سبک وزن


اینجانب بانو سبک وزن از روزگارش می نویسد...

‍‍ پریا خانوم

خیلی عجیبه که همیشه یک وقتهای غریبی یادت میوفتم مثلا امروز وقتی داشتم آهنگ پریا خانوم اندی را گوش می کردم تو ماشین..معمولا وقتی یاد مریضیت و روزهای آخرت میوفتم گریه می کنم فقط اون موقعهاست که گریه می کنم وگرنه یادت همیشه شادی آوره…. داشتم می گفتم .. اندی داشت می خوند بعد من بیخود و بی جهت یاد آخرین کنسرت اندی تو هیوستون افتادم که اصلا نمی دونستم قراره برگزار بشه … از بس درگیر مریضیت بودیم از بس روح و وجودم قاطی بود بعدش هم که رفتی و منهم نای کنسرت رفتن نداشتم از عکسهای آدمهای تو کنسرت فهمیدم که اندی هیوستون بوده….
بعد یاد حال بد اون روزهام افتادم بی اختیار اشکهام اومد پایین یکجا هم بدجور پیچیدم و شروین داشت پس میوفتاد.. اندی هم داشت با آخرین قدرتش پریا خانوم می خوند بعد وسط گریه یکهو یاد این افتادم که می گفتی اندی صداش شبیه سفلیسیها است زدم زیر خنده… همیشه اینجوریه .. روزی نیست که یاد حرفهات و جوکهات نیوفتم و نخندم… گریه مال حال بد اون روزهای خودمه وگرنه یاد تو شادی آفرینه از بس که نازنین بودی از بس وجودت مملو از عشق و شادی بود ...صدای خنده هات هنوز می پیچه تو گوشم و یادت دلنشینه…. لی لی دیروز می پرسید بابایی بزرگه اونکه تو آسمونهاست چه جوری رفته تو آسمونها… بهش گفتم خدا بغلش کرده بردتش.. گفت می شه برگرده ..گفتم نه متاسفانه آدمها که می رن تو آسمونها دیگه نمی تونند برگردند پیش ما… بعد گفت ولی من می خوام ببینمش…گفتم مامی متاسفانه نمی شه... بعد خودشو راضی کرد که عکس رو سنگش قشنگه اونو می بینم…

هرکسی یک روزی میاد و یک روزی میره ولی تو که مملو از زندگی و عشق و شادی بودی و از هر لحظه زندگیت بلد بودی چه جوری لذت ببری نباید اینقدر مریض می شدی و اینجوری می رفتی که هر وقت یاد رفتنت بیوفتم جیگرم تکه تکه بشه… چه جوری می شه اون روزهای سیاهو فراموش کرد… چه جوری می شه اندی که بخونه آدم فقط یاد صدای سفلیسیش بیوفته… راستی مگه صدای سفلیسیها چه جوریه؟؟؟؟؟؟

   + سبک وزن - ۱٠:۳٠ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ٩ بهمن ۱۳٩۳

ادالت اونلی

یک بیبی شاور دعوتیم ، تو دعوتنامه نوشته ادالت اونلی، بعد هر دو هفته یکبار یک ریمایندر میاد که یادتون نره ایز ادالت اونلی . بعد یک کارت جدید دیزاین می شه دوباره توش نوشته اونلی  مامیز اند لیدیز پلیز، الان که دو روز مونده به پارتی دوباره یکی از میزبانها زده ادالت اونلی پلیز!! شیطونه می گه دو تا بچه ام را بزنم زیر بغلم ببرم وسط پارتی بعد هم بگم ببخشید من کور بودم ادالت اونلی ها را ندیدم!!!

   + سبک وزن - ٧:٠۸ ‎ق.ظ ; شنبه ٢٧ دی ۱۳٩۳

بی بی خانوم

دو شب پیش بی بی خانوم ( گربه ١٢ ساله منزل ) در جریان یک تعقیب و گریز با سگ همسایه رفت بالای درخت و بعلت کهولت سن نتوانستند بیان پایین و تقریبا همه خانواده تا ساعت ١١:٣٠ شب با یک نردبام دم خونه علاف خانوم بودیم و کار داشت به آتش نشانی و این حرفها می کشید که بالاخره به هوای اسنک مورد علاقشون تمطیع شدند و اومدن پایین.
دیشب دیر وقت از مهمونی برمی گشتیم دیدیم خانوم خانومها رو چمن جلوی گاراژ نشسته منتظر ... هرچی چراغ می زنیم برو کنار می خواهیم ماشین را  پارک کنیم تکون نمی خوره!! یکهو کاوه گفت اه اه اه این چیه جلوش؟ پیاده شدیم رفتیم جلو دیدیم بله ، خانوم به نشانه تشکر یک موش خرما ١۵ سانتی متری گرفته و منتظر ما نشسته تا بهمون با افتخار بگه مرسی که نجاتم دادید این موش خرما هم برگ سبزیست تحفه درویش!!! بعد که جیغ و داد ما رو دیده مات و مبهوت نگامون می کنه که چیه ؟ موش دوست ندارید؟ دفعه دیگه مارمولک بگیرم براتون؟؟؟
امروز هم از صبح اومده تو خونه قیافه نادم و پشیمون گرفته هر کاری هم می کنیم نه برمی گرده تو گاراژ نه میره تو کوچه! خدا رحم کنه آلزهایمرش زده بالا!!

