سبک وزن


اینجانب بانو سبک وزن از روزگارش می نویسد...

ماجرای سوزن

                                            ماجرای سوزن

 

خوب حالا باید بنویسم ولی نمی دونم از کجا شروع کنم.....تا حالا شده که تو خواب پاتون بگیره؟؟؟؟؟هر کی تجربه اش را داشته باشه می دونه چقدر دردناک است . از وسط خواب نازپا میشی لنگت را میگیری دستت و فریاد میزنی. همسرعزیزت یک متر از جاش می پره و سعی می کنه که کمکت کنه. بعد تو باید با یک دست پاتو فشار بدی  با دست دیگه همسرت را از پات دور کنی و شیش دونگ  حواست هم باید جمع باشه که همسرت نره دنبال سوزن بگرده که بزنه تو پات!!!!!

اولین بار که این اتفاق برای من افتاد ۱۵-۱۶ ساله بودم  و فکر کردم که مار زدتم.اولین کاری که کردم از رختخواب پریدم بیرون.لنگ به دست دنبال مار تو تختم میگشتم و جیغ میزدم که یکهو پدرم وارد صحنه شد و سنجاق قغلی را از لحافم باز کرد و سعی کرد لنگ منو از دستم در بیاره .من احمق خواب الود فکر میکردم میخواد سنجاقو بزنه تو چشم مار محترم!!!!!!همینجور حیغ میزدم که :بابا تو تخته!!!! تو تخته!!!.بابا هم هاج وواج سوزن به دست منو نگاه میکرد!!!

نمی دونم که این قضیه سوزن زدن یا نیشگون گرفتن تا چه اندازه صحت داره ولی درد پا را ولش کن اون حمله گازانبری که با یک سوزن پنج سانتی  بهت می شه یک چیز دیگه است!!!!فردا صبح که پا میشی اول یادت رفته چه اتفاقی افتاده یک قدم که راه میری تازه میفهمی داری می لنگی!!! حالا نمی دونی از درد عضله است یا کبودی محل نیشگون یا خونریزیه محل سوزن!!!!! برای همین حالا هم وقتی پام میگیره تمام هم و غمم اینه که کسی طرف پام برای کمک نیاد!!!!!!

 

   + سبک وزن - ٥:۱٧ ‎ب.ظ ; شنبه ٢٧ تیر ۱۳۸۳

بسمه تعالی

                                             مقدمه   

ماجرا از اینجا شروع شد که یک روز سرد زمستانی بنده در اوج سنگینی خودم بودم که یکی از دوستان عزیز به نام مارمول برایم ادرس وبلاگ میمون بی مغر را فرستاد اینجوری شد که بنده الوده شدم!!!!! اسم سنگین وزن را هم از روی یکی از متن های میمون انتخاب کردم.خلاصه اینجوری بگم تا روزی سه دفعه وبلاگ میمون را نمی خواندم روزم نمی گذشت. بعد کم کم رفتم سراغ لینکاش ..نگاش شکسته ...هیولا....ثریا... هستی ...استامینوفن....بعد مارمول وارد صحنه شد....دیگه یک جوری شده بود که چک کردن وبلاگ دوستان از نون شب واجب تر بود!!!!! حتی وقتی رفتم بیمارستان برای سبک وزن شدن یا بعبارتی زایمان از جناب مستطاب اجر خواستم که وبلاگ میمون را که اپدیت شده بود برایم پای تلفن بخواند!!!!!! حالا هم بعد از  شیش ماه تصمیم گرفتم خودم بنویسم. اول خواستم اسم وبلاگم را بگذارم  ماجراهای من و پسرم بعد جناب مستطاب اجر فرمودند همون سبک وزن را انتخاب کن که راجع به هرچی دوست داشتی بتونی بنویسی....خلاصه اسم وبلاگم شد سبک وزن !!!!  تصمیم گرفتم در کنار همه مسئولیتهای زندگیم اینکار را هم ادامه بدهم چون برای دل خودم است!!!!! از همینجا به همه وبلاگ نویسان عزیز سلام عرض می کنم....در اخر باید اضافه کنم جناب اجر همسر بنده هستند و من در محضر ایشان حدودا ده سالیست فیض میبرم و بی بی ولنتاین هم پسر اینجانب می باشد.......خلاصه که یا علی مدد!!!

 

 

   + سبک وزن - ۳:٠٩ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ٢٥ تیر ۱۳۸۳