سبک وزن


اینجانب بانو سبک وزن از روزگارش می نویسد...

Birthday Card

27 سال پیش بود دوم دبیرستان بودیم همین موقعها...

زنگ تفریح بود میز دوم می شستم با فرناز و بهاره . تازه از ریاضی اومده بودم تجربی .. ملنگ رفتن سلمی.. هرکی می گفت که تولدش چه موقعیه... همه دور میز ما جمع بودند.. من گفتم 25 دی... یک صدایی از اونور گفت اه منهم 25 دی هستم.. دورادور می شناختمش..شیطون بود و یکمی بیش فعال . به مدل من که شسته رفته و مبصربودم نمی خورد... پرسیدم چه سالی؟ فهمیدم یکسال کوچکتره.. زنگ بعدش سر کلاس جبر زد به گریه یک چیزی سر مشق و این حرفها... اشتباه از همونجا شروع شد...

تمام عمرم در پی نجات دادن آدمها بودم. مادر بودن واسه همه... سنگ صبور.. درد همه درد خودم.. حتی وقتی که 15 ساله بودم...زنگ تفریح بهش گفتم می خوای بیایی با هم درس بخونیم؟ گفت تو بیا.. عصرش رفتم خونشون..

23 سال درگیر یک دوستی مسخره شدیم که عمر دوتامون تباهش شد.. جزو معدود کارهایی است که تو زندگیم می گم ایکاش هیچ وقت نمی کردم... دوتایی  یک حسهایی در این رابطه داشتیم که به هرحال ارضا می شد.. من حس خواهر بزرگی و اونهم حس احتیاج به داشتن یک خواهر... ولی هیچوقت دوست نبودیم.. اینو بعدا خودش بهم گفت.

آخرین تولدی بود که قرار بود باهم باشیم.. دعواها از همون تولد شروع شد.. فکر کنم دیگه احتیاج به خواهر بزرگه نداشت..حال همو گرفتیم .. هنوز فکر می کنم اون بیشتر.. دیگه می خواست تموم کنه...دنبال بهانه های گلابی بود...

دیشب داشتم کاغذهای اضافه را توی شردر ریز می کردم.. رسیدم به یک کارت تبریک. یک گل بود . توش نوشته بود نگار جان تولدت مبارک! مریم

فکر کنم برای تیر خلاص اون کارت را فرستاده بود... یا برای اینکه مبادی آداب بودنشو به رخم بکشه..هرچی بود قصد قشنگی نداشت از اون کارش... کارت را کردم تو شردر قیججججججج رفت پائین .. قلبم سبک شد..

وقتی کنفرانس تونی رابینز بودم یکجا می گفت به بهترین تصمیم زندگیتون وقتی که رابطه مریض را تموم کردید فکر کنید و من اولین چیزی که به ذهنم رسید آر اس وی پی نکردن به عروسیش بود... آزادی بعد از 23 سال فرو رفتن در یک رابطه مریض...حس رهایی ..

چند سال طول کشید تا عصبانیت جاشو داد به دلتنگی .. دلتنگی جاشو داد به عقل و الان هر کی ازم می پرسه از فلانی چه خبر؟ جوابم اینه: نمی شناسمش..

ایکاش هیچوقت نمی شناختمش...

   + سبک وزن - ٩:۱٤ ‎ق.ظ ; شنبه ۳٠ آبان ۱۳٩٤

 

https://telegram.me/sabokvazn بنده را اینجا دنبال کنید

   + سبک وزن - ۳:٤٤ ‎ب.ظ ; شنبه ۱٦ آبان ۱۳٩٤

staying home mom

استیینگ هوم مام تو این مملکت یعنی اینکه بهتره اسمت تو فرمهای وامهای بانکی نباشه تا وامت زودتر قبول بشه...

استیینگ هوم مام به این معنا نیست  یک مادری که شاغل بوده به خاطر بچه هاش تصمیم گرفته بمونه خونه... به این معناست که این مادر نمی تونه بره سرکار و بهتره اسمش تو فرمهای بانکی نباشه تا وامش زودتر قبول بشه..

