سبک وزن


اینجانب بانو سبک وزن از روزگارش می نویسد...

کار درست یا غلط

یک: خوب اینکار به نظر من اصلا درست نبود ... کار صحرا را می گم . به خودش هم مربوط نبود ... موضوع هزار نفر آدمه. تو وقتی یک گروهی را اهلی می کنی در برابرشون مسئولی . نمی تونی یک دفعه غیب بشی. نمی تونی بگی نمی تونم ... نمی تونی آدمهایی را که ۷-۸ سال هر روز باهات زندگی کردن را به امان خدا رها کنی و بگی به خودم مربوطه. 

دو : حساب من از صحرا جداست... من هیچ وقت مثل صحرا مرتب نمی نوشتم... من آدمهای دور و برم را خیلی اهلی نکردم. ولی بازم وقتی خیلی طولانی می شه نوشتنم احساس بدی دارم. احساس می کنم یک عده را گذاشتم سرکار حتی اگر اون یک عده ۱۰ نفر باشند... شاید اون عده دلشون بخواد بدونند چه بلایی سر چشمهای پسرکم اومد بالاخره ( خط اول پست قبل) ... اگر بحثشو کردم اگر یک گروه خواننده را درگیر کردم وظیفه ام این است که بالاخره در جریان بگذارمشون. روزی هم که بخوام برم می تونم بگم مثلا بیاییم با هم تو فیس بوک در ارتباط باشیم یا یک چیزی شبیه این ... ولی اینی که یکهو بگذارم بروم خیلی بی انصافی است... ( دل خون را که دارید!!!!)

سه: چشمهای پسرک ۶ ماهی درگیر بود ... دوماه کورتون توش می ریختیم و تا همین چند هفته پیش قطره ضد حساسیت. الان خوبه... مرسی که پرسیدید و ببخشید که جواب ندادم. الان انگشت وسط دست چپش شکسته ... یک بچه ایی تو مدرسه جفت پا پریده رو دستش و انگشتش از دو جا شکسته. تو گچه! پیانو و فوتبال فعلا تعطیله.. ...تا ۶ هفته!!!

چهار: لی لی ۳ روز پیش ۳ سالش شد. الان هم تب داره و مریضه . دارم می برمش دکتر. هفته ایی سه روز میره مهد کودک . خوشحاله. یک دوست خیلی بامزه داره توی مهد کودک به اسم بردیا که تمام فکر و ذکر بچه ام درگیرشه. از ساعت ۹ صبح می ره تا ۱۲:۳۰ . هنوز پاتی ترین نشده و بیشتر نمی مونه. هر وقت از دایپر در اومد بیشتر می گذارمش. مثل بلبل فارسی حرف می زنه و انگلیسیش تعریفی نداره چون معلم مهدش ایرانی است و هر وقت این به فارسی یک چیزی می گه درسته که به انگلیسی جوابشو می ده ولی کارش را هم راه می اندازه. خیلی بامزه شده است و خون شروین را هم تو شیشه می کنه هر روز!!!

پنج: شنبه کنسرت داریوش است.. جای داریوش دوستها خالیه حسابی

شش: هنوز سر کار نرفتم... منتظرم ساعت مهد کودک لی لی را بیشتر کنم تا بتونم برم سر کار...

هفت: پنجشنبه تنکس گیوینگ است و من برای تمام موهبتهای زندگیم شکر گزارم..

   + سبک وزن - ۳:٥۳ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٥ آذر ۱۳٩٢

هفت تاییهاش

1- چشمهای پسرکم کماکان داغونه... از این متخصص به اون متخصص آواره ایم... امیدوارم هر چه زودتر هر گلی سنبلی که باعث شده بچه ام به این روز بیوفته از تخم وربیوفته و ما راحت بشیم.. دیروز بالاخره قطره کورتون شروع کردند براش..

۲- لی لی داره اونور با مادر بزرگش فیس تایم می کنه و زبون می ریزه... خداییش حرف زدنیش مثل حدودای ۴ سالگی داداششه... تخم جنی است که لنگه نداره... بعضی وقتها فحاشی می کنه به هممون مثلا دیروز وقتی عصبانی شد از دست من دستشو زد به کمرش و بهم گفت : بیو ( برو ) جایو بی گی ( جارو برقی ) !!!!