   + سبک وزن - ٧:٠٥ ‎ق.ظ ; شنبه ٢٧ دی ۱۳٩۳

بلند بگید آمین

مشاهده یادداشت خصوصی

   + سبک وزن - ٦:٥٧ ‎ق.ظ ; شنبه ٢٧ دی ۱۳٩۳

تولدانه

امروز ۴۲ ساله شدم... تولدم مبارک.

   + سبک وزن - ٩:٠٠ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٢٥ دی ۱۳٩۳

دغذغه های بچه های من

دغدغه های دخترک ۴ ساله من
لی لی : مامان می شه وقتی شه شه ( شروین ) کوچیک شد من باهاش مری کنم؟
من: نه مامی جون اولا که شه شه دیگه کوچیک نمی شه ، دوما آدم با برادرش نمی تونه مری کنه.
لی لی : پس من با کی مری کنم؟
من: وقتی بزرگ شدی باید یکی را پیدا کنی خوشگل باشه اسمارت باشه نایس باشه پولدار باشه عاشقش باشی عاشقت باشه بعد باهاش مری کنی!!! 
لی لی : آخه همه پسرهای مدرسه دیر اون فرندشون ( their own friend) را دوست دارند. مثلا کلوئه و رایلی را دوست دارند!! من از کجا یکی را پیدا کنم منو دوست داشته باشه که باهاش مری کنم؟؟؟؟؟!!!
من: مامی جان الان زوده برای این نگرانی ها!!!!یو آر توو یانگ فور دیس!!!!؟؟؟😁😁😁😁😁😱😱😱
دغدغه های پسرک تقریبا ١١ ساله من
من: شروین تو کلاستون به نظر تو کدوم یکی از دخترهاتون از همه خوشگلتره ؟
شروین: مامان این حرفها برای من زوده... نمی فهمی آی ام تووو یانگ فور دیس؟؟؟!!!😩😩😩😩😳😳😳😳

   + سبک وزن - ۱:٤۸ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٢٤ دی ۱۳٩۳

لی لی

من : لی لی جون رفتی بالا پیش یاسی و دوستش چیکار می کردی؟
لی لی :داشتم راه می رفتم اونها می خندیدند!من: چرا می خندیدند؟
لی لی :برای اینکه داشتم فانی می باشیدم!!!
(یعنی اینکه داشتم مسخره بازی در میاوردم!)

   + سبک وزن - ۱٠:٤۳ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱۸ دی ۱۳٩۳

داشتن رودربایستی از الزامات است...

یک وقتهایی دلت می خواد همه جوره دیگران را بفهمی همه موقعیتهای اطرافیانت را درک کنی از هیچ کس توقع نداشته باشی ولی بعدش احساس می کنی اگر بعضی وقتها ادیگران یک ذره باهات رودربایستی داشته باشند بد نیست!!! چون اینجوری به خودت میایی می بینی تو همه اش مشغول درک اوضاع دیگرانی و اون دیگران مشغول درک اوضاع دیگران و بعد می بینی از یک آدم نزدیک تبدیل شدی به یک انتخاب شماره ده...در حالیکه اونها انتخاب شماره یک تو هستند اون موقع است که درد میاد اونم بدجور... میاد می پیچه تو قلبت ... بعد دلخوری میاد... بعد درک نکردن میاد ... بعد از بین رفتن رابطه ها میاد... 

   + سبک وزن - ٧:٢٧ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱۸ دی ۱۳٩۳

کار درست یا غلط

یک: خوب اینکار به نظر من اصلا درست نبود ... کار صحرا را می گم . به خودش هم مربوط نبود ... موضوع هزار نفر آدمه. تو وقتی یک گروهی را اهلی می کنی در برابرشون مسئولی . نمی تونی یک دفعه غیب بشی. نمی تونی بگی نمی تونم ... نمی تونی آدمهایی را که ۷-۸ سال هر روز باهات زندگی کردن را به امان خدا رها کنی و بگی به خودم مربوطه. 