استیینگ هوم مام بلایی است که هر زنی بر سر هویت خودش میاره تا مادرانگیش را کامل کنه ... تا بچه هاش بعد از مدرسه بیان خونه .. تا غذای خونگی درست کنه .. تا بچه هاش کلاس پیانو و رقص و فوتبالشون به راه باشه ... تا هیچ کدوم از گیمهای فوتبال بچه اش را از دست نده... تا جمعه ها بره مدرسه بچه اش به معلمشون تو کلاس کمک کنه..

استیینگ هوم مام یعنی اینکه بهتره اسمت تو فرمهای بانکی نباشه تا وامت زودتر قبول بشه حتی اگر آر ان باشی حتی اگر ده سال حامله و شیرده و بچه دار فول تایم کار کرده باشی ولی وقتی تصمیم گرفتی استیینگ هوم مام باشی یعنی هیچکس نیستی.. بهتره اسمت تو فرمهای وام نباشه...  

   + سبک وزن - ۱۱:٠٤ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٧ خرداد ۱۳٩٤

‍‍ پریا خانوم

خیلی عجیبه که همیشه یک وقتهای غریبی یادت میوفتم مثلا امروز وقتی داشتم آهنگ پریا خانوم اندی را گوش می کردم تو ماشین..معمولا وقتی یاد مریضیت و روزهای آخرت میوفتم گریه می کنم فقط اون موقعهاست که گریه می کنم وگرنه یادت همیشه شادی آوره…. داشتم می گفتم .. اندی داشت می خوند بعد من بیخود و بی جهت یاد آخرین کنسرت اندی تو هیوستون افتادم که اصلا نمی دونستم قراره برگزار بشه … از بس درگیر مریضیت بودیم از بس روح و وجودم قاطی بود بعدش هم که رفتی و منهم نای کنسرت رفتن نداشتم از عکسهای آدمهای تو کنسرت فهمیدم که اندی هیوستون بوده….
بعد یاد حال بد اون روزهام افتادم بی اختیار اشکهام اومد پایین یکجا هم بدجور پیچیدم و شروین داشت پس میوفتاد.. اندی هم داشت با آخرین قدرتش پریا خانوم می خوند بعد وسط گریه یکهو یاد این افتادم که می گفتی اندی صداش شبیه سفلیسیها است زدم زیر خنده… همیشه اینجوریه .. روزی نیست که یاد حرفهات و جوکهات نیوفتم و نخندم… گریه مال حال بد اون روزهای خودمه وگرنه یاد تو شادی آفرینه از بس که نازنین بودی از بس وجودت مملو از عشق و شادی بود ...صدای خنده هات هنوز می پیچه تو گوشم و یادت دلنشینه…. لی لی دیروز می پرسید بابایی بزرگه اونکه تو آسمونهاست چه جوری رفته تو آسمونها… بهش گفتم خدا بغلش کرده بردتش.. گفت می شه برگرده ..گفتم نه متاسفانه آدمها که می رن تو آسمونها دیگه نمی تونند برگردند پیش ما… بعد گفت ولی من می خوام ببینمش…گفتم مامی متاسفانه نمی شه... بعد خودشو راضی کرد که عکس رو سنگش قشنگه اونو می بینم…

هرکسی یک روزی میاد و یک روزی میره ولی تو که مملو از زندگی و عشق و شادی بودی و از هر لحظه زندگیت بلد بودی چه جوری لذت ببری نباید اینقدر مریض می شدی و اینجوری می رفتی که هر وقت یاد رفتنت بیوفتم جیگرم تکه تکه بشه… چه جوری می شه اون روزهای سیاهو فراموش کرد… چه جوری می شه اندی که بخونه آدم فقط یاد صدای سفلیسیش بیوفته… راستی مگه صدای سفلیسیها چه جوریه؟؟؟؟؟؟

   + سبک وزن - ۱٠:۳٠ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ٩ بهمن ۱۳٩۳

ادالت اونلی

یک بیبی شاور دعوتیم ، تو دعوتنامه نوشته ادالت اونلی، بعد هر دو هفته یکبار یک ریمایندر میاد که یادتون نره ایز ادالت اونلی . بعد یک کارت جدید دیزاین می شه دوباره توش نوشته اونلی  مامیز اند لیدیز پلیز، الان که دو روز مونده به پارتی دوباره یکی از میزبانها زده ادالت اونلی پلیز!! شیطونه می گه دو تا بچه ام را بزنم زیر بغلم ببرم وسط پارتی بعد هم بگم ببخشید من کور بودم ادالت اونلی ها را ندیدم!!!