۳- گفته بودم به خودش می گه هیه؟ به فتح ه و کسر ی... به شروین می گه شه شه..ولی پای تلفن که می خواد خودشو معرفی کنه می گه سیام ( سلام ) من یی ییم ( لی لیم) جلوی مردم هم به شه شه ( به کسر شین ) می گه شرمین!!! هر چی هم خودش می خواد از زبون شروین می گه مثلا اگر گشنشه می گه : شه شه گشنشه پچه !!! معمولا به ب اول می گه پ!!! مثلا پخوابیم.. پپریم... پخوریم ...پچه!!! ژن عرب ستیزی داره پچه ام!!!

۴-سه تا موضوع دیگه ظرف ۱۰ دقیقه باید بنویسم تا به هفت برسم!!!!

۵- چی بگم؟ تازگیها به وبلاگ پیاده رو سر زده اید؟؟؟ اگر نزدید نصف عمرتون بر فنا است... این دختر نابغه ایی است برای خودش. هر پستش را که شروع می کنم به خوندن خدا خدا می کنم که حالا حالا ها تموم نشه...

۶- معلومه افتادم به روغن سوزی؟؟؟ سوژه ندارم خداییش دیگه... شما بهم سوژه بدید بگید از چی بنویسم... ( به غیر از بچه و زاغ و زوغ ؟؟؟)

۷- شماره هفت؟ سلامتی همه انشالله ...

   + سبک وزن - ٤:٠٦ ‎ب.ظ ; جمعه ۱۳ اردیبهشت ۱۳٩٢

روزنگار ۲

خوب غر های امروز را می خواهید بشنوید؟؟؟؟ دیشب نایکول خوردم و بیهوش شدم صبح حالم بهتر بود ... با لی لی  رفتیم دنبال شروین سه تایی رفتیم دکتر برای چشم شروین.. قطره آنتی بیوتیک و قطره ضد حساسیت بهش داد.. اومدیم خونه قطره ها را ریختم اولش بهتر شد بعد از یکی دو ساعت قرمزیش بدتر شد و خارشش افتضاح.... اینقدر بد که می خواستیم ببریمش اورژانس... معلوم شد که به قطره آنتی بیوتیکش حساسیت داده بهش قرص آنتی هیستامین دادم دوباره قطره ضد حساسیتش را ریختم از ساعت ۷ شب تا نه و نیم چشماشو خاروند اینقدر که از قبلش هم بدتر شد... بالاخره بیهوش شد. دکترش به متخصص آلرژی و متخصص چشم رفرش داده.. فردا باید ببرمش آزمایش خون برای پنالهای حساسیت... صبح قبل از مدرسه می برمش آزمایشگاه. یکسری هم برای رفتن به آزمایشگاه اشک ریخت که بدهم نشد چشماش با اشک شستشو شد... این وسطها مریضی من کاملا لوث شد رفت جزو غرهای لوکس!!!! آب دماغ لی لی کم کم بد اومده و حالش بهتره ولی کماکان آتیش می سوزونه!!!!

با ما باشید.....

   + سبک وزن - ۱٢:٢۱ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٤ اردیبهشت ۱۳٩٢

روزنگار ۱

تمام دیشب تب و لرز داشتم و گلو درد و سر درد... لی لی حالش بهتر از من نبود و تمام شب وول زد و لگد... صبح باید کاوه صبح زود می رفت و من باید شروین را می رسوندم... درب و داغون پاشدم و با تب و تن بدن درد بردمش مدرسه... بعد هم برگشتم خزیدم زیر پتو.. لی لی نه و نیم بیدار شد تلفنم را دادم بهش باهاش المو نگاه کنه و خودم تو حال کما بودم!!! می دونستم داره از اینترنت ورایزن استفاده می کنه چون تو اتاق ما وای فای خوب آنتن نمی ده... تمام مدتی که بیهوش بودم به بایتهایی که لی لی با دیدن المو داره می سوزونه فکر می کردم!!! 