دو : حساب من از صحرا جداست... من هیچ وقت مثل صحرا مرتب نمی نوشتم... من آدمهای دور و برم را خیلی اهلی نکردم. ولی بازم وقتی خیلی طولانی می شه نوشتنم احساس بدی دارم. احساس می کنم یک عده را گذاشتم سرکار حتی اگر اون یک عده ۱۰ نفر باشند... شاید اون عده دلشون بخواد بدونند چه بلایی سر چشمهای پسرکم اومد بالاخره ( خط اول پست قبل) ... اگر بحثشو کردم اگر یک گروه خواننده را درگیر کردم وظیفه ام این است که بالاخره در جریان بگذارمشون. روزی هم که بخوام برم می تونم بگم مثلا بیاییم با هم تو فیس بوک در ارتباط باشیم یا یک چیزی شبیه این ... ولی اینی که یکهو بگذارم بروم خیلی بی انصافی است... ( دل خون را که دارید!!!!)

سه: چشمهای پسرک ۶ ماهی درگیر بود ... دوماه کورتون توش می ریختیم و تا همین چند هفته پیش قطره ضد حساسیت. الان خوبه... مرسی که پرسیدید و ببخشید که جواب ندادم. الان انگشت وسط دست چپش شکسته ... یک بچه ایی تو مدرسه جفت پا پریده رو دستش و انگشتش از دو جا شکسته. تو گچه! پیانو و فوتبال فعلا تعطیله.. ...تا ۶ هفته!!!

چهار: لی لی ۳ روز پیش ۳ سالش شد. الان هم تب داره و مریضه . دارم می برمش دکتر. هفته ایی سه روز میره مهد کودک . خوشحاله. یک دوست خیلی بامزه داره توی مهد کودک به اسم بردیا که تمام فکر و ذکر بچه ام درگیرشه. از ساعت ۹ صبح می ره تا ۱۲:۳۰ . هنوز پاتی ترین نشده و بیشتر نمی مونه. هر وقت از دایپر در اومد بیشتر می گذارمش. مثل بلبل فارسی حرف می زنه و انگلیسیش تعریفی نداره چون معلم مهدش ایرانی است و هر وقت این به فارسی یک چیزی می گه درسته که به انگلیسی جوابشو می ده ولی کارش را هم راه می اندازه. خیلی بامزه شده است و خون شروین را هم تو شیشه می کنه هر روز!!!

پنج: شنبه کنسرت داریوش است.. جای داریوش دوستها خالیه حسابی

شش: هنوز سر کار نرفتم... منتظرم ساعت مهد کودک لی لی را بیشتر کنم تا بتونم برم سر کار...

هفت: پنجشنبه تنکس گیوینگ است و من برای تمام موهبتهای زندگیم شکر گزارم..

   + سبک وزن - ۳:٥۳ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٥ آذر ۱۳٩٢

هفت تاییهاش

1- چشمهای پسرکم کماکان داغونه... از این متخصص به اون متخصص آواره ایم... امیدوارم هر چه زودتر هر گلی سنبلی که باعث شده بچه ام به این روز بیوفته از تخم وربیوفته و ما راحت بشیم.. دیروز بالاخره قطره کورتون شروع کردند براش..

۲- لی لی داره اونور با مادر بزرگش فیس تایم می کنه و زبون می ریزه... خداییش حرف زدنیش مثل حدودای ۴ سالگی داداششه... تخم جنی است که لنگه نداره... بعضی وقتها فحاشی می کنه به هممون مثلا دیروز وقتی عصبانی شد از دست من دستشو زد به کمرش و بهم گفت : بیو ( برو ) جایو بی گی ( جارو برقی ) !!!!

۳- گفته بودم به خودش می گه هیه؟ به فتح ه و کسر ی... به شروین می گه شه شه..ولی پای تلفن که می خواد خودشو معرفی کنه می گه سیام ( سلام ) من یی ییم ( لی لیم) جلوی مردم هم به شه شه ( به کسر شین ) می گه شرمین!!! هر چی هم خودش می خواد از زبون شروین می گه مثلا اگر گشنشه می گه : شه شه گشنشه پچه !!! معمولا به ب اول می گه پ!!! مثلا پخوابیم.. پپریم... پخوریم ...پچه!!! ژن عرب ستیزی داره پچه ام!!!

۴-سه تا موضوع دیگه ظرف ۱۰ دقیقه باید بنویسم تا به هفت برسم!!!!

۵- چی بگم؟ تازگیها به وبلاگ پیاده رو سر زده اید؟؟؟ اگر نزدید نصف عمرتون بر فنا است... این دختر نابغه ایی است برای خودش. هر پستش را که شروع می کنم به خوندن خدا خدا می کنم که حالا حالا ها تموم نشه...

۶- معلومه افتادم به روغن سوزی؟؟؟ سوژه ندارم خداییش دیگه... شما بهم سوژه بدید بگید از چی بنویسم... ( به غیر از بچه و زاغ و زوغ ؟؟؟)

۷- شماره هفت؟ سلامتی همه انشالله ...

   + سبک وزن - ٤:٠٦ ‎ب.ظ ; جمعه ۱۳ اردیبهشت ۱۳٩٢
← صفحه بعد