   + سبک وزن - ٧:٠۸ ‎ق.ظ ; شنبه ٢٧ دی ۱۳٩۳

بی بی خانوم

دو شب پیش بی بی خانوم ( گربه ١٢ ساله منزل ) در جریان یک تعقیب و گریز با سگ همسایه رفت بالای درخت و بعلت کهولت سن نتوانستند بیان پایین و تقریبا همه خانواده تا ساعت ١١:٣٠ شب با یک نردبام دم خونه علاف خانوم بودیم و کار داشت به آتش نشانی و این حرفها می کشید که بالاخره به هوای اسنک مورد علاقشون تمطیع شدند و اومدن پایین.
دیشب دیر وقت از مهمونی برمی گشتیم دیدیم خانوم خانومها رو چمن جلوی گاراژ نشسته منتظر ... هرچی چراغ می زنیم برو کنار می خواهیم ماشین را  پارک کنیم تکون نمی خوره!! یکهو کاوه گفت اه اه اه این چیه جلوش؟ پیاده شدیم رفتیم جلو دیدیم بله ، خانوم به نشانه تشکر یک موش خرما ١۵ سانتی متری گرفته و منتظر ما نشسته تا بهمون با افتخار بگه مرسی که نجاتم دادید این موش خرما هم برگ سبزیست تحفه درویش!!! بعد که جیغ و داد ما رو دیده مات و مبهوت نگامون می کنه که چیه ؟ موش دوست ندارید؟ دفعه دیگه مارمولک بگیرم براتون؟؟؟
امروز هم از صبح اومده تو خونه قیافه نادم و پشیمون گرفته هر کاری هم می کنیم نه برمی گرده تو گاراژ نه میره تو کوچه! خدا رحم کنه آلزهایمرش زده بالا!!

   + سبک وزن - ٧:٠٥ ‎ق.ظ ; شنبه ٢٧ دی ۱۳٩۳

بلند بگید آمین

مشاهده یادداشت خصوصی

   + سبک وزن - ٦:٥٧ ‎ق.ظ ; شنبه ٢٧ دی ۱۳٩۳

تولدانه

امروز ۴۲ ساله شدم... تولدم مبارک.

   + سبک وزن - ٩:٠٠ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٢٥ دی ۱۳٩۳

دغذغه های بچه های من

دغدغه های دخترک ۴ ساله من
لی لی : مامان می شه وقتی شه شه ( شروین ) کوچیک شد من باهاش مری کنم؟
من: نه مامی جون اولا که شه شه دیگه کوچیک نمی شه ، دوما آدم با برادرش نمی تونه مری کنه.
لی لی : پس من با کی مری کنم؟
من: وقتی بزرگ شدی باید یکی را پیدا کنی خوشگل باشه اسمارت باشه نایس باشه پولدار باشه عاشقش باشی عاشقت باشه بعد باهاش مری کنی!!! 
لی لی : آخه همه پسرهای مدرسه دیر اون فرندشون ( their own friend) را دوست دارند. مثلا کلوئه و رایلی را دوست دارند!! من از کجا یکی را پیدا کنم منو دوست داشته باشه که باهاش مری کنم؟؟؟؟؟!!!
من: مامی جان الان زوده برای این نگرانی ها!!!!یو آر توو یانگ فور دیس!!!!؟؟؟😁😁😁😁😁😱😱😱
دغدغه های پسرک تقریبا ١١ ساله من
من: شروین تو کلاستون به نظر تو کدوم یکی از دخترهاتون از همه خوشگلتره ؟
شروین: مامان این حرفها برای من زوده... نمی فهمی آی ام تووو یانگ فور دیس؟؟؟!!!😩😩😩😩😳😳😳😳

   + سبک وزن - ۱:٤۸ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٢٤ دی ۱۳٩۳

لی لی

من : لی لی جون رفتی بالا پیش یاسی و دوستش چیکار می کردی؟
لی لی :داشتم راه می رفتم اونها می خندیدند!من: چرا می خندیدند؟
لی لی :برای اینکه داشتم فانی می باشیدم!!!
(یعنی اینکه داشتم مسخره بازی در میاوردم!)

   + سبک وزن - ۱٠:٤۳ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱۸ دی ۱۳٩۳
← صفحه بعد