بعد ساعت ۱۱ بلاخره لی لی از تخت انداختم پایین که پنکیک می خوام ؛ آی وانت پنکیک!!! تقریبا تنها کلمه انگلیسیی که می گه ؛ آی وانت ؛ است... از صبح تا حالا با ۵-۶ تا ادویل و استامینوفن دارم سر می کنم... لی لی پدرم و در آورده...از اون روزهاشه...وقتی مریضه دیوونه می شه... امروز کارگر داشتم ... یکساعت بعد از رفتنش لی لی ۴ تا گلدون را انداخت زمین و شکست و خاکها همه جا پخش شد اومد تو اتاق کامپیوتر دیدم تراش شروین را انداخته زمین و تموم تراشه های مداد رو زمینه.. تقریبا دوباره همه جا را جارو کشیدم و با تی تمیز کردم... تب هم دارم...ساعت هشت و چهل و پنج دقیقه است کاوه هنوز نیومده و لی لی کماکان داره آتیش می سوزونه. شروین طفلکم هم چشماش کاسه خون است . ۳ هفته است که اینجوریه فکر می کنم آلرژی باشه فردا می برمش دکتر. کوزه گر از کوزه شکسته آب می خوره!!!

دیگه نگید چرا نمی نویسی ها... من به غیر از چس ناله این روزها عرضی ندارم باور ندارید این گوی و این میدان از امروز روزنگار می نویسم!!!! خودتون خواستید!!!

   + سبک وزن - ۱٠:٢٠ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٢ اردیبهشت ۱۳٩٢

این شکستن بی صدا نیست....*

نمی دونم از کی دلم برات تنگ شد؟ از یک ماه پیش که اتفاقی عکس عروسیتو دیدم؟ ( البته اتفاقی اتفاقیی  هم نبود به قول خودت جن پور هستم فرزند جن زاده ) یا شاید هم از قبلتر بود... ولی امروز که باز هم خیلی اتفاقی ( این دفعه دیگه واقعا اتفاقی بود) عکس دو نفریتون را دیدم که تو عکس نشون می داد که منتظر نفر سومی هم هستید قلبم برات فشرده شد... بعد یکهو یادم افتاد که یک روز تصمیم گرفتی من را در اتفاقات بزرگ زندگیت داخل نکنی بعد با خودم گفتم مهم نیست چی شده بهت زنگ می زنم بعد یکهو یادم به اون روز و شبهایی که اشک ریختم افتاد... بعد یادم افتاد که تو آدم گذشتن نیستی تو آدم آسونی نیستی تو ساده ترین مشکلات زندگی را با استادی پیچیده ترینش می کنی... بعد یادم افتاد حتی اگر بهت زنگ بزنم هیچ چیز مثل قبل نخواهد شد... بعد دوباره قلبم فشرده شد... بعد یادم افتاد قلبم از یکسال پیش فشرده مونده و از این فشرده تر نمی شه... بعد فهمیدم قلبم داره از هم وا می ره.. فهمیدم قلبم داره از این حجم بی مهری و بی انصافی می شکنه ... بعد که صدای شکستن قلب خودمو با گوشهای خودم و با تمام وجودم حس کردم تازه امروز بود که فهمیدم یکسال برای تحمل این درد زمان طولانیی بود... خیلی طولانی...

ادامه دارد...

× برگرفته از ترانه ایی از شهیار قنبری

   + سبک وزن - ۱٢:٥٩ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ٢٩ فروردین ۱۳٩٢

