خوابیده و خورخور هم میکنه ...انگار از این حموم نطلبیده بدش هم نیامده بود.... نمی دونستم چی بگم یا چیکار کنم از عصبانیت می لرزیدم در عین حال از خنده در حال انفجار بودم...شروین را بردم گذاشتم رو تختش بدون هیچ حرفی (حرفها را دفعه قبل زده بودم!!!!) ......به آجر زنگ زدم ماجرا را برایش تعریف کردم و ازش کمک تربیتی خواستم...به مدت ۳۰ ثانیه پشت خط تلفن سکوت عمیقی حاکم بود که یکهو ۲ تائیمون منفجر شدیم از خنده....آجر میگه عجب بچه شاهکاری دارم ...عجب خلاقیتی...عجب مهارتی ....عجب نو آوریی..

بعد که گوشی را گذاشتم یکمی آروم شدم...شروین هنوز رو تختشه و مشغول فریاد زدن که :مامان بگل بگل بگل (بغل) ......فانی نه...........فانی نه....(چون بهش گفته بودم این کار فانی (funny) نیست.... خلاصه دارم خل میشم...الان میرم میارمش پائین ولی فکر کنم باهاش حرف نزنم تا تکلیف اینکارشو باباش مشخص کنه.... اینهم از شب یلدای ما.......

یلداتون پر از انار و هندوانه باد....مال ما و بی بی که زعفرانی شد!!!!!!!

   + سبک وزن - ٩:۱۱ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۳٠ آذر ۱۳۸٥