سبک وزن


اینجانب بانو سبک وزن از روزگارش می نویسد...

خورشید جونم کجایی؟

 

 

اصولا وقتی هوا ابری است من که دلم می خواد زار زار گریه کنم ......مخصوصا اگر همه دلشوره های دو عالم هم تو دلت باشه ..... خورشید جونم کجایی؟؟؟؟

   + سبک وزن - ۱۱:٢٠ ‎ق.ظ ; جمعه ٢٧ شهریور ۱۳۸۳

نذر

 

 

نذر کردم تا مارمول آپدیت نکنه چیزی ننویسم لطفا اصرار نفرمایید.....قبلا از توجهات شما متشکرم....

   + سبک وزن - ۱۱:۳٧ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٢۳ شهریور ۱۳۸۳

غرنامه

                                       

                                             غر نامه         

باور کنید قرار نبود اینجوری بشه که ۲ هفته یک بار آپدیت کنم اصلا این رسم وبلاگ نویسی نیست یا اگر هم هست بنده قبولش ندارم ولی چه کنم که « بچه که عمر و نفسه یکی خوبه یکی هم بسه!!!!» همونطور که عرض کرده بودم بی بی ولنتاین ما داره دندون در میاره نه یکی نه دو تا بلکه پنج شیش تا!!!! واکسنهای ۶ ماهگیش را هم ۳ روز پیش زده !!!! از اون طرف هم رئیس بنده هم که ۶۰ -۷۰ سالی شیرین داره دندوناش داره میریزه!!!! و صبح به صبح هم واکسن نشادر به خودش میزنه!!! جناب آجر هم.....اینو دیگه میگذارم دوستاش حدس بزنند!!!! خلاصه بنده بین یک بچه بد اخلاق و رئیس نشادری و شوهر جیگر طلا گیر افتادم!! تایپ فارسیم هم داغونه!!!! گه بود به سنده نیز آراست!!! خلاصه همه این کس شعرها را گفتم که نگید کون گشادم یا بی معرفت!!!!! دلم پیش وبلاگم است و شما!!!! والسلام........

   + سبک وزن - ٢:٤٢ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱٥ شهریور ۱۳۸۳

بابای من

                                          

                                             بابای من

همه باباها یکسری خصوصیات اخلاقی منحصر به فرد دارند و بابای من هم علاوه بر تمام صفات عالیه یک صفت جالب هم داره اونم اینه که استاد گم کردن همه چیز است٫ یک چیزی بده دستش مثل یک شعبده باز زبده و زبردست به دو شماره غیبش می کنه!!! و این هم ربطی به سن و سال و این حرفها نداره از وقتی یادمه همین جوری بوده....بگذارید یک ماجرایی را براتون بگم...
در یکی از سفرهایی که بابا اومده بود آمریکا منزل یکی از آشنایان مهمان بودیم یک آقایی که در مهمانی شرکت داشت به بابا گفت شما که عازم ایران هستید یکسری مدارک خیلی مهمی است که با پست نمی شه فرستاد می شه ازتون خواهش کنم که بدست اقوام ما در ایران برسانید؟ تا من بپرم وسط و رای آقا را بزنم بابا بله را داده بود!!!!!!
خلاصه فرداش آقاهه با یک بسته شکلات «جهت تشکر» و مدارک اعزامی به ایران اومد دم خونه برادرم . بابا رفت پائین و تا به بالا برسه مدارک غیب شد و شکلاتها رسید به خونه!!!!!!!!!! ما هم رفتیم زمین و زمون را گشتیم و مدارک را پیدا نکردیم که نکردیم انگار آب شده بود رفته بود تو زمین!!!!!!!
جونم براتون بگه که بابا فرداش دست خالی رفت ایران و ما هم شرمنده به آقاهه زنگ زدیم که کیف بابا را در آمستردام زدند و مدارک شما هم همراه کیف دزدیده شد و ببخشید و شرمنده و از این حرفها و قضیه را ماست مالی کردیم......به بابا هم نگران نباش ما یک خالیی بستیم و ماجرا را فیصله دادیم!!!!
شیش ماه بعدش بابا برگشت آمریکا ٫ در یک مجلس مهمانی دیدم بابا داره با چند تا از دوستاش صحبت می کنه ٫ گوشامو تیز کردم دیدم داره میگه؛
«آقا این آمستردام عجب دزد بازاریه شیش ماه پیش تو راه برگشت به ایران تو آمستردام کیف ما رو زدند از بخت خوش چیز مهمی تو کیفم نبود الا مدارک یک بنده خدایی که داده بود ببرم ایران!!!!! حالا هم دارم هفته دیگه میرم ایران البته از آمستردام دیگه نمیرم چیزی ندارید براتون ببرم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟»

   + سبک وزن - ٢:۳٢ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱ شهریور ۱۳۸۳