تولد عشق

روی مبل یک کابین قدیمی درلیک تاهو نشستم ، لی لی و شروین مشغول کل کل هستند و من تصمیم دارم بعد از صد سال یک دستی به سر و گوش اینجا بکشم... دیروز تولد ٩ سالگی بیبی ولنتاین بود. می شه بیایید یک آمار بدهید و بگید کیا از سال ٢٠٠۴ وقتی بیبی ولنتاین یا همون آقا شروین یا به قول لی لی شه شه ۶ ماهش بود و من تازه این وبلاگ و باز کرده بودم اینجا را می خوندن؟ مطمئن هستم که خیلی از خواننده های قدیمی مو از دست دادم ولی خوشحالم که دوستان جدیدی پیدا کردم. برای اون دسته از دوستانی که در جریان نیستند و حوصله خوندن آرشیو را هم ندارند باید بگم که بیبی ولنتاین از این لحاظ به این نام مشهور شدن چون روز ولنتاین به دنیا اومدن. تا قبل از اون ولنتاین برای من هیچ معنی خاصی نداشت و با به دنیا اومدن شروین روز ولنتاین شد روز تولد عشق! امسال برای تولدش شب قبلش با دو تا از دوستانش رفتیم گو کارتیتنگ و بعد هم شام بیرون . خونه هم دوباره کیک فوت کرد چون امسال اولین سالی بود که شروین بعد از نه سال تولدش را در کنار مامان بزرگ و پدر بزرگ و عمه اش گذروند و این آخر عشق بود. روز تولدش هم اومدیم مسافرت و خلاصه به مناسبت میلاد با سعادت بیبی ولنتاین الان از یک کابین خوشگل کنار دریاچه تاهو در شمال کالیفرنیا می لاگم.. امروز صبح با هم رفتیم اسکی. الان هم درب و داغون ولو می باشیم. آهان یادم رفت بگم طبق یک آیین قدیمی (۶ ساله) روز تولدش برای همه بچه های کلاسشون بادکنک قلب بردم... وقتی داشتم بادکنک هارا می خریدم یک خانومی تو صف بهم گفت می فهممت.. زمان ما مادرها برای این کارها خیلی محدود است از چند سال آینده نمی شه و اصلا خودشون دوست ندارند ما از این کارها بکنیم!!! و این من و خیلی غمگین می کنه... تو دلم می گم وقتی رفت دانشگاه براش می برم خوابگاه ...به تعداد سالهای تولدش بادکنک قلب قرمز... شاید ماتیک قرمز هم زدم ...ولی حتما یک عینک سیاه می زنم تا چروک های دور چشمام معلوم نشه یا شاید هم اشکام... بیبی ولنتاینم تولدت مبارک.

   + سبک وزن - ۱۱:٤۸ ‎ب.ظ ; جمعه ٢٧ بهمن ۱۳٩۱

تولدانه

تولد تولد تولدم مبارک.... به وقت ایران ۴۰ ساله شدم... مبارکم باشه انشالله!!! دل آدم باید جوون باشه... مهم اینه که اصلا بهم نمیاد که ۴۰ سالم است خداییش ۲۵ ساله می خورم!!! 

کوچکترین عضو خانواده ۴۰ ساله شد .... پیر شدیم رفت پی کارش.

تولدم مبارکم خیلی هم مبارک امیدوارم سال خوبی در پیش داشته باشم... اینها را نوشتم که اگر کامنت دونیم نترکید از تبریکات شما حداقل شما که اینو می خونی یکبار تو ذهنت گفته باشی که به گوش کاینات برسه... حالا دیگه بقیه اش بستگی به کرم ( به فتح کاف و ر ) خودتون داره!!! اگر یکبار هم شما تو کامنت دونیم بنویسید حتما دیگه به گوش کاینات می رسه و من سال خوبی خواهم داشت... مرسی از همگی...

   + سبک وزن - ۱:٢٧ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٢٦ دی ۱۳٩۱

۲۱ آبان لعنتی...

می خوام یک اعترافی براتون بکنم.. هفت هشت سال است یا شاید هم بیشتر وقتی سال مامان می شه دیگه برای بی مادری و ایکاش مامان اینجا بود اشک نمی ریزم... شاید 20 سال اول همیشه و هر روز برای اینکه ایکاش مادرم در کنارم بود غصه می خوردم و برای یک روز داشتنش دنیا را حاضر بودم بدم...

هفت هشت ساله برای عمق فاجعه ایی که برای خانواده امون افتاد گریه می کنم... برای زن زیبا و خوشبخت 37 -38 ساله ایی که تومور مغزی گرفت برای دختر بچه 3-4 ساله ایی که وقتی مادرشو اولین بار بعد از عمل مغز دید صورت دفرمه اش را بوسید...برای پسر بچه ایی که دوران سخت بلوغش را می گذروند و اون یکی که در غربت بالای سر مادرش توی بیمارستان بود....

برای روزهایی که جنگ شد و فرودگاهها بسته شد و مامان با تومور مغزی عود کرده اش پشت مرزها موند... برای روزهایی که دکتر جراح مغز و اعصابش را می فرستادند جبهه و مامان از دکتری که دکترش را کاور می کرد متنفر بود...برای روزهای خیلی خیلی خیلی تاریک بیمارستان ایرانمهر و دختر بچه 9 ساله و پسر 19 ساله مشمول سربازی و پسر 22 سال دور از خانه... برای بابایی که یک روز مامان را تو بیمارستان تنها نگذاشت...برای لحظه هایی که بابا موهای مامان را شونه می کرد و ناخونهاشو لاک می زد... برای وقتی که نادر نگهبان بخش بیمارستان را کتک زد چون نمی گذاشت من برم و مامان و قبل از عمل بیبینم... ( ورود کودکان زیر 12 سال ممنوع ) حتی اگر اون کودک مادرش را به تیغ جراحی داره می سپره...برای اون مشقهایی که تو بیمارستان ایرانمهر نوشته شد...برای اشکهایی خاله و مادر بزرگش توی راهروهای بیمارستان ایرانمهر با ملاقاتی های بی پایانش می ریختند....

برای زن 46 ساله ایی که خسته از سه تا چهار تا عمل مغز بالاخره به خونه فرستاده شد تا ساعتهای آخرش را طی کنه... برای اون همه نگاههای غمگین ... برای اون روز آخری که مامان تو تخت دست کودک 11 ساله اش را گرفت و گفت که احساس مردن می کنه..برای درماندگیش برای نمردن... برای جنگیدنش... برای اون دل نگرانش... برای اون دل نگرانش برای جلال و نادر و نگار...برای جلیل و برای همه...برای دل نگرانش برای بچه 11 ساله اش پسر مشمول سربازیش وسط جنگ و پسر راه دورش...

دلم می خواد از همه بپاشه وقتی خودمو جاش می گذارم... آدمی که اینقدر عاشق زندگی باشه تو اوج جوانی بره و آخر و عاقبت به خیر شدن هیچ کدوم از عزیزانش را نبینه... دلم برای دلش خون گریه می کنه...

28 سال است که نیست... نیست که ما رو ببینه... ولی ما که هستیم که داستان زندگیش را بشنویم و بگوییم... ما که هستیم که هر روز خدا را برای سلامتیون شکر کنیم و از کنار هم بودن لذت ببریم... ما که هستیم تا درس بزرگواری و صبر و استقامت و گذشت را ازش یاد بگیریم...

مامان در کنار ما نیست و خدا شاهده که نبودنش چه زجری بوده برای تک تک کسانی که دوستش داشتند...مامان شبیه هیچ کس نبود  و برای همیشه دلمان تنگش می شود....

توی این 8 سالی که خودم مادر شدم نه تنها برای نبودنش بلکه برای داستان زندگیش اشک ریختم  و هر روز به خودم یادآوری کردم که مامان هم آرزو داشت که این روزها کنار ما باشد پس ما حداقل از عاشق هم بودن و کنار هم بودن نهایت استفاده را بکنیم...شاید این عاشق بودن روح بزرگ و عاشقش را زنده نگه دارد...

زندگی کوتاه است و بدون پیش بینی... و برای عاشق هم بودن حتی یک لحظه دیر کردن هم دیر است...قدر لحظه هایمان را بدانیم...

همین....

   + سبک وزن - ۱۱:۳٢ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٢٢ آبان ۱۳٩۱

برای ثبت در تاریخ

برای ثبت در تاریخ باید بگم که پروسه دل و دین کندن از می می بالاخره با موفقیت به انجام رسید و نامبرده در تاریخ 18 سپتامبر 2012 در سن 21 ماه و 25 روزگی بالاخره ترک کردند... هنوز بلد نیستند خودشون خودشون را بخوابانند برای همین از سیستم روی شونه تکون تکون دادن برای فریضه مهم خواباندن استفاده می شود... نامبرده 3 شب اول را خوب خوابیدن و از شب چهارم اواسط شب بیدار می شدند و اقدام به فحاشی و لگد و کتک مادر مربوطه می کردند !!!! در حال حاضر به غیر از اندکی بد اخلاقی حال نامبرده بهتر است و اعصاب قویتری دارند به خشم خود مسلطند و هنوز زبانی هر از گاهی احوال می می را می پرسند!!!! داروی ترکی که استفاده شد از این لاکهایی بود که به شصت شصت خور ها و ناخن خورها می زنند... از داروخانه محل ابتیاع شد و نامبرده فقط زبانشان بهش خورد و از کرده خود پشیمان شد... قابل ذکر است که اخیرا نامبرده حتی به خوردن ماجرا با صبر زرد هم علاقه نشان می دادن!!! یعنی عملشون تا به این اندازه سنگین بود!!!

همین...

خوشحالیییییییم

   + سبک وزن - ۱:٤٥ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٦ مهر ۱۳٩۱

هفت تاییهاش..

۱- راجع به پروسه از شیر گرفتن خدمتتون عرض کنم قبل از خواب هنوز به راهه و صبر زردم هم تموم شده و حتی نمی تونم دیگه تلخش کنم!!! ولی یک قانون هست که جایی به غیر از تخت اونهم قبل از خواب به هیچ وجه از می می خبری نیست!

۲- از تمام عزیزانی که به اینجانب جهت درست کردن فونت کامپیوتر کمک کردن کمال قدر دانی را داریم.

۳- شروین امسال رفته کلاس سوم و خیلی برنامه هاش روتین تر از پارسال است .. معلمش هم از پارسالی سخت گیرتر ولی بهتر است. توی یک باشگاه فوتبال هم بازی می کنه که تقریبا ما از پارسال درگیر این بودیم که بره این باشگاه...اولش تو امتحال ورودیش بعد از دو بار بازی قبول نشد ولی بعدا دوباره امتحان داد و قبول شد... خلاصه خیلی خوشحاله. هفته دو روز تمرین داره که هر تمرینش ۹۰ دقیقه است و الان هم مسابقه ها شروع شده با باشگاههای دیگه که هر شنبه و بعضی وقتها یکشنبه هم است. پوزیشنش دفاع است و چون سالهای قبل مید فیلد بازی می کرده یکمی دست و پاش بسته است ولی به گفته مربیش دفاع بسیار قوی و مهاجمی است. ماه پیش تو یک از بازیها وقتی داشت جلوی یک فوروارد را می گرفت با سر شیرجه رفت رو زمین و اصطلاحا هد کانکاشن گرفت به این ترتیب که از بازی خارجش کردن و تقریبا روی صندلی گوشه زمین از حال رفت و بعد هم که اومد خونه استفراغ و سر درد و کلی همه را نگران کرد... بعدش هم ۵ ساعت خوابید و وقتی بیدار شد خوب بود ولی چیزی از ماجرا خیلی یادش نمی آمد..به هر حال هر بار که می ره سر زمین کلی دلم شور می زنه ... 

۴- لی لی خانوم هم ۲۱ ماهش است و کلی پررو و بامزه است . یک چیزهایی می گه و کلا منظور خودشو خوب حالی می کنه... به شروین می گه شه شه. ماما و بابا و عمه و بی بی و عمو  و شیر و کاکا و می می و کوکی...را کامل می گه بقیه را اولشو می گه... به آره می گه :آیه. تقریبا هر چیزی که بهش بگی را مثل طوطی تکرار می کنه. به خاله می گه خا. به دایی می گه دا... پیشرفت حرف زدنش روزانه معلوم است هر روز بهتر از دیروز... خوابش افتضاحه طبق معمول و کم کم چرت بعد از ظهرش را هم یک در میون می زنه.

۵- فردا شب داریم می ریم کنسرت ابی و شادمهر جای هر کی که دوست داره باشه و نیست خالی.

۶- اینقدر خوابالود هستم  که فکرم دیگه کار نمی کنه... در ضمن تازه از خواب پاشدم... عجب روزی بشه امروز!!

۷- شماره هفت این بار: سلامتی...همین.

   + سبک وزن - ۱٢:٠٤ ‎ب.ظ ; جمعه ٢٤ شهریور ۱۳٩۱
← صفحه